ملیحه حامله است ... ساعت ۲ شب است و هوس ترشی کرده است ... ایران خانم برایش لواشک آورده ... خانوم شیرازی می گوید : “باید به کامران بگم بره از یه جا قره قوروت واست دست و پا کنه” ... کامران ... ماشینش را گذاشته جلوی خانه صغری خانوم ... و رویش یک تلویزیون پرتابل است ... توی تلویزیون فامیل آقای حسینی دارد صحبت می کند ... ملیحه روی زیر انداز پیاده رو نشسته و چادری دور خودش پیچیده است ...موهای بلندش از زیر چادر گلدار همه بیرون است ... دارد می خندد و لواشک می خورد ... می گوید: " من بازم ترشی می خوام . اگه بچه ام بیافته تقصیر شماست."
من وسط کوچه ایستاده ام با شلوار جین ... و کاپشن قرمز رنگ به تن. موهایم را نبسته ام و موها روی کاپشن ولو شده است ... سوز می آید ... سرد است ... چوبی بلند به دست دارم ... و سرودی را که از رادیو پخش می شود را به همراه فاطمه و مهدی می خوانم ... و هر سه با چوبهایمان در هوا نقش می زنیم.
نمی دانم سر شب چه کسی خبر آورده بود که گاردی ها امشب به کوچه ما می ریزند ... هنوز همافرها با لباس های مردم عادی در کوچه ما هستند ... اصغر آقا درون دیگ چای دم کرده است ! ... وعجب مزه محشری دارد.
سرگردی از یک کلانتری آمده است و چای می خورد ... او هم کنار ماشین کامران ایستاده است... جلوی ملیحه انواع و اقسام ترشیجات را گذاشته اند ... به من هم قره قوروت می رسد ... می خورم ... و ادامه شعری را که بلند می خواندم زیر لب ادامه می دهم: "به عزمی گران برخیز ای کارگر"
پدر می گوید: "بهتر است شما بروید خانه " ... و نگاه مضطربش به مادر است ... صدای تک تیراندازی ها ... و به یکباره رگبارها ... مدام شنیده می شود... پدر مثل دیگر شبها نیست ... انگشت اشاره دستش که همیشه جایگاه گره خوردن دست من به دست او بود ... با دیگر انگشتانش دور یک چوب گره خورده است ... حتی پدر کراواتش را نبسته است ... پالتویی به تن دارد با شلوار پارچه انگلیسی.
مادر به من و خواهرم اشاره می کند که به خانه برویم ... اما من نمی خواهم خانه باشم .... حتی اگر دختر شهین خانم ... پایش گلوله خورده باشد ... و هر کسی بخواهد به نوعی درمانش کند ...نمی خواهم ... و می مانم ... مادر هم مانده است ... خواهر هم در کوچه است کنار فریده .
فریده انگار قرار است از سر کوچه به جای گاردی ها ... یک فوج خواستگار به کوچه ما بریزند ... موهایش را آنقدر سشوار کشیده که لخت لخت ریخته اند تا پایین کمر ... پلووری که تازه بافته است را با یک دامن کرکی چهارخانه پوشیده است ... و صورتش را آرایشی دخترانه کرده است.
چقدر همه بافتنی می بافند... مادر بافتنی می بافد ... خواهر بافتنی می بافد ... فریده بافتنی می بافد ... خانوم غلامی بافتنی می بافد ... دخترش بافتنی می بافد .... به هر خانه ای که میروی ... همه دارند بافتنی می بافند ... "ببین سرآستینش خوب شد؟" ... "رنگ نخودی بهم میاد؟ "
... گویی لحظه ها را می کشند تا موقعش برسد ... بافتنی می بافند تا ساعت چهار بعدازظهر شود و بروند توی صف روزنامه کیهان ... شاید ساعت شش چاپ دوم یا سوم روزنامه به دستشان برسد ... بافتنی می بافند تا نوبتشان بشود ... و رضا پسر رضوان خانوم با سهمیه بندی محلی که خودمان درست کرده ایم ... سهم نفت را بیاورد درون کوچه . بافتنی می بافند و حکایات عجیبی را تعریف می کنند از مجاهدین ... از رضایی ها ... از چریک ها ... از ویتنام ... از گلسرخی ... از کاست سخنرانی خمینی ... و من بالش گذاشته ام و به بخاری ارج تکیه داده ام ... کتابی از شریعتی را می خواهم بخوانم مثل خواهرم که خوانده است ... اما هیچ نمی فهمم ... سرم گیج می رود ... می گذارم کنار... رادیو را روشن می کنم ... فرهاد می خواند: "کوچه ها باریکن ... دکونا بسته است" ... و من سعی می کنم مثل فرهاد روی آهنگ ترانه سوت بزنم.
جلوی بقالی جعفر آقا ایستاده ام ... جعفر آقا دارد عکسی را روی شیشه مغازه می زند ... عکس مردی است که عمامه به سر دارد ... می ایستم تا زدن عکس روی شیشه تمام شود ... و به مرد نگاه می کنم ... "یعنی این خمینیه؟" ... پایین عکس نوشته است : "آیت الله محمود طالقانی"... و پیش خود می گویم: "آها طالقانی" ... و می روم که علوم بخوانم . فردا علوم داریم . هفته اول مهر است و من می خواهم مثل همیشه اول باشم.
توی مدرسه بلوایی است ... همه بلند شده ایم و از پنجره کله مان را داده ایم بیرون ... پسر بچه های دبستانی و راهنمایی آمده اند جلوی مدرسه ما و شعار می دهند ... شب اخبار ساعت ۹ ... خبرنگار جوانی که شبیه بازیگران هیپی فیلم های خارجی است پشت یک پیکان سنگر می گیرد ... دوربین به دنبالش می رود ... و او می گوید، امروز جلوی دانشگاه دانش آموزان کشته شدند ... و دوربین بر می گردد به سمت دانشگاه و در دانشگاه که بسته می شود ... تا دانشگاه سنگری شود در مقابل گاردی ها ... همه چیز شلوغ است.
مدرسه ها بسته شده اند و من شبها کابوس این را می بینم که سال تحصیلی ۵۷ - ۵۸ یک سال خورده شده برای من باشد ... و کلاس پنجم را دوباره در سالی دیگر مجبور شوم که بخوانم ... صبح افکار بد از سرم رفته است و بلند می خوانم: "ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه ... بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه."
پریسا می گوید : "یعنی سال ۲۰۰۰ انقدر وحشتناکه " ... و هر دو با هم فکر می کنیم ... من حساب می کنم فقط ۲۲ سال مانده است ... "نکند سال ۲۰۰۰ قرار است بمیریم" .... و من نوار را درون ضبط می گذارم .... داریوش می خواند: " این ناگزیره واسه ما ... سیر صعودی تا سقوط. ... همیشه قصه سخن ... تمومه با حرف سکوت ... وقتی که ایینه عشق ... سیاه بشه زیر غبار ... وقت وقوع فاجعه است ... می رسه سال ۲۰۰۰"...
مولود دارد توی سرش می زند و گریه می کند ... مادر و پدر سعی دارند آرامش کنند ... لیلی را در آغوش می فشارد و گریه می کند و باز به سرش می کوبد با هر دو دست ... از صبح حکومت نظامی اعلام شده بوده .... و او نمی دانسته ...با دخترش و برادر شوهرش به قصد خرید بیرون می رود که گاردی ها می رسند و مولود یک سمت .... و برادر شوهرش و لیلی یک سمت ... و آن میانه شلیک گلوله ها و مجروحین .
مولود چند کوچه آن بر تر از ما می نشیند ... همان صبح کسی لیلی را به ما تحویل می دهد ... و در میانه گلوله ها ... مولود به دنبال دخترش ... و تا برسد کوچه ما ساعت از هفت بعدازظهر هم گذشته است ... هفت بعدازظهر ۱۷ شهریور.
از در فروشگاه کوروش بیرون آمده ایم ... می رویم به سمت خانه عمه که همان نزدیکی هاست . در خانه عمه فقط محمد و داود هستند ... تلویزیون روشن است و نشست مجلس شورای ملی را نشان می دهد. شریف امامی دارد از افتخاراتش می گوید و اینکه باید به سمت اصلاح رفت ... مجلس شلوغ است ... یکی از نمایندگان بلند می شود و می گوید که می رود به جمع نمایندگانی که روزه سیاسی گرفته اند ... بپیوندد.
خواهرم مرا به کوچه برده است ... اخبار ساعت ۹ شب دارد فیلم سینما رکس را نشان می دهد که جسد ها با میله های ساختمان یکی شده اند! ... من خانوم شیرازی را می بینم ... دیگر از او نمی ترسم ... اما خانوم شیرازی هم آمده است به کوچه ... چون تصاویری که دیده او را ترسانده است!
مریض شده ام ... پدر مرا به مطب دکتر برده است ... مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات و کفش واکس زده ... و تا نوبت من برسد ... روزنامه کیهان را نگاه می کند ... من هم سرک می کشم و نگاه می کنم ....
"تبریز حکومت نظامی اعلام شد" ... و عکسی از تیراندازی ها و شلوغی ها تمام نیم صفحه اول روزنامه را پر کرده است.
خواهرم به دور کمر من طناب بسته است ... تا پایم در میان تفاله های آب انبار فرو نرود ... درون آب انبار هستم و از نوری که از آن بالا می آید مارمولک ها را همه سمت می بینم ... با دستم زمین آب انبار را می کاوم ... تا شاید میان خاک ها جای مناسبی را پیدا کنم ... و بسته را درون آن بگذارم ... به خواهرم گفته ام :" این بسته چیست ؟" ... و خواهرم گفته است: " تو چی کار داری." ... و بعد که سماجت کرده ام گفته است:" کتاب است کتاب." ... یواشکی درون بسته را نگاه کرده ام ... روی کتاب هایی که بیشتر به زیراکس می ماند نوشته شده است : "علی شریعتی." ... بسته کتاب زیر خاک ها پنهان می شود ... من به خواهرم می گویم طناب را داشته باشد تا بیرون بیایم.
فرح به دست خواهرم یک نوار می دهد ... می گوید : "قشنگه گوش کن ." خواهرم در خر پشته نشسته است و با صدایی آرام نوار را گوش می دهد ... من هم می روم کنار خواهرم ... و داریوش می خواند: "بوی گندم مال من ... هرچی که دارم مال من ... یه وجب خاک مال من ... هر چی می کارم مال من.."
زهره می گوید:"سشوارم خراب شده به نظرت می شه اتو بذارم رو موهام " ... خواهرم می گوید : "فکر نکنم " ... و من زهره را تصور می کنم که اتو روی موهایش گذاشته است ... زهره می گوید: "راستی میدونی داریوش آزاد شد" ... خواهرم می گوید : "آره به لطف ولیعهد ." ... و این را با پوزخند می گوید ... و من یاد روزنامه کیهان می افتم که خبر آزادی داریوش را داده بود که به درخواست ولیعهد انجام شده بود.
درون کتاب های خواهرم ... کتابی که بفهمم نیست ... سرم گیج می رود ... "دمکراسی" ... "سوسیالیزم" ...
همه بافتنی می بافند ... حتی دختر خانوم غلامی ... و من کتاب می خوانم ... "این دیگر چیست؟" ... روی جلد سیاه کتاب نوشته است: "عصیان" ... تمام کتاب را می خواانم و می گویم : "آها فروغ فرخزاد." ... "این دیگر چیست؟"... "جنگ و دیگر هیچ " ... چه عکسی پشت کتاب هست ... احساس می کنم من هم کنار اوریانا هستم .
من هم روبروی مدیر ایستاده ام با آل احمد ... همه ماهی ها خوابیده اند اما من به همراه ماهی سیاه کوچولو بیدار هستم به فکر دریا ... و صمد در ارس می رود تا به دریا برسد.
علی آقا ... مجله فروش دوره گرد محل آمده است و خواهرم مثل همیشه خرید می کند ... هر هفته این بازی ادامه دارد ... و من می خوانم چریک های فدایی خلق در سیاهکل کشته شدند .... من هم با فراهانی ها انگار کشته شده ام .
اقدس خانوم به کمک همسرش اصغر آقا یک کرسی به درون کوچه می آورد ... همه می خندند ... دخترش لحاف کرسی را می آورد ... پسرش منقل را ... و دختر دیگرش زیرانداز را ... به نوبه همه زیر کرسی می روند.
زیر کرسی دستهای اقدس خانوم تکان تکان می خورد ... دارد روی منقل تخمه بو می دهد ... مادر می گوید: "نسی بیا " ... به سمتی که مادر هست ، می روم. مادر یک مشت تخمه هندوانه بو داده که هنوز داغ است را به دستم می دهد ... با فاطمه و مهدی قسمت می کنیم ... و باز راه می افتیم و با صدای رادیو همنوا می شویم: "مجاهد . مجاهد. مجاهد به فرمان یزدان خود ..." ... هنوز صدای گلوله ها می آید .... چشمهایم دیگر جایی را نمی بیند ... از دیروز نخوابیده ام و در کوچه بوده ام ... پدر دستم را می گیرد و مرا به خانه می برد ... مادر هم آمده است و خواهر هم ... پدر به کوچه بر می گردد که درون سنگری که سر کوچه درست کرده اند جای بگیرد ... به خواب می روم ... صبح با صدای رادیو از خواب بلند می شوم ... پدر دارد درون چای شکر می ریزد ... بوی نان تازه میاید ...بوی چای شهرزاد می آید ... دست و رویم را می شویم ... می آیم کنار سفره می نشینم ... مادر برایم چای ریخته است ... پدر به من لبخند می زند ... و رادیو سرودی را گذاشته است که هر چند محزون است اما شادترین ترانه دنیا برای من است..." الله الله الله ... لااله الا الله ... ایران ... ایران ... ایران ... رگبار مسلسلها" ... و من دارم فکر می کنم باز بروم کوچه ... و فکر می کنم شاید مدرسه ها باز شود ... امروز ۲۲ بهمن سال تحصیلی پنجاه و هفت - پنجاه و هشت است.
نوشته شده در اول بهمن ۸۵
داستان دوم :
همیشه داستان های شاه و پریان که نه ... شاهکارهای رمان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیست ... با ازدواج تمام می شود ... بچه و نوجوان که بودم عجیب حرص می خوردم که خب بعدش چی؟ ... "تازه باید داستان شروع شود... اینکه نمی شود مصیبت های زندگی یک شبه تمام شود و همه چیز ختم به خیر شود و به قول خانم عاطفی که برای مان هفت بعدازظهر در برنامه کودک قصه های شاه و پریان می گفت و ما را وادار می کرد که بعد از قصه بخوابیم! ... تنها واقعه پس از وصل آن باشد که بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ... عروس شاهزاده ... صاحب یک پسر می شود."... اما افسانه ها همیشه همینگونه بود... و رمان ها هم.
اما زندگی من ... زندگی تو ... زندگی ما ... تاریخ و جغرافیای ایران ... قصه نیست ... افسانه نیست...اما با این همه عروس شاهزاده در همه تاریخ ایران ... به جای فرزندی که پدرش شاهزاده باشد ... فرزند نامشروعی را به دنیا آورده است ... نمی دانم چرا... نمی دانم چرا ... نمی دانم چرا؟... و به یاد خانم عاطفی می افتم که می گفت : " و به خاطر رسیدن شاهزاده به دختر آرزوهای اش ... تمام شهر را آذین بستند و هفت شب و هفت روز جشن به پا کردند."
پی نوشت: نام این قصه به هنگام نوشتن "وقتی تو نبودی" بود ... امروز فکر می کنم باید اسمش را بگذارم ..."یک بستر و دو خواب!"