جرم گیری!

 "حسن آقا چقدر شد؟"

"15 هزار و ششصد تومن"

"چشات دیوونه ام می کنه "

"نه آقا ... داریم زیر قیمت که خودمون خرید کردیم میدیم .. اگه زیر قیمت ندیم کامل ورشکست می شیم...همینکه یه خورده از سرمایه اصلی خودمون برگرده ... تو این اوضاع خدا رو شکر می کنیم."

"صداتو که می شنوم ...هزار تا مشکلم که داشته باشم ...آروم می شم ... حتی اس ام اسات واسم خداست... اگه توش بهم بد و بیراهم گفته باشی ... شیرین تر از عسله ... میدونی چرا؟ ... چون عاشقتم"

"خب هر خونه ای یه قیمت داره ... تو همین محل خودمون "

"یه آپارتمان صدمتری؟"

"بازم نمی شه درست قیمت داد ... فروشنده حساب سود و زیانش رو می کنه ... خونه آفتاب گیر باشه یا نورگیر با هم فرق داره ... چند واحدی باشه فرق داره ... طبقه چندم باشه فرق داره.... امکاناتش چی باشه فرق داره ... نوساز باشه یا قدیمی فرق داره ... بر خیابون باشه یا تو کوچه فرق داره ... ته کوچه باشه یا سر کوچه ف..."

"سر همون کوچه قدیمی منتظرتم ... دیر نکنیا ... "

"الان که مث اون موقع ها نیست ... با تاکسی کار می کردیم خرج زن و بچه رو که می دادیم هیچ ... تازه بازم می موند ... اما الان چی ... یه باد می خواد بزنه به چرخ ... خدات تا ایراد دیگه هم از خودش در میاره و می گه ...  بنزین رو باید بری آزاد بخری...خرج با برج جور در نمیاد ... همین گیربکس ..."

"ماشینمو تازه اسپرت کردم ... خوشگل شده نه ؟ ... اما  هیچی به پای خوشگلی و صفای تو نمی رسه "

"بری تو بورس سرمایه گذاری کنی؟! ... حساب سود و زیانش رو کردی ؟ .... حساب اینکه یه هو یه شرکت قیمت سهامش بیاد پایین؟ ... حساب...."

"عشق که حساب و کتاب نداره ... عشق سود و زیان نداره ... اگه همش ضرر هم باشه ..."

"بابا چی می گی تو ... امروز کسی تفم بی حساب کتاب کف دستت نمیندازه!..."

"می خوام دنیا بدون تو نباشه ... اصل دله ... که با تو خوشه ."

"نه با این قیمتا نمی شه ... از دو سال پیش  تا حالا کلی توفیر کرده... قیمت کارگر ... قیمت برش زن... قیمت شابلون زن  ...ق "

"میدونی مامانم واسم دختر دیده ... انگاری دوران قاجاره... می گه تحصیل کرده است ... دختر آقای بززرگی هستش ... بزرگی رو  که می شناسی همون فامیل خیلی دورمون ... نگفته بودم ... چرا ازش گفته بودم ... مدیر سازمان "...." هستش ....کار سازمانشون یه جورایی به تحصیلات منم مربوطه ... مامانم می گه :"از همین الان خودشون یه جورایی پیغوم پسغوم دادن که آره ... یه پست خوب بهم میدن ....مامانش گفته حیف نیست جوون تحصیل کرده ... حروم شه ... " خنده داره نه... به مامان چیزی نگفتم ... نمی شه که بهش چیزی گفت ... اما اینا رو گفتم که بخندیم ... من تو چه فکری ام ... اونا تو چه فکری"

"عروس خانوم وکیلم؟"

"شیدا ... حالا نگفتی قیمت جرم گیری یه دندون که یه ساله جرم گیری نشده ... چقدر می شه؟"

"تو بیا ... با هم حساب می کنیم... واسه خودته دیگه؟"

"نه واسه دشمنمه!"

"دیوونه ... خب قیمت ها فرق می کنه ....غیر از جرم گیری دندون؟"

"جرم گیری یه قلب...که دو سال کثافات دروغ توش نشسته؟"

"اون قیمت نداره ... اگرم داره من نمیدونم چقدره ... ولی اگه جایی رو گیر آوری ... قلب منم جرم گرفته ... 20 ساله توش کثافات دروغ نشسته"

"جناب مدیر کل تشریف دارن؟"

 "نه با این قیمتا نمی شه ... از دو سال پیش  تا حالا کلی توفیر کرده... قیمت کارگر ... قیمت برش زن... قیمت شابلون زن  ...ق "

" خب آخرش چی؟ ... "

" آخرش؟ ... منتظرم..."

"منتظر چی؟"

"نمی دونم ... نمی دونم...نسی قیمت دو سال عمر چقدره؟... اصن می شه رو عمر ... رو احساسی که لهش کردن قیمت گذاشت؟"

"نمی دونم ... خاقانی می گه : "از نسیه و نقد زندگانی همه را / سرمایه جوانیست جوانی هم هیچ"..."

"جوونی؟...اونم دلش خوش بوده ... لابد رفته بوده ... هر دو سال جوونی رو با یکی سر کرده و آخرش ... اصن می دونی قیمت عمر گرو کشیده چقدره؟"

"......"

"بابا چی می گی تو ... امروز کسی تفم بی حساب کتاب کف دستت نمیندازه!..."

"چشات دیوونه ام می کنه "

"نه آقا ... داریم زیر قیمت که خودمون خرید کردیم میدیم .. اگه زیر قیمت ندیم کامل ورشکست می شیم...همینکه...."

مرگ!

آنچه  ما را می میراند  مرگ نیست

                                     جیزی شبیه دیواری در بیابان همیشه خالی است

آنچه  ما را می زایاند مادر نیست

                                     چیزی شبیه دیواری در بیابانی پر از خرابه است

آنچه غم می شود برای همیشه

                                     شادی است که کسی در  آن شریک نیست

آنچه غبار می شود پشت شیشه

                                     اشک است که چشم  را گریزی از آن نیست

آنچه مرا به آخر خط می رساند

                                     خطی است که هر چه رفتم  نقطه شناسایی شد!

آنچه ما را به هم نمی رساند

                                     مرگی است که از مقابل زندگی شناسایی شد!

به زبان !

"ببخش و فراموش کن!"

"آخه لامذهب تویی که تو اون ینگه دنیا نشستی و شعار میدی "ببخش و فراموش کن" ... من چی رو ببخشم ... هر چند به لطف مورخین (بخوانید کاتبان دربار) ... فراموش می کنم ...  - فراموشی درد لاعلاج همه تاریخم است-."

"تاریخ؟! ... ای بابا دلت خوشه ... تاریخ مال چند دهه سال پیش بود ... امروز هنوز واقعه ای رخ نداده ...آنچنان دگرگونش می کنن ... که  طرف می گوید:"شوخی می کنی؟ ... اصلا هم همچی چیزی نبود...ببین ...." و شروع می کند هر چه از رسانه ها براش فریاد کردن رو تحویل می ده... البته یه جاهاییش رو هم واسه خودش نگه می داره و از زبون خودش میگه ... بعد هم چهار تا بد و بیراه نثار همه می کنه."

"یه روزگاری بود اوایل دهه هفتاد ... یه دوستی داشتم تو تی وی کار می کرد ... می گفت :" نسی جادوی رادیو تلویزیون نمی دونی چیه؟ ... "تاپاله" رو هم که آگهی کنی ملت صف می بندن بخرن."

"به ملت توهین نکن"

"غرض جماعت زود باور بود ... مگه نشنیدی مثلا دو سه تا پسر تو یه مهمونی  یه خز و خیل گیر میارن ... میذارنش سر کار ... بعد که می خوان تعریف کنن ... می گن:" ملت کف کرده بودن."

"من هنوزم می گم "ببخش و فراموش کن" ... مث نلسون ماندلا ... مث گاندی ..."

" گاندی کشورش تحت استعمار بود ... ماندلا هم اگه نمی بخشید ....با اون همه سفید تو کشور دوباره رزیم آپارتاید می شد این بار به نفع سیاه ها ... دلش هم که خون بود باید می بخشید ... اگه نمی بخشید کی جلو  جنگ داخلی رو می گرفت؟"

"خودت حالا چه پخی هستی که آدمای بزرگ دنیا رو ضایع می کنی ... "ضایعناک!""

"من هیشکی نیستم ... اما می گم بخشیدن و فراموش کردن شاید تو روابط خصوصی هم خوب باشه هم موثر .. و اصن جامعه ما بهش نیاز داشته باشه چون بدجور عصبیه ... یه نیگا تو خیابون که بکنی همه چی دستت میاد ... نه اصن چرا خیابون ... یه نیگا به صدای دعوای همسایه پایینی ..."

"ولی خداییش این "ببخش و فراموش کن"هم از اون شعارهاییه که مث افیون می مونه ..."

"که چی؟"

"یه روزگاری شوروی دومین قدرت جهان بود ... سفینه هوا می کرد ... موشک همه جا می فرستاد ... نصف دنیا بهش تاسی کرده بودن ... بعد یه هو که از هم پاشید ... پسراش واسه یه نخ سیگار وینستون  تن به هر کاری می دادن .... دختراشم واسه یه آدامس... ولی خداییش دیگه نمی دونم واسه شلوار جین جی کار می کردن !"

"که چی؟"

"هیچی خواستم بگم ... شوروی قدرت دوم جهان ... نفهمید اصن از کجا خورد ...به خودش اومد دید غرب تا ما...تح.تش..."

"زر نزن...فعلا که هنوزم همونیه که بود ... منتها شلوار جین و آدامس هم داره... این کجاش به بخشیدن و فراموش کردن دخل داشت"

"واسه من و تو "دخل" نداشت... اما اونایی که جیب واسه اینجور موقع ها دارن خوبم "دخل" داشت ... بعدم راه افتادن میون جماعت که "ببخش و فراموش کن"..."

"هنوز داری راجع به شوروی سابق حرف می زنی؟"

"شاید...ولی "دخل" ..."فرصت طلبی" ... "جاده صاف کنی" ... همه جا هست.. بعدم ملت بشینن و آی کیف کنن وقتی می بخشن و فراموش می کنن."

"نسی یه مثال زدی از دوستت بعد رفتی تو هپروت ... کجایی دختر؟"

"دارم سعی می کنم فراموش کنم به زبان! ... فقط همین".

پیچ

به تنهایی ام دلبسته شده ام ... به چراغ روی میز ... به کتاب های نخوانده و خوانده!... به زندگی که نیست! ... به روزنامه هایی که یاد گرفته ام ... نخوانم! ... به فیلم هایی که حتی تابلوی تبلیغاتی شان مشمئز کننده است ! ... به خانه های عبوس! که روز به روز قد بلند می کنند ... به تلویزیونی که روشنش نمی کنم! ... به پچ پچ های پنهانی که می دانم درباره کیست ! ... به  سفرهایی که در خیال کردم ! ...به زنانی که گویی در مراسمی آئینی خریدهای تزیینی می کنند ! ... به نسترن که هر روز با داستانی از خود به سراغم می آید ... به سیگاری که روشنش می کنم ... به کامپیوتری که طاقت حرفهای ام را ندارد و به ناچار خاموشش می کنم ...  به شب هایی که با قرص به خواب می روم ... به نیمه شب هایی که با درد از خواب می پرم ... به  ترافیکی که باید هر روز از آن گذشت تا به هیچ جا نرسی!  ...

به تنهایی ام دلبسته شده ام ...

باور کن ... دیگر پیج هیچ راه پله ای مرا اسیر خود نمی کند.

تا قیامت!

سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم و می توانم!...

با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"

با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"

سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم و می توانم!...

اما ... دلم گرفته مث وقتی تو حیاط عمو داشتم آش می خوردم و مزده شیلنگ آب رو گرفت تو ظرف آشم....دلم گرفته مث وقتی به آزی دوچرخه سواری یاد دادم ... و آزی یه روز که مسعود اومد در خونه شون ... به مادرش گفت: " مسعود بهم دوچرخه سواری یاد داد." ... دلم گرفته مث وقتی همه پوسترهای دهه فجر رو دادن به "رحمتی" تا بزنه به دیوار مدرسه... دلم گرفته مث وقتی که مهری گفت :"نسترن چرا نمیاد عکس بندازه؟"... و من پشت در خود را پنهان کردم تا کسی مرا نبیند! ... دلم گرفته مث وقتی داریوش می خوند:" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ..." .... دلم گرفته مث وقتی کفشام رو به دستم گرفتم تا صدای گام هام رو  پله ها  بلند نشه ... دلم گرفته مث وقتی به تو ازدواجت رو تبریک گفتم! ... دلم گرفته مث وقتی فاطمه شد شهره! ... دلم گرفته...

 "آخ ... چقدر "تا قیامت دل من گریه می خواد.""...مث همون روزا که داریوش می خوند و من گریه می کردم ...برای کسی که نمی دانستم کیست اما رفته بود ...

با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"...

وقتی تو نبودی یا یک بستر و دو خواب!

ملیحه حامله است ... ساعت ۲ شب است و هوس ترشی کرده است ... ایران خانم برایش لواشک آورده ... خانوم شیرازی می گوید : “باید به کامران بگم بره از یه جا قره قوروت واست دست و پا کنه” ... کامران ... ماشینش را گذاشته جلوی خانه صغری خانوم ... و رویش یک تلویزیون پرتابل است ... توی تلویزیون فامیل آقای حسینی دارد صحبت می کند ... ملیحه روی زیر انداز پیاده رو نشسته  و چادری دور خودش پیچیده است ...موهای بلندش از زیر چادر گلدار همه بیرون است ... دارد می خندد و لواشک می خورد ... می گوید: " من بازم ترشی می خوام . اگه بچه ام بیافته تقصیر شماست."

من وسط کوچه ایستاده ام با شلوار جین ... و کاپشن قرمز رنگ به تن.    موهایم را نبسته ام  و موها روی کاپشن ولو شده است ... سوز می آید ... سرد است ... چوبی بلند به دست دارم ... و سرودی را که از رادیو پخش می شود را به همراه فاطمه و مهدی می خوانم ... و هر سه با چوبهایمان در هوا نقش می زنیم.

نمی دانم سر شب چه کسی خبر آورده بود که گاردی ها امشب به کوچه ما می ریزند ...  هنوز همافرها با لباس های مردم عادی در کوچه ما هستند ... اصغر آقا درون دیگ چای دم کرده است ! ... وعجب مزه محشری دارد.

سرگردی از یک کلانتری آمده است و چای می خورد ... او هم کنار ماشین کامران ایستاده است... جلوی ملیحه انواع و اقسام ترشیجات را گذاشته اند ... به من هم قره قوروت می رسد ... می خورم ... و ادامه شعری را که بلند می خواندم زیر لب ادامه می دهم: "به عزمی گران برخیز ای کارگر"

پدر  می گوید: "بهتر است شما بروید خانه " ... و نگاه مضطربش به مادر است ... صدای تک تیراندازی ها ... و به یکباره رگبارها ... مدام شنیده می شود... پدر مثل دیگر شبها نیست ... انگشت اشاره دستش که همیشه جایگاه گره خوردن دست من به دست او بود  ... با دیگر انگشتانش دور یک چوب گره خورده است ... حتی پدر کراواتش را نبسته است ... پالتویی به تن دارد با شلوار پارچه انگلیسی.

مادر  به من و خواهرم اشاره می کند که به خانه برویم ... اما من نمی خواهم خانه باشم .... حتی اگر دختر شهین خانم ... پایش گلوله خورده باشد ... و هر کسی بخواهد به نوعی درمانش کند ...نمی خواهم ... و می مانم ... مادر هم مانده است ... خواهر هم در کوچه است کنار فریده .

فریده انگار قرار است از سر کوچه به جای گاردی ها ... یک فوج خواستگار به کوچه ما بریزند ... موهایش را آنقدر سشوار کشیده که لخت لخت ریخته اند تا پایین کمر ... پلووری  که تازه بافته است را با یک دامن کرکی چهارخانه پوشیده است ... و صورتش را آرایشی دخترانه کرده است.

چقدر همه بافتنی می بافند... مادر بافتنی می بافد ... خواهر بافتنی می بافد ... فریده بافتنی می بافد ... خانوم غلامی بافتنی می بافد ... دخترش بافتنی می بافد .... به هر خانه ای که میروی ... همه دارند بافتنی می بافند ... "ببین سرآستینش خوب شد؟" ... "رنگ نخودی بهم میاد؟ "
...  گویی لحظه ها را  می کشند تا موقعش برسد ... بافتنی می بافند تا ساعت چهار بعدازظهر شود و بروند توی صف روزنامه کیهان ... شاید ساعت شش چاپ دوم یا سوم روزنامه به دستشان برسد ... بافتنی می بافند تا  نوبتشان بشود ... و رضا پسر رضوان خانوم با سهمیه بندی محلی که خودمان درست کرده ایم ... سهم نفت را بیاورد درون کوچه . بافتنی می بافند و حکایات عجیبی را تعریف می کنند از مجاهدین ... از رضایی ها ... از چریک ها ... از ویتنام ... از گلسرخی ... از کاست سخنرانی خمینی ... و من بالش گذاشته ام و به بخاری ارج تکیه داده ام ... کتابی از شریعتی را می خواهم بخوانم مثل خواهرم که خوانده است ... اما هیچ نمی فهمم ... سرم گیج می رود ... می گذارم کنار... رادیو را روشن می کنم ... فرهاد می خواند: "کوچه ها باریکن ... دکونا بسته است" ... و من سعی می کنم مثل فرهاد روی آهنگ ترانه سوت بزنم.

جلوی بقالی جعفر آقا ایستاده ام ... جعفر آقا دارد عکسی را روی شیشه مغازه می زند ... عکس مردی است که عمامه به سر دارد ... می ایستم تا زدن عکس روی شیشه تمام شود ... و به مرد نگاه می کنم ... "یعنی این خمینیه؟" ... پایین عکس نوشته است : "آیت الله محمود طالقانی"... و پیش خود می گویم: "آها طالقانی" ... و می روم که علوم بخوانم . فردا علوم داریم . هفته اول مهر است و من می خواهم مثل همیشه اول باشم.

توی مدرسه بلوایی است ... همه بلند شده ایم و از پنجره کله مان را داده ایم بیرون ... پسر بچه های دبستانی و راهنمایی آمده اند جلوی مدرسه ما و شعار می دهند ... شب اخبار ساعت ۹ ... خبرنگار جوانی که شبیه بازیگران هیپی فیلم های خارجی است پشت یک پیکان سنگر می گیرد ... دوربین به دنبالش می رود ... و او می گوید، امروز جلوی دانشگاه دانش آموزان کشته شدند ... و دوربین بر می گردد به سمت دانشگاه و در دانشگاه که بسته می شود ... تا دانشگاه سنگری شود در مقابل گاردی ها ... همه چیز شلوغ است.

مدرسه ها بسته شده اند و من شبها کابوس این را می بینم که سال تحصیلی ۵۷ - ۵۸ یک سال خورده شده برای من باشد ... و کلاس پنجم را دوباره در سالی دیگر مجبور شوم که بخوانم ... صبح افکار بد از سرم رفته است و بلند می خوانم: "ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه ... بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه."

پریسا می گوید : "یعنی سال ۲۰۰۰ انقدر وحشتناکه " ... و هر دو با هم فکر می کنیم ... من حساب می کنم فقط ۲۲ سال مانده است ... "نکند سال ۲۰۰۰ قرار است بمیریم" .... و من نوار را درون ضبط می گذارم .... داریوش می خواند: " این ناگزیره واسه ما ... سیر صعودی تا سقوط. ... همیشه قصه سخن ... تمومه با حرف سکوت ... وقتی که ایینه عشق ... سیاه بشه زیر غبار ... وقت وقوع فاجعه است ... می رسه سال ۲۰۰۰"...

مولود دارد توی سرش می زند  و گریه می کند ... مادر و پدر سعی دارند آرامش کنند ... لیلی را در آغوش می فشارد و گریه می کند و باز به سرش می کوبد با هر دو دست ... از صبح حکومت نظامی اعلام شده بوده .... و او نمی دانسته ...با دخترش و برادر شوهرش به قصد خرید بیرون می رود که گاردی ها می رسند و مولود یک سمت .... و برادر شوهرش و لیلی یک سمت ... و آن میانه شلیک گلوله ها  و مجروحین .

مولود چند کوچه آن بر تر از ما می نشیند ... همان صبح کسی لیلی را به ما تحویل می دهد ... و در میانه گلوله ها ... مولود به دنبال دخترش ... و تا برسد کوچه ما ساعت از هفت بعدازظهر  هم گذشته است ... هفت بعدازظهر ۱۷ شهریور.

از در فروشگاه کوروش بیرون آمده ایم ... می رویم به سمت خانه عمه  که همان نزدیکی هاست . در خانه عمه فقط محمد و داود هستند ... تلویزیون روشن است و نشست مجلس شورای ملی را نشان می دهد. شریف امامی دارد از افتخاراتش می گوید و اینکه باید به سمت اصلاح رفت ... مجلس شلوغ است ... یکی از نمایندگان بلند می شود و می گوید که می رود به جمع نمایندگانی که روزه سیاسی گرفته اند ... بپیوندد.

خواهرم مرا به کوچه برده است ... اخبار ساعت ۹ شب دارد فیلم سینما رکس را نشان می دهد که جسد ها با میله های ساختمان یکی شده اند! ... من خانوم شیرازی را می بینم ... دیگر از او نمی ترسم ... اما خانوم شیرازی هم آمده است به کوچه ... چون تصاویری که دیده او را ترسانده است!

مریض شده ام ... پدر مرا به مطب دکتر برده است ... مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات و کفش واکس زده ... و تا نوبت من برسد ... روزنامه کیهان را نگاه می کند ... من هم سرک می کشم و نگاه می کنم ....
"تبریز حکومت نظامی اعلام شد" ... و عکسی از تیراندازی ها و شلوغی ها تمام نیم صفحه اول روزنامه را پر کرده است.

خواهرم به دور کمر من طناب بسته است ... تا پایم در میان تفاله های آب انبار فرو نرود ... درون آب انبار هستم و از نوری که از آن بالا می آید مارمولک ها را همه سمت می بینم ... با دستم زمین آب انبار را می کاوم ... تا شاید میان خاک ها جای مناسبی را پیدا کنم ... و بسته را درون آن بگذارم ... به خواهرم گفته ام :" این بسته چیست ؟" ... و خواهرم گفته است: " تو چی کار داری." ... و بعد که سماجت کرده ام گفته است:" کتاب است کتاب." ... یواشکی درون بسته را نگاه کرده ام ... روی کتاب هایی که بیشتر به زیراکس می ماند نوشته شده است : "علی شریعتی." ... بسته کتاب زیر خاک ها پنهان می شود ... من به خواهرم می گویم طناب را داشته باشد تا بیرون بیایم.

فرح به دست خواهرم یک نوار می دهد ... می گوید : "قشنگه گوش کن ."  خواهرم در خر پشته نشسته است و با صدایی آرام نوار را گوش می دهد ... من هم می روم کنار خواهرم ... و داریوش می خواند: "بوی گندم مال من ... هرچی که دارم مال من ... یه وجب خاک مال من ... هر چی می کارم مال من.."

زهره می گوید:"سشوارم خراب شده به نظرت می شه اتو بذارم رو موهام " ... خواهرم می گوید : "فکر نکنم " ... و من زهره را تصور می کنم که اتو روی موهایش گذاشته است ... زهره می گوید: "راستی میدونی داریوش آزاد شد" ... خواهرم می گوید : "آره به لطف ولیعهد ." ... و این را با پوزخند می گوید ... و من یاد روزنامه کیهان می افتم که خبر آزادی داریوش را داده بود که به درخواست ولیعهد انجام شده بود.

درون کتاب های خواهرم ... کتابی که بفهمم نیست ... سرم گیج می رود ...  "دمکراسی" ... "سوسیالیزم" ...

همه بافتنی می بافند ... حتی دختر خانوم غلامی ... و من کتاب می خوانم ... "این دیگر چیست؟" ... روی جلد سیاه کتاب نوشته است:  "عصیان" ... تمام کتاب را می خواانم و می گویم : "آها فروغ فرخزاد." ... "این دیگر چیست؟"... "جنگ و دیگر هیچ " ... چه عکسی پشت کتاب هست ... احساس می کنم من هم کنار اوریانا هستم .

من هم روبروی مدیر ایستاده ام با آل احمد ... همه ماهی ها خوابیده اند اما من به همراه ماهی سیاه کوچولو بیدار هستم به فکر دریا ... و صمد در ارس می رود تا به دریا برسد.

علی آقا ... مجله فروش  دوره گرد محل آمده است و خواهرم مثل همیشه خرید می کند ... هر هفته این بازی ادامه دارد ... و من می خوانم چریک های فدایی خلق در سیاهکل کشته شدند .... من هم با فراهانی ها انگار کشته شده ام .

اقدس خانوم به کمک همسرش اصغر آقا یک کرسی به درون کوچه می آورد ... همه می خندند  ... دخترش لحاف کرسی را می آورد ... پسرش منقل را ... و دختر دیگرش زیرانداز را ... به نوبه همه زیر کرسی می روند.

زیر کرسی دستهای اقدس خانوم تکان تکان می خورد ... دارد روی منقل تخمه بو می دهد ... مادر می گوید: "نسی بیا " ... به سمتی که مادر هست ، می روم. مادر یک مشت تخمه هندوانه بو داده که هنوز داغ است را به دستم می دهد ... با فاطمه و مهدی قسمت می کنیم ... و باز راه می افتیم و با صدای رادیو همنوا می شویم: "مجاهد . مجاهد. مجاهد به فرمان یزدان خود ..." ...  هنوز صدای گلوله ها می آید .... چشمهایم دیگر جایی را نمی بیند ... از دیروز نخوابیده ام و در کوچه بوده ام ... پدر دستم را می گیرد و مرا به خانه می برد ... مادر هم آمده است و خواهر هم ... پدر به کوچه بر می گردد که درون سنگری که سر کوچه درست کرده اند جای بگیرد ... به خواب می روم ... صبح با صدای رادیو از خواب بلند می شوم ... پدر دارد درون چای شکر می ریزد ... بوی نان تازه میاید ...بوی چای شهرزاد می آید ...  دست و رویم را می شویم ... می آیم کنار سفره می نشینم ... مادر برایم چای ریخته است ... پدر به من لبخند می زند ... و رادیو سرودی را گذاشته است که هر چند محزون است اما شادترین ترانه دنیا برای من است..." الله الله الله ... لااله الا الله ... ایران ... ایران ... ایران ... رگبار مسلسلها" ... و من دارم فکر می کنم باز بروم کوچه ... و فکر می کنم شاید مدرسه ها باز شود ... امروز ۲۲ بهمن سال تحصیلی پنجاه و هفت - پنجاه و هشت است.

نوشته شده در اول بهمن ۸۵

داستان دوم :

همیشه داستان های شاه و پریان که نه ... شاهکارهای رمان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیست ... با ازدواج تمام می شود ... بچه و نوجوان که بودم عجیب حرص می خوردم که خب بعدش چی؟ ... "تازه باید داستان شروع شود... اینکه نمی شود مصیبت های زندگی یک شبه تمام شود و همه چیز ختم به خیر شود و به قول خانم عاطفی که برای مان هفت بعدازظهر در برنامه کودک قصه های شاه و پریان می گفت و ما را وادار می کرد که بعد از قصه بخوابیم! ... تنها واقعه پس از وصل آن باشد که بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ... عروس شاهزاده ... صاحب یک پسر می شود."... اما افسانه ها همیشه همینگونه بود... و رمان ها هم.

اما زندگی من ... زندگی تو ... زندگی ما ... تاریخ و جغرافیای ایران ... قصه نیست ... افسانه نیست...اما با این همه عروس شاهزاده در همه تاریخ ایران ... به جای فرزندی که پدرش شاهزاده باشد ... فرزند نامشروعی را به دنیا آورده است ... نمی دانم چرا... نمی دانم چرا ... نمی دانم چرا؟... و به یاد خانم عاطفی می افتم که می گفت : " و به خاطر رسیدن شاهزاده به دختر آرزوهای اش ... تمام شهر را آذین بستند و هفت شب و هفت روز جشن به پا کردند."

پی نوشت: نام این قصه به هنگام نوشتن "وقتی تو نبودی" بود ... امروز فکر می کنم باید اسمش را بگذارم ..."یک بستر و دو خواب!"

مساله حجاب و عزم  راسخ مادر من!

امروز خبرگزاری فارس در بخش گزارش های تصویری اش ... گزارش تصویری از روزهای انقلاب گذاشته بود که مرا برد به روزهای خیلی دور.

عکس اول گزارش تصویری از جمع زنان با حجابی بود که در حال شعار دادن بودند و در میان آنها دختر بچه ای هم بود که شعار می داد ... با مقنعه ای گل منگلی که کشش مثل مقنعه جانماز .... روی مقنعه بود...

تابستان سال 57 بود ... همزمان با جشن میلاد امام زمان ... و ما در مشهد ... که خبر رسید آقای "کافی" – که قطعا شما نمی شناسیدش (1) -  با ماشین پژو 504 اش عازم مشهد بوده که به طرز مشکوکی تصادف کرده و کشته شده است.

آن روزها کافی بود – این کافی با آن آقای کافی فرق دارد – که فقط گفته شود: " به طرز مشکوکی" که رگ غیرت مسلمانی خلق الله قلمبه شود و به یاد تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی و قضیه رفتن پول کوکاکولا به جیب اسراییل و از همه بدتر تغییر ساعت در فصل بهار و تابستان بیافتند که خدا به دور مصیبت از این ها هم عظما تر می شد؟! ... تازه همه این ها به درک ... درد از این بالاتر که هویدا پیپ می کشید و گل ارکیده تازه می گذاشت در جیبش!! ... و بدتر از همه اینکه دایی جان ناپلئون هر پنجشنبه شب بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد تا آن همه بی ناموس.ی جلوی خلق الله بکند و مسلمانان مکرم و معظم ... مجبور باشند پنجشنبه شب ها ... تلویزیون شاب لورنسشان را از لای رختخواب پیچ بیرون بکشند و ببینند و بخندند و همان شبانه به جای هزار تا کار مفید دیگر !! بعد از دیدن سریال دوباره تلویزیون را به زحمت لای رختخواب پیچ بکنند که نکند در و همسایه از این بی نامو.سی خبر دار شوند و به یکباره از شدت غم از کف رفتن دین سکته کنند!

البته این قضیه دایی جان ناپلئون فقط درباره آنها که خیلی دین داشتند صدق می کرد و گرنه خانواده ما که از سریال یک حلقه تا سه حلقه (2) را می دید و تلویزیون هم سر حال و شنگول و منگول و حبه انگور ... سرجای اش قرار داشت و لای هیچی نمی رفت!

ولی خب به هر حال ... مصیبت ها ادامه داشت ... از مصیبت اینکه دختر شهین خانوم هم روسری اش را برداشته ... تا مصیبت آنکه فرح و رضا –اینها را دیگر می شناسید ... خودتان را لوس نکنید- رفته اند پابوس امام رضا ... آه ... خدایا چقدر کفر ... چقدر بی مسلمانی.... و حالا یک بار دیگر شده بود زمان "به طرز مشکوکی"! و ما در مشهد بودیم.

نمی دانم به خاطر "به طرز مشکوکی" بود یا جشن امام زمان که مشهد از جمعیت لبریز بود ... و کنار خیابان ها سرباز و تانک ... و ما انگار شهر بازی آمده بودیم ... و من و محمد چه ذوقی می کردیم از دیدنشان!

من تمام جاهای دیدنی مشهد را کشف کردم ... از نمیدانم کجا تا به کجا! ...شلوار جین به پا ... تی شرت آستین کوتاه پلنگی به تن !!! .... عینک آفتابی به چشم ... و موها به هر سمت که باد می وزید خود را می چرخاند !!!.... و این میانه با محمد به طرز وحشتناکی همدیگر را آماج اسلحه هایی که بدنه شان نور می داد و صدای خوشگل ازشان پخش می شد قرار می دادیم ...و فقط زمانی که مادر من یا خانم دایی می گفتند :" سرسام گرفتیم" .... متوجه می شدیم بزرگترها هیچ چیز از "زیباشناسی اصوات و نور" نمی دانند!!!

و ما  خیالمان نبود و مثل میمون ! از هر وسیله بازی که تازه در پارک ملت (فکر کنم اسمش را این گذاشته اند ... آن موقع ما به اسمش کاری نداشتیم ... محتوای اش برایمان اهمیت داشت )نصب شده بود ... نه خدایا از هر میله ای که کنار دکه بلیط فروشی برای وسیله بازی نصب شده بود خودمان را آویزان می کردیم که "ماشین هم می خوایم سوار شیم" .... "چرخ و فلک گندهه رو هم می خوایم " .... و الی آخر....

داشتم از آقای "کافی" می گفتم ... یک روز در همان ایام گشت و گذار در مشهد ... چشممان به چند پسر افتاد که داشتند در مغازه ای تند و تند کارهایی می کردند ... یعنی اول خواهرم دیدو من هم با او پریدم داخل مغازه ... بحثشان با هم سر "کافی" بود و پسرها داشتند به سرعت نوارهای او را تکثیر می کردند ... که همه اش از کوکاکولا و گل ارکیده و این حرفهای قشنگ قشنگ بود... و ملتی هم که پای منبرش بودند زار می زدند این هوا!!.... و من همانجا بود که رگ غیرتم قلمبه شد ...و شد آنچه که تازه باید بگویم.

شبش که با مادر در حال پرسه زدن میان دستفروش ها بودیم ... یک مقنعه گل منگلی ... که کشش از رو بسته می شد ... چشمم را گرفت ... این بار به چادر مادر مثل همان حیوان مسبوق الذکر آویزان شدم ... همه داشتند گر و گر برای دختر بچه های شان از آن مقنعه ها می خریدند .. احتمالا همه را داشت همان  "به طرز مشکوکی"  نابود می کرد که وا اسلاما... و لابد همان نوار گل ارکیده را شنیده بودند!

مادر پنج تومان که عکس شاه با لباس تمام فرم نظامی روی اش بود و سرشانه های اش داشت از روی برگه اسکناس می زد بیرون را از درون کیفش در آورد و به فروشنده دوره گرد داد و من شدم یک دختر مسلمان محجبه ... با تی شرت آستین کوتاه! ...وای که چه کشی (کشش نه ها همان کش) داشت این مقنعه ! ...

صبح تا شب سرم بود .... مقنعه را می گویم .... و میان گوش دادن به گل ارکیده! ... و  یا لگدمال کردن محمد در حین شمارش خریدهایی که مادرمان برای مان کرده بودند ... مدام دستم را می بردم به پشت سرم ... کش را بکشم ... که گشاد شود ... و کش از دست من در می رفت و دالامبی محکم می خورد پس سرم!... به هر حال عزت مسلمانی این تلاش ها را می طلبید ... آن هم زمانی که داشتیم می رفتیم به تهران که بگوییم:" ما مشهد بودیم به چشم خودمون تانک دیدیم ...سرباز دیدیم..."

تلاش برای عزت مسلمانی و مسلمانان ... به طور مداوم دو روز ادامه داشت ... و من با کش ... کشاکشی داشتم ناگفتنی که در این کشاکش ... کش پاره شد!!!.... و مقنعه گل منگلی  در دستان مادرم جای گرفت ... که به چشمانش شادی نشسته بود ... از این دستمال گردگیری بادآورده!!... فکر کنم تا پیروزی انقلاب ...مقنعه در دستان مادرم فاتحانه در حال گردگیری بود!...

متاسفانه از سرنوشت مقنعه دختربچه ای که در عکس خبرگزاری فارس امروز دیدم  هیچ  اطلاعی ندارم ... درصورت اطلاع مرا هم در جریان قرار دهید و یک فراترشیده را از نگرانی برهانید!

با سپاس : نسترن رها

1/ آقای کافی را خودم هم درست نمی شناسم ... اما ظاهرا واعظ روضه خوانی بوده که به راحتی اشک مردم را در می آورده است... حالا  می شناختم هم  می شد حکایت آقای باهنر که چند روز پیش در موسسه بحثی بود ... به یاد شهید باهنر  افتادم که در جریان انفجار ساختمان نخست وزیری همراه با شهید باهنر در هشت شهریور به شهادت رسید ..و داشتم از او می گفتم که یکی از کارآموزان که باید هم سن و سال شما باشد ... گفت :"خدا رحمتش کنه ... این روزا باید سالگرد وفاتشون باشه ." !

2/ قبل از انقلاب ... شاید یک سال مانده به انقلاب ... فیلم ها را یک حلقه دو حلقه و سه حلقه ای کردند ... تعداد حلقه ها نشان دهنده این بود که چه گروه سنی می توانند فیلم را ببینند ... مثلا همه خانواده ... بالاتر از شانزده سال ... یا بالاتر از هجده سال ... خب خاطرم نیست چون همه جور حلقه اش رو می دیدم و والله از این تی وی به قول حاج خانوم دختر "سیمای جا" بهتر بود.

پی نوشت یک: اطی جان دوزاریم افتاد که هارمونی ناهماهنگ منظورت چیه ... خبری ازش داری؟

پی نوشت دو : این را باید خیلی زودتر می نوشتم ... بگذارید به حساب کبر سن من که از  خاطر رفته بود که از همه دوستانی که در ایام ماضی تحملم کردند ... و مشوقم بودند سپاسگزاری کنم ... و این حق را به خود بدهم که بگویم خاتون جان ... مجید دلبندم ... پاپتی نازنین ... فرزانه خوب ... و ووهوی "علی پروین" نابود کن دلم برایتان حسابی تنگ شده است ... هم برای شما ... هم آن روزهای بی آلایش ... از دیگران اگر نامی نبردم به خاطر آن است که آوردن اسم همه دوستان شاید برای کسانی که تازه خواننده وبلاگ شده اند ... کسل کننده باشد .... و هم اینکه برخی از دوستان را که نامشان را نبردم دورادور هنوز سلام علیکی با یکدیگر داریم ... کاش می شد دوباره در دنیای مجازی دور هم باشیم...کاش.

یکی مثل مرجان !

سلام الاغ ! دیروز رفتم شهر کتاب ، کتاب بخرم که یک دفعه چشمم به یک کتاب افتاد.

با عنوانی شرم آور و طرح روی جلدی وسوسه انگیز. آدم دلش می خواست بدونه این خانومی که کفشای قرمزشو گذاشته  پشت در ، کجا رفته. بدبختانه کلید هم روی در بود و نمی شد از سوراخ در نگاه کرد!

بگذریم نگاهی به دور و برم انداختم  به سرعت کتابو برداشتم. برای رد گم کنی هم آخرین کتاب پائلو کولینو رو هم برداشتم که کسی فکر نکنه من یک پیر دخترم !

شروع کردم به خوندن  سرمو که بالا کردم دیدم یه آقای میانسال خوشتیپ داره به من نگاه می کنه و  لبخند میزنه و  ول کن هم نیست.

با خودم گفتم وای دیدی چه خاکی بر سرم  شد. دیده من دارم  این کتابو  می خونم فکر کرده در "ایام بی شوهری" به سر می برم.

نفهمیدم خودمو چه جوری به خونه رسوندم و شروع کردم به خوندن.

خیلی جاها گریه کردم و خیلی جاها خندیدم .

نوشته هات مثل نوشته های صادق هدایت قبل از مرگ بود. فقط تعجب کردم تو چطور هنوز زنده هستی! راستی حالا واقعا هنوز زنده هستی؟!

به هر حال از خوندن اون همه چرندیات ، یکجا، لذت بردم .

در ضمن اینجا که اومدم  دیدم  تو الان 41 سالته و یادت باشه که خانوما تو این سن شدیدا  تو بورس هستند!

"تخ/مک بد"!  واقعیت اینه که همه ما تنها هستیم منتها مثل تو تنهاییمونو تو کتابا و وبلاگ ها فریاد نمی زنیم . اما حالا که شروع کردی به جای ما هم فریاد بزن!

موفق باشی.

یکی مثل مرجان!

پی نوشت: این نطر یکی از خوانندگان بود که برای ام خیلی جالب آمد و بسیار لذت بردم از طنزش ...و امیدواری که به من داده بود!!! برای همین هم  پابلیشش کردم . "الاغ" نسبتی است که نسترن به جای "آی لاو یو" به همه می گوید و "تخ/مک بد" اشاره به نامی است که رها در جایی از کتاب به خود می دهد.

گ++ا!

دیوارها را نگاه می کنم ... دیوارها ... دیوارها.

زمستان است ... سال 53 ... کیفم را به دست گرفته ام ... از کنار دیوارها می گذرم ... تا به مدرسه برسم .

دیوارها.

"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."

دست ها.

"4 به اضافه 4 ...جمع کن"

دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه  تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."

دیوارها.

علی از جلوی خانه زهره خانم در حال رد شدن است ... با چوبی رد خطی از خود  به دیوارها می کشد.

دیوارها.

رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم.

" حالا سه رو به اضافه سه کن می شه چند؟ .... حالا منها کن از همدیگه ... حالا شد چند؟"

رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم... در ذهنم تفریق می کنم :"صفر".

"اینجوری نخند خاطره ... نه تو رو خدا نسی بگو بیخود می گم؟"

جلوی خنده ام را گرفته ام ... "نه ... همچین بیخودم نیست." .... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...

" نه به خدا! ... اینم شد زندگی؟... یه هفته آدم پ/ر/ی/و/د/ه ... یه هفته در آستانه شه ..."

خنده خاطره بلند است ... و من به رد گردی که علی آقا از روی میز نگرفته نگاه می کنم .

"کوفت بگیری خاطره ! ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه .... تا می خوای نفس بکشی دوباره روز از نو روزی از نو ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه....یه هفته  پیشوازه .... یه هفته خودشه ... ای الهی کوفت بگیری خاطره!".... خاطره پیچ و تاب می خورد از خنده ....

به رد گرد نگاه می کنم ...با انگشتانم به دنبال انتهای رد هستم!

"تا می خوای بفهمی چی به چی شد .... "گر" گرفتن شروع می شه!"

خاطره هم چنان می خندد .... ناهید می گوید :" نه نسی؟"

انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!

لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه  هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."

نگاهم به رد گرد است ... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."

انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!

"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."

دست ها.

"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."

دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.

رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."

یک بند دلیل می آورم... یک ساعت شده است که می گویم ... می گوید... : "مریم نه ... نیگا کن... اصلا اینجوری نمی شه این مساله رو حل کرد؟ ... من از این حرفا از تو زیاد شنیدم ... اما موقع عمل نمی شه ... نمی تونی... اگه بازم ردت رو گرفت اومد چی؟ ... بازم می شینی سر زندگیت مث همیشه..."

"نه تو صبر کن نسی ... بسه دیگه ... "فردا بهش فکر می کنم... آره فردا".... مث اسکارلت."

صدای ام بلند شده است ... داد می زنم :" مریم تو رو خدا بسه .... یه دهه زندگیمون رو دعای ک.م=ی=ل به گ*ا داد ... "

مریم مثل اینکه به یکباره ذهنش به یاد زندگی های مان افتاده .... "آخ نسی نگو ... "

" یه دهه افکار اسکارلتی به گ*ا داد "

مریم این بار صدای اش مظلومانه می شود ... انگار در پی این دو جمله همه زندگی اش را مرور کرده است... خنده اش هم گرفته است ... :" نسی یعنی دهه  سومش چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"

"مریم ... حواست کجاست ... از کدوم دهه حرف می زنی... دهه سوم تو رو شوهرت به گ*ا داد... من رو هم تنهایی ."

دیوارها را نگاه می کنم ... دیوارها ... دیوارها.

.... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...

"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."

دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.

" راست می گی نسی ... راست می گی ... چه گ*ایی هم داد."

"حالا چی داری مریم؟....چی داری؟... که می گی دهه بعد چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"

بدون لجاجت ... اسیر حرف های من ... می گوید:"بچه ام."

رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."

ناهید می گوید :" نه نسی؟"

لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه  هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."

دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه  تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."

... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."

انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!

خود شیفتگی در چهل و یک سالگی

 

پرينت مطالبي را مي‌خواندم از نسترن ر‌ها كه عنوانش بود «ايام بي‌شوهري» سراپا طنزي گزنده، با ايده‌اي در فرم كه پيش از آن نديده بودم. حالا «ايام بي‌شوهري» را بعد از بازنويسي مولف و ويرايش، ققنوس منتشر كرده است. كتاب ارزنده‌اي كه جاي‌جاي از هوش مولف و نگاه تيزبينش خبر مي‌دهد و گفتني اينكه «ايام بي‌شوهري» به هيچ‌وجه در چارچوب نوشته‌هاي بي‌عمق و هويتي جاي نمي‌گيرد كه گاه به خطا زنانه‌اش خوانده‌اند.

.........................................................................................................

از لطف آقای محمد حسینی سپاسگزارم که در میانه نوشته ای در روزنامه فرهیختگان کتاب مرا از جمله کتاب های خوب برای مطالعه عنوان کرده اند.

جگر یا جگر ...مساله این است...یعنی بود ...شاید هم خواهد بود

«ايام بي شوهري» نام رماني از نسترن رهاست که نشر «ققنوس» راهي بازار کتاب کرده. «اصولاً طبخ جگر و استفاده تازه تازه از آن هم همانند جگر است چرا که اگر جگر را هم بعد از اينکه قدري از آن استفاده کرديد و بعد گذاشتيدش در طاق نسيان و باز به يادش افتاديد جهت تناول، آنچنان بلايي به سرتان مي آورد که همانا بايد رو به قبله شويد. از ما گفتن بود. درس آشپزي امشب به پايان رسيد.» ابراهيم رها ياد بگيرد که فقط قرمه سبزي به خوردمان ندهد. اين از بخش طرز پخت آشپزي بدون مسموميت است. شام بدون مسموميت يک چيزي در حد غذاي بدون کلسترول و باقي قضايا. رمان پر است از دغدغه هاي زندگي شهري با همه فراز و فرودهايش. يک طنز گزنده هم دارد که بيا و ببين. يک را به فتح بخوانيد.

..................................................................................................................................

آنچه در سطور بالا خواندید نوشته  استاد گرامی جناب آقای اسدالله امرایی درباره کتاب حقیر بود در روزنامه اعتماد ... که از گوشه عنایتی که به من داشته اند سپاسگزارم ...گرچه تا جایی که خبر دارم دو سه خبرگزاری هم درباره کتاب مطلب نوشته اند ... و خبرنگار یکیشان وقت مصاحبه روی اش نمی شد نام کتاب را بیاورد و خنده اش گرفته بود ... اما کلام "امرایی" و مقایسه "جگر" و "قرمه سبزی" یک چیز دیگر است.

حالا... آقای امرایی اگر دل و جگر کتاب مرا هم بیرون بریزید و بگویید خوب است ... البته بر همگان واضح است که یک قاشق  "قرمه سبزی" ابراهیم رها لطف دیگری دارد که عام و خاص می دانند.

البته استاد جسارت مرا خواهند بخشید.

باز هم سپاس از لطف استاد

ارباب

من را گرسنه نگه داشته ، گرسنه ام ... گرسنه ام ... گرسنه.

چند روز است گرسنه ام ؟ .... نمی دانم .

 قطعه نانی و کوزه کوچکی آب همه  آن چیزی است که  غذای همه روز و شبم است.

سردم است .

آبان ماه است ... سردم است ... و او مرا گرسنه نگه داشته ، در اتاقی که چشم اندازی به باغ دارد ، با گل های فراوان .

می توانم در باغ قدم بزنم ... اما دیوارها ... دیوارها ... دیوارها .

به سراغم آمده است ... این دومین بار است – لابد- شلاق به دست دارد و مرا می زند ....شلاق که بالا می رود و روی تنم می نشیند با هر تماس صدای او بلند می شود :" درستت می کنم ...درستت می کنم... دختره بی حیا ...  فکر کردی گذاشتم درس بخونی دیگه رعیت نیستی ؟" ... و می زند ...

می خواهم چیزی بگویم ... اما دستانم را روی سرم می گیرم ... گوشه دیوار کز می کنم ... و خود را در هر شلاقی که بر تنم زده می شود ... می یابم.

می یابم؟!

10 سال پیش بود که فکر کردم خود را یافته ام ... نه آن روزها هم خود را نیافته بودم ... می ترسیدم ... و ترس ... و ترس ... و حس گناه .

من را گرسنه نگه داشته ، گرسنه ام ... گرسنه ام ... گرسنه.

باید بمانم ...دیگر این را می دانم باید بمانم ... فرار هر باره آوار مصیبت شد بر سرم.

می مانم.

پنجره ای با پرده ارغوانی

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

صدای پدر از طبقه پایین می آید ... از پنجره ای که پرده ای ارغوانی ... آسمانش رو از من گرفته ...رو بر می گردانم... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... "علی آقا" دوست پدر هم هست .

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

باز که اینجا هستم ؟ ... تمام طبقه پایین را چقدر قشنگ رنگ توسی زده بودند.. لابد هنر دست "علی آقا" ....از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... بوی عطر چای مست کننده است .... چای در چایدان شهرزاد.... قوطی فلزی ... با شهرزادی که در میانه مزرعه چای .... سبد چای را به ناکجا آباد می برد .

"علی آقا" خسته از کار ... چای می خورد ... همه دیوارها توسی شده اند ...

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

صدای خنده می آید ... حتما غیر از "علی آقا " دوست پدر ... عمو هم به خانه ما آمده .... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... همه جا توسی است ... و در میانه سماور و قوری و چای شهرزاد ... "سلام" می کنم ... صدای زن ها و بچه ها می آید ... لابد همه فامیل امروز خانه ما هستند.

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ... پلک می زنم ... نگاه می کنم ... نه مشکلی نیست ... همه چیز همان است که می بینم ... پنجره ... پرده ارغوانی ... آسمانی که از من جدا شده ... از روی تخت بلند می شوم ... سر که بر می گردانم ... در اتاق خواب را می بینم ... و پشت در می دانم ...یک پذیرایی ... یک آشپزخانه ... بی پله ... بی طبقه پایین ... در انتظارم است .

باز خواب دیده ام ... با چشمان باز .... به گمان زندگی ... به گمان اینکه از جا بلند شده ام ... رفته ام ... زیسته ام ... سلام داده ام ... و شادی حتی وقتی پرده ارغوانی آسمان را از من گرفته ... به انتظارم است.

چند بار بلند شدم؟... چند بار از پنجره بی منظره با پرده ارغوانی فرار کردم؟...

شاید یک روز دیگر...

ايام بي‌شوهري

   
نويسنده : نسترن رها
موضوع : داستان ايراني
تاريخ چاپ : ۱۳۸۸
نوع جلد :

شوميز

شماره شابك :

964-311-817-4

قيمت : ۳۲۰۰۰ ريال

گاهي كه نه ، بسيار اتفاق مي‌افتد كه در ذهن ، با خود سخن بگوييد ، با ديگران حرف بزنيد . كتاب « ايام بي‌شوهري » در برگيرنده جريان سيال ذهن راوي است كه نمادي از مردم جامعة متوسط شهري است ، با احساس مكرر تنهايي ، احساسي كه ميان جامعة فرد- فردشده شهري ، درگير مشغله‌هاي كاري و زندگي كه پير و جوان ، متأهل و مجرد نمي‌شناسد . راوي داستان ، اين احساس دروني را بدون طرح‌بندي زماني و مكاني بازگو مي‌كند . نسترن رها ، تقريباً چهل‌ساله ، مجرد و اهل تهران قصه‌هاي زندگي و ايام تنهايي‌اش را واگويه مي‌كند . ايام تجرد ، نقاهت ، خشكسالي ، جواني ، بيماري ، پيري و . . . تنهايي براي او بسيار كشنده است و . . . . داستان از « خانه » شروع مي‌شود ، روايتي كه از همان ابتدا زمان و مكان را در هم مي‌آميزد ، و در آن درهم آميختگي است كه ما حس خوبي مي‌يابيم ، « نسترن رها » همزاد ديرينه ماست كه قصه ما را مي‌گويد .

...................................................................................................................

 دوستتان دارم : نسترن رها

گیاه کویری

شعر " گیاه کویری" که بخشی از آن الهام شده از یک خواب است ... تقدیمی به تمام انسان هایی است که در تمامی تاریخ وطنم  ...  در راه آرمان های والایشان کشته شدند ... و این راه ادامه دارد ... تا "گیاه کویری" هست....

 

" عشق حرف اول را زد 

                             عشق حرف آخر را زد 

                                                         هر چند دهان نگشود"

این را تو گفتی و

من 

بیهوده از خود پرسیدم :

" کی شکوفه کردی 

                            از انفجار عشق 

                                                 در فصل های پیاپی پاییزی؟" 

و این سوال 

                 آخرین پرسشم شد

                                           در روزگاری که عرفان 

                                           در لباس دلقکان سیرک درآمده است 

////

اینجا هیچستان است 

نان اژدها شد و 

                    سوزاند هر آنچه بود.

اینجا ساقیان به آینه هاشان پیوسته اند 

و ما 

تک جام زمانه را 

                    ناشیانه 

                                در این میانه می گردانیم.

                                                               ـ جام حسرت ـ 

/////

اینجا معشوق گله کرد:

"دل ها به هوس روی آورده اند." 

غافل بود 

           غافل 

                   ـ عشق تکنولوژی پیشرفته ای دارد و 

                                                                    ما 

                                                                    همه امی ـ 

////

اینجا علوم دقیقه حاکم است 

ـ اما همه فلسفه می بافند! ـ

و عاقبت

          جمع جبری زندگی 

                                    به انسان مختار آموزاند:

"عشق را در پرانتز گیرد

                              و هستی را

                                              قابلیت فاکتور بودن بداند."

                                                 ـ به ناگهان

                                                  واکنش زندگی ما 

                                                  نتیجه می دهد:

                                                 " در ترازوی آمدن بشدن 

                                                    هیچ وزنی نداریم."

////

اینجا کویر است و 

                      سراب دهن کجی آسمان 

و تو 

       آن گیاه کویری.

ـ ایستاده بر خاک و 

                         آسمان در ریشه ـ 

بگذار طوافت کنم.

                                                          

                                                                  سروده شده در پاییز سال ۶۸  

دایره !

دو روز پیش درون تاکسی بودم  ... راننده رادیو را روشن کرده بود تا ما مسافران در ترافیک مانده را ... از مشکلات ورزش آگاه سازد ... ـ بگذریم از اینکه دو روز پیش یعنی یک روز به دربی مانده ! - ... و ما هم از مشکلات ورزش آگاه شدیم ... از اینکه دوچرخه سواری چیست ... چگونه می توان بادبادک هوا کرد ... یه توپ دارم قل قلیه چه شکلی بازی می شه ... و دست آخر خانم مجری به آقای مجری گفت :" بچه های مدرسه عاشق توپ والیبال و توپ بسکتبالن ... و همیشه زنگ ورزش از این دو بازی منفک نمی شن ... حالا با این بساط چه طوریه که از دل مدارس ما ( دل مدارس واژه خانم مجری است) ... هیچ وقت والیبالیست یا بسکتبالیست بیرون نمیاد ... یعنی مدارس ما محل ساختن تیم ها نیستن ..." ... و آقای مجری را دیگر نفهمیدم چه گفت ... چرا که رفتم به سال ها قبل ... سال ها قبل یعنی نه پنج سال پیش ... نه ۱۰ سال پیش ... نه ۲۰ سال پیش ... نه ۳۰ سال پیش ... نه خب دیگه زیاد نرم عقب ... تقریبا ۳۰ سال و دو سه ماه پیش ... که تی وی برنامه میزگرد ورزشی گذاشته بود ... جانم برای شما جوانان بگویم که آن زمان های ماضی ... از قیمت ماست ... تا وضعیت سیل در مالدیو ... می بایست در میزگرد بررسی می شد ... این میز گرد تمام می شد ... میزگرد بعدی شروع می شد ... آن هم با حضور تمام متخصصین ... - متخصصین یعنی اعضای کادرهای سازمان ها و گروه ها! ـ ... درست در همان زمان ها بود که تی وی برنامه میزگرد گذاشته بود ... و همه کارشناسان متفق القول گفتند که مدارس ما به دلیل تمامی ۲۵۰۰ سال رژیم ستم شاهی و همچنین امپریالیسم آمریکای جهانخوار ... زنگ های ورزشش تبدیل شده بود ... به زنگ تفریح ...حالا چرا ؟ ... به دلیل آنکه پول نفت ما به جیب یک مشت برژوازی می رفت و در مدارسی با کلاس های ۴۰ نفره ! ( البته گمان کنم همین ماه پیش هم بود که شنیدم کلاس ها با ۴۰ نفر شاگرد برگزار می شود... بگذریم ) ... تنها زمانی که بچه ها می توانستند نفس بکشند زنگ ورزش بود ... معلم آنها را در هوای خوب به حیاط کوچکی می برد که امکان ورزش نبود ... و بچه ها با یک توپ یا فوتبال بازی می کردند یا والیبال و فوق فوقش بسکتبال ... در چنین شرایطی چگونه می شد انتظار داشت که مدارس بدنه ورزش ملی را تقویت کنند....

دوستان من ... جانم باز هم برایتان بگوید ... سال ها گذشت... باز هم یک روز در تاکسی بودم ... شاید بعدازظهری جانکاه در ترافیک تهران ... این سالهایی که می گویم گذشت شاید عمرش به بیست سال رسید ... یعنی مثلا ده سال پیش ...

راننده آن تاکسی هم می خواست تا فیها خالدون ما را از ورزش غنی کند !!! ... مجری همین حرفهای مدارس و بدنه ... و دل مدارس ... و توپ .. و .... سرتان را درد نیاورم ... همین حرفها را زد ... اما آن موقع میزگردها سال ها بود که جمع شده بود ... و هنوز برنامه های دو مجری زن و مرد و دل و قلوه ستانی مد نشده بود ... در پاسخ به مجری ... کارشناسی که صدای اش می آمد خیلی بیشتر از نیم قرن زندگی کرده است گفت : " اتفاقا سال ها پیش ... ما بازی های دبیرستانی داشتیم ... در ورزشگاه ها  هم برگزار می شد ... مجله های ورزشی هم درباره آنها زیاد اطلاع رسانی می کردند ... کار هم زیاد می شد ... مردم می آمدند تا پاسی از شب در ورزشگاه ها و بچه های دبیرستانی را تشویق می کردند ... این بازی ها به سطح استانی می رسید ... و بعد تبدیل به ملی می شد ... و در انتهای این جشنواره حضور مردم و استقبال نشریات ورزشی ... از مدارس ... بزرگان تیم های ما برای حضور در باشگاه ها آماده می شدند و ستون تیم ملی را تشکیل می دادند و در سطح جهانی مدال هم می گرفتند." ... مجری خواب آلود گفت : " چه زمانی؟" ... کارشناس گفت :" اوج این ماجرا از نیمه دوم دهه سی به بعد بود ..." ... کارشناس نگفت ... آخر این اوج کجا بود ... به همین جا بسنده کرد.

با خود می اندیشم ... ۳۰ سال ... همان خبرها؟ .... همان جای سابق ؟ ... همان زندگی ؟ .... همان کلاسهای ۴۰ نفره ؟

از زندگی گفتم ... اواخر دوران جنگ بود ... که برنامه ای رادیویی شروع به کار کرد ... نامش یادم نیست ... "صبح بخیر" یک همچو چیزهایی ... یک روز مجری گفت : " تهران عملا به یه پارکینگ تبدیل شده ... دود ناشی از سوخت ناقص بنزین تنفس رو مشکل کرده ... تا یادم نرفته بگم یه آشنایی داشتیم برای بیماری رفته بود آلمان ... در اونجا انواع و اقسام آزمایش ها رو روش انجام میدن و می گن : شما تو ایران تو کارخونه سرب کار می کردین ... دوست ما می گه نه ... می گن : ولی آزمایش ما نشون میده شما ۴ سال تو کارخونه سرب کار کردین ... ببینید هوا چقدر آلوده است هموطنان ... کمتر ماشین بیرون بیارین ... یادتون نره "

... و من صبح ها در تهرانی که شبیه پارکینگ هست ... با دود ناشی از سوخت ناقص بنزین تنفس می کنم .... یعنی ۲۰ سال از اون زمان نگذشته ؟ .... لابد من خواب دیدم که ۲۰ سال گذشته ... لابد....

پی نوشت: راستی کی بود به من گفت خودت رو از دایره بسته ای که واسه خودت درست کردی بیار بیرون؟ ..

بیچاره بلبل !

بیچاره بلبل/ بیچاره او

که حتی ترسیم سیمای اش

                                     در دفترچه های عقاید

                                                                  با اشکال* فراموشی روبروست.

بیچاره بلبل

که قرنی است

                    در سرزمین من

                                        ـ در کویرستان های پرورش خارها

                                        و جمعیت های حمایت از زمستان ـ

                                        به انتظار بهار نشسته است.

بیچاره بلبل

با حکم بازنشستگی اش چه کند؟

بیچاره بلبل

با پرش ناگزیر از شعرها چه کند؟

                                         ـ و نه چون یک پرنده

                                        چون حبابی ـ

و ترجمه پروازش در تلکس های شعر

اینگونه انعکاس خواهد یافت:

"حبابی پرید به آسمان

                              و حکم قتل خود را امضا کرد."

و سال های سال پس از قتلش

شاگردان با حراس حفظ می کنند

و در روزهای امتحان

                          برای معلمان خواب آلود

                                                           خواهند خواند:

:" بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

   این همه قول و غزل تعبیه در منقارش"

و شاعران محافظ

                       در شب های شعر

                       ـ بر پا شده از سوی

                        جمعیت حامی زمستان ـ

 خواهند خواند:

" گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش"

                                                                   سروده شده در شهریور ۶۷

* کلمه "اشکال" را با فتحه بر روی حرف "الف" بخوانید.

با سپاس

قبل از شعر!

من شعرم را آن سوی دیوار می سرایم

شعری که نه غزل است - نه آزاد

و نه در بحور متقارب و رمل

شعر من

بوسه ای بر قبرهای آرمیده در شب است

ـ قبرهایی همه سبز ـ 

شعر من

گذر تنهای من از کوچه است

ـ کوچه ای با درختی:

                         "سایه ای بی تاب" ـ

و اکنون

من شعرم را آن سوی دیوار می سرایم .

                                                                          سروده شده در تیرماه ۶۶

دو تصویر...

 

قربون غریبیت !

یکی دو سال پیش لطیفه ای بر سر زبان ها افتاده بود ... که غضنفر دعا می کند و می گوید : " خدایا ... ما که جز تو کسی رو نداریم ... مراقب خودت باش." ... و ما آن روزها به این لطیفه می خندیدیم ....

این روزها ... به خصوص از دیروز تا به حال یا من خیلی نادان شده ام ... یا احساس " غضنفر"ی در من بیداد می کند ... در حال دعا با خدای ام گفتم : " خدایا قربون غریبیت برم "

هیچ می دانستید فمینیست ترین زنان جهان هستید؟!

لابد می دانید نهضت شلوار پوشی از طرف زنان در جهان ... یک نوع حرکتی فی می نیستی بود ... البته نه الان ... حدود حول و حوش جنگ جهانی دوم ... و البته نه در جهان اسلام .... بلکه در جهان سراسر کفر و شرک غرب ... و در این میان ... ما زنان ایرانی ... که هنوز جهان اسلام ـ متعصبین ـ شلوار پوشیدن زنان را نشانه کنار گذاشتن قواعد اسلامی می داند و چنین زنی را مستوجب کیفر می داند ... ما زنان پر افتخار مسمان ایرانی !!شلوار می پوشیم ... و اگر نپوشیم مستوجب کیفر می شویم ... حالا نوع کیفرش بماند چرا که دیگر تبرج را هم گذرانده ایم ....

به راستی اسلام و قواعد آن چیست .... وقتی این روزها می خوانی روزنامه نگار سودانی به خاطر پوشیدن شلوار محکوم شده ... و منتظر حکم شلاقش است ... باور ندارید ... این هم عکسش !

وای ما چقدر پیشرفته بودیم و خودمان نمی دانستیم. لوبنا حسین " زن روزنامه نگار سودانی

نماهایی درشت برای خودم

کاش می توانستم تمام ناگفته ها را بگویم ... کاش می شد .

خواهر می گوید:" حرف زدنت شبیه زری شده." ... وقتی خواهر این را می گوید ... می دانم که می خواهد ... من واگویه ام به برون فکنی مشکلاتم به دیگران نیانجامد .... وقتی خواهر این را می گوید ... گریه ام می گیرد ... در دل می گریم....

 

"می دونی مشکل من چیه ؟ ... من از لحاظ طبقه مالی با خانواده ام خیلی فاصله دارم."...

"لازم نبود بگی  ... همیشه یه حس تو وجودت هست که این رو داد می زنه."

 

"دختر به خودت برس ... درست حسابی ... خانم سعادتی رو باید بیای ببینی ... ده سال از تو بزرگتره ... نویسنده هم هست .... نمی خوام بگم از این خانومای الکی خوشه .... ولی سر و وضعش ..." نگاهی به من می اندازد و حرفش را ادامه نمی دهد ...

 

دستم از سرما خشک شده ... وقتی می خواهم از گوشه پیاده رو رد شوم ... دستم به دیوار کشیده می شود ... از سوزش پر می شوم .... به دستم نگاه می کنم ... " خونی در پس پرده خاکها ... که می روند خشک شوند ... در میان خراش ها " .... دستم می سوزد ... دسته کیف قرمز را همچنان با دست می گیرم ... باید به کلاس درس برسم ... _ یکی از روزهای کلاس اول دبستان_

 

با خجالت به پدر می گویم : " آقاجون این عکس پاره شده " ... در عکس من و مزده نشسته ایم ... روی صندلی لهستانی ...من سه ساله ام و مزده چهار ساله .... پدر عکس را از من می گیرد .... پاره پاره اش می کند و می ریزد دور .... حیران مانده ام .... باز می گردم باز می گردم ... باز می گردم ... به آن روز گرم تابستانی .... من هندوانه می خورم ... بزرگترها عکس های یادگاری می گیرند .... من از هندوانه ها دست بردار نیستم .... خواهرم مرا صدا می زند ... با تی شرتی که همه جای اش آب هندوانه ریخته روی صندلی لهستانی می نشینم....

مزده شلنگ  آب را درون دیگ آش خالی که چند قاشق آش برای من درون آب مانده است ... می گیرد ....

پدر عکس را از من می گیرد ... پاره پاره اش می کند و می ریزد دور ...

 

دانل ... مریم را دوست دارد ... دوست دارد ...دوست دارد ... همه می دانند ... و حالا من ... چهار سال است که سایه به سایه دنبالم است ... به یاد دیگ آش می افتم ....

 

 خواهر می گوید:" حرف زدنت شبیه زری شده." ... وقتی خواهر این را می گوید ... می دانم که می خواهد ... من واگویه ام به برون فکنی مشکلاتم به دیگران نیانجامد .... وقتی خواهر این را می گوید ... گریه ام می گیرد ... در دل می گریم....

 

خانم فریماهی می گوید:" بله دختره که از شاگردان شاگردان استاد مطهری بود ... چند جلسه سر کلاس نیامد ... بالاخره یکی از دخترهای کلاس به دیدنش رفت از سوی شاگرد شاگرد استاد.... دختر در را به روی خودش بسته بود .... دختر دو هفته پیش در خیابان چشمش به پسری افتاده بود و از او خوشش آمده بود .... دو هفته بود که نماز می خواند ... دعا می خواند که خدا ببخشایدش."

 

 

دستم از سرما خشک شده ... وقتی می خواهم از گوشه پیاده رو رد شوم ... دستم به دیوار کشیده می شود ... از سوزش پر می شوم .... به دستم نگاه می کنم ... " خونی در پس پرده خاکها ... که می روند خشک شوند ... در میان خراش ها " .... دستم می سوزد ... دسته کیف قرمز را همچنان با دست می گیرم ... باید به کلاس درس برسم ... _ یکی از روزهای کلاس اول دبستان_

عقب انداخته ها!!

چند روزی بود که پ.ر.یود.م عقب افتاده بود ... دور از جان شما ... مثل سگ شده بودم ... پاچه همه را می گرفتم ... به حمدالله ختم به خیر شد.

 

دیروز در جلسه ای شرکت داشتم ... که جز من و خانم علومی .... باقی افراد جلسه مرد بودند ... "اوه عجب جلسه ای!" ... به ده دقیقه نکشید ... همه پاچه هم را گرفتند ... صدای دادشان ...پنجره ها را به لرزه درآورده بود ... ول کن هم نبودند ... همه با هم داد می زدند و هیچ کسی اصلا حرف دیگری را نمی شنوید.

روی برگه می نویسم : " علومی جان  ... مثل اینکه عقب افتادن پ.ر.یود. میون آقایون هم اپیدمی شده " ... خانم علومی  لبخند محوی می زند ... در حالی که می دانم دوست دارد از خنده منفجر شود ...

بعد از لحظاتی که به خودش مسلط می شود ... می نویسد: "این که عجیب نیست ... من مدتهاست ... از صبح که پام رو میذارم از خونه بیرون ... فکر می کنم همه پ.ر.ی.ودشون عقب افتاده ... حتی خودم!"... حالا نوبت من است که لبخند محو بزنم ...

بعد از چند لحظه در میانه همان داد وهوارهای آقایان می نویسم: " یعنی تو خونه شما .... جز تو ...هیشکی پ.ر.یود. نمی شه که عقب بندازه؟" .... می نویسد: " آخ گفتی ... داشت یادم می رفت ... شوهرم الان سه ساله پری.ودش عقب افتاده بیا و ببین!"

تا به آخر جلسه داد و هوارها ... بدون اینکه کسی حرف دیگری را بشنود ... چه برسد به اینکه بفهمد ادامه پیدا کرد ... بعد از دو ساعت که وقت جلسه تمام شد .... من بودم و خانم علومی و یادداشت های بسیار پر بار.... یادداشت های آقایان را نمی دانم چه بود... کاش آنها را هم می دیدم ... قطعا آنها هم بسیار پر بار بود...

تصادف !!

معمولا دوستان وبلاگ نویس وقتی از تصادف می نویسند ... مربوط به "حسن تصادف" است که مثلا دوستی را بر حسب حسن تصادف دیده اند و یاد ایام قدیم زنده شده است ....اما من امروز با یک رنو تصادف کردم!!! ... در واقع رنو با من تصادف کرد !! ... و راننده ماشین یک خانم ! ..... "حسن تصادف" رو دارین؟!...

ولوله ای شد ... من که احساس می کردم هیچیم نشده ... اما چون خانم راننده خوشگل بودند .... چند نفر ریختند ... که نه " باید کارت شناسایی بدهد" ... "باید همین الان برین عکسبرداری" .... و خانم که شاید ده پانزده سالی از من کوچکتر بود و بچه اش هم کنارش بود ... داشت قبض روح می شد .... جلوی دیگران آبرو ریزی نکردم ... کارت ملی اش را گرفتم ... سوار ماشین شدم .... و وقتی دیگر ملت مزاحم نبودند ... گفتم :" منو خونه ام برسون ... شش هفت تا کوچه بالاتره"...  وقتی به خانه رسیدیم ... شماره موبایلش را داد .... ماند تا به خانه بروم .... رنگ به چهره نداشت ... گفتم :"نترس .... فکر نکنم چیزی شده باشه... راستی بیا اینم کارت ملی ات " ....

... و الان با دستی کبود شده ... پایی کوفته .... و یک مقدار کمردرد برایتان می نویسم ... خب اینم یک جور " حسن تصادف" هستش ... هر چند یکی از دوستانم که امروز به من زنگ زده بود ... وقتی ماجرا را برای اش تعریف کردم ... گفت :" نسی من و تو شانس نداریم ... حداقل یه بی ام ویی ... یه پسر جاافتاده ای .... تصادفم که می کنیم اینجوریه"

فردا چاپ می شود

سوسن شریعتی را دوست می دارم ... او ... برای من ... شارحی از نسل ماست ...

او که ... می تواند حتی به نقد دیدگاه های پدر بنشیند ... نوشتاری در ضمیمه روزنامه اعتماد دارد که در شماره فردای این روزنامه چاپ خواهد شد... هر چند نوشتار خطاب به نسل سوم است ... اما باز تعریف نسل من است .... و سخن امشبم ... تمامی سخن اوست که از "من" ... از "نسل من" ... و از هزار توی مکرر  صد ساله تاریخ معاصر ایران گفته است:

چه نسل نازنيني است اين نسل سوم. چقدر خوب است که حوصله اش از دست حب و بغض هاي قديمي ها سر رفته. از کينه هاي کهنه، از صف و صف کشي هاي قديمي. چقدر خوب است که به رانت خواري نسل گذشته، رانت خواري آقازاده ها از هر طيف و قماشي معترض است. چه خوب که هيچ باجي به هيچ شأني نمي دهد تا گفت وگو برابرانه باشد. چه خوب که يک « از کجا معلومي» را مي چسباند به هر ادعايي. چه خوب که به آرمان ها مشکوک است و حقيقت ها را مشروط مي خواهد. چه خوب که اينقدر صلح طلب است و از خشونت بيزار. از زبان سين گفته شود يا بر زبان شين رفته باشد. حرف بي تربيتي را برنمي تابد و نازکي طبع لطيف دارد. اهل تساهل است و تسامح اما با سلاح نقد. چه خوب که نگاه ثنوي سياه و سفيد، بد و خوب، زشت و زيبا را به کناري گذاشته و مثلاً فهميده خاکستري هم رنگي است و مي توان نه اين بود و نه آن، هم اين بود و هم آن. از همه بهتر، چه خوب که تاريخ و اسطوره را مي خواهد دو به دو به کناري بگذارد، اسطوره را شکسته مي خواهد و تاريخ را انتقادي. اشکال اين نسل فقط در اين است که به رغم ميل و اراده به گسست، فراموش مي کند ادامه همان نسل قبلي، همان خاطره ها و حافظه هاست و آن ديروز را هنوز دارد با خود يدک مي کشد حتي اگر منکر آن باشد يا واکنشي در برابر آن.

اي عزيز، تو هنوز ادامه مني. ادامه بغض هاي من و حب هاي من. حتي اگر دهن کجي باشي. تو خود را قرباني نسل من مي داني و قرباني نمي تواند قاضي خوبي باشد. اينکه گفته مي شود فعلاً صدور حکم تاريخي زود است از همين روست. بايد قصه را به آن بعدي واگذار کرد که براي بازسازي ديروز قادر است خونسرد باقي بماند. دعواي تاريخي دعواي خاطرات آقازاده ها و پيروان شان نيست. ماجرا قديمي تر، بنيادي تر از اين حرف ها است. اين که مي گويم حب و بغض خودش از مولفه هاي اصلي بازسازي امر تاريخي است، باور کن از سر بي سوادي نيست. اين دعواي لااقل 100 سال تاريخ نگاري ميان پوزيتيويست ها و مکاتب جديد تاريخ است. نام اين حب و بغض را علما گذاشته اند حافظه که قرار است در کنار سند و مدرک و رقم لحاظ شود و به کمک نگاريدن تاريخ بيايد. اي نسل نازنين، چه خوب که اسطوره را شکسته مي خواهي اما افسوس که دوباره به بازگشت به زيراسطوره يي شکسته شده دعوت مي کني. عزيز جان، بخشي از نسل من، قرن ها است به تاريخ پيوسته اند و خبر نداري. کجاي تاريخ؟ البته قضاوتش با آيندگان است.

بشتابید!!

در رابطه با پست "یک مجرم بالفطره " ... آقای آریا ... مطلبی را در این باره به نقل از یک خبرنگار نوشته بودند ... که در انتها خبرنگار مربوطه جهت تظلم خواهی گفته بود بشتابید آقای موسوی.

نوشته این خبرنگار مرا به یاد اواسط دهه گذشته انداخت ... زمانی که هر جا می رفتی ... یک کمیسیون بانوان هم در آن موسسه یا اداره یا وزارتخانه و حتی دانشگاه وجود داشت.

از قضای روزگار ... یکی از این موسسات ...  اعضا و رییس کمیسیونش از طریق انتخاباتی که در آن خانم ها (زنان و دختران) موسسه  شرکت می کردند... برگزیده می شدند ... و آنکه بالاترین رای را داشت رییس می شد ... به همین سادگی و به همین خوشمزگی ... یک روز دیدم که ای دل غافل .... من ترشیده شده ام رییس کمیسیون بانوان!!!... و خدا روز بد ندهد .... خانم ها هر چه مشکل داشتند ... می آمدند برای رفع آن سراغ من ... تلاشم این بود که مشکل ها را حل کنم ... و خب تا حد مقدور موفق هم بودم ... اما امان از مشکلات که تمامی نداشت .. و داشت به مشکلات برون موسسه ای می کشید ...

دیگر داشت کار به جاهای باریک می کشید .... و واقعا کشید.... یک روز یکی از خانم ها که فرزندش آن موقع در حدود یک سال داشت ... آمد پیشم و بسیار جدی گفت:" بچه ام اسهال شده ... چی کار کنم؟".... خنده ام را فرو خوردم و گفتم : " خب ببرین دکتر" ... گفت: "بردم " .... و همین طور نشست ...جوری که کاملا مشخص بود ... هنوز منتظر است که من کاری بکنم....گفتم : " خب ؟"... گفت:"خب نداره ... شما رییس کمیسیون بانوان هستین ... ما به شما رای دادیم واسه چی؟"!!! 

پسا نوشت: این نوشته هجویه کامنت آقای آریا نبود ... چرا که ایشان تنها نوشته های یک خبرنگار را درباره خانه های مجردی آورده بودند.

...و عشق!!!!!؟

دیگر "توی یک دیوار سنگی ... دو تا پنجره اسیر نیستند...." .... من یکی از آن پنجره ها بودم .... دیگر "توی یک دیوار سنگی ... دو تا پنجره اسیر نیستند...." من یکی از آن پنجره ها بودم ...

سالها بعد از آنکه دیگر از  " ناودان صدای تیک تیک بارون نیومد " .... آن خانه را که دیوار سنگی داشت و دو پنجره اسیر .... خراب کردند .... باید خراب می کردند ... خیلی وقت بود که نه کسی ناودان می خواست ... نه خانه ای قدیمی ....

 سالها بعد از آنکه دیگر از  " ناودان صدای تیک تیک بارون نیومد " .... آن خانه را که دیوار سنگی داشت و دو پنجره اسیر .... خراب کردند... و جای آن برجی ساختند که تمام نمای اش پنجره بود ... پنجره هایی سبز ... پنجره هایی آبی ... پنجره هایی تنیده به هم ... و دیگر صدای باران از ناودان نیامد ... دیگر خیلی سال است که صدای باران از ناودان نمی آید ...

... و روح سرگردان من ...نظاره می کند ... خوشبختی پنجره ها را ... "خوشبختی پنجره ها را ؟!! " ....

ما در دیوار سنگی اسیر بودیم ... اما بی رنگ ... حالا پنجره ها  همه در هم تنیده شده اند ... رنگارنگ.... و صدای باران نمی آید ... نمی آید .. نمی آید ...

بخش ششم ... آغاز قصه

...و دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت:  " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"

خواهرم به شوخی می گوید :" اینجوری که پیش میره باور کن نسترن ... اول راهنمایی که بری باید از تو کیفت وسایل آرایش پیدا کرد." ...خواهرم از وقتی دانشگاه رفته است ... از  وضع اجتماعی ایراد می گیرد ... این را هم می گذارم در کنار داستان های اش درباره زندانیان صیاسی .... و لبخندی محو  می زنم .... "خواهرم بیهوده می گوید.... من اصلا علاقه ای به لوازم آرایش ندارم ... او به تازگی یاد گرفته که به من بگوید نیگا نیسترن ... بیین آگهی ماشین لباسشوییه ... اما یه زن با موتور میاد دیوار رو رد می کنه ... موهاش رو پریشون می کنه تا کنار ماشین لباسشویی بایسته .... همه آگهی ها پر از استفاده از زن هستش ... نه اینجوری درست نیست..."

 ... و دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت:  " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"

چند ماه پیش است ... در دوره واکاوی خود خواسته ... در دوره دوری از اینترنت ....با خواهر حرف می زنم ... "میدونی قصه از یه جا دیگه شروع شد ... من در تمام طول این سالها فکر می کردم قصه از جای دیگه ای شروع شده ... اما از جای دیگه ای شروع شده بود .... " .... خواهر می گوید:" از کجا؟" ... احساس گرمای اشک را بر گونه ام حس می کنم .... خوشبختانه خواهر آن سوی تلفن است ... " نگفتی از کجا؟" .... نمی توانم جواب بدهم ..."نسی داری گریه می کنی؟" .... بعد از چند لحظه سکوت... قصه طولانی می شه ..." .... " بگو" .... "گفتم که من ابتدای قصه رو اشتباه فهمیده بودم ... مث کسی که از صفحه 50 یه کتاب شروع کنه به خوندن .... و اطلاع نداشته باشه ... و فکر کنه همه چی از اون صفحه شروع شده ..." .... "نسی بگو... خودت رو راحت کن... "

دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را ... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت:  " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"

باور

پس چرا باور نمی کنم ؟!!

اتاق تاریک است ... دیگر مدتهاست .... چراغ اتاق را روشن نمی کنم ....

شنیده ام ... مادرت برای تو دعا می کند و ... من تو را نفرین .

مادر می گوید:" نمیدونم چرا ... زود توانم تموم می شه ؟" ... می خواهم بگویم:" مادر ... سالهای زیادی گذشته ... سالهای زیاد ."

ریسه ها همه جا را گرفته اند .... از پل خیابان انقلاب می گذریم ... من صندلی عقب ماشین دختر دایی نشسته ام ...رنگ های ریسه ها ... در هم می ریزد ... همه جا رنگ می شود ... نور می شود ...  سرم را به شیشه تکیه می دهم ... شماعی زاده می خواند .... و من .... و من ... و من ... و من ....

... و من ...باور نمی کنم؟!!

... پسر عمو که فرمان را گرد می کند و دور میدان می چرخد .... من و مژده هر دو .... تعادلمان به هم می خورد ... به هم می خوریم ... نه ... از هم می گریزیم ... دوباره هم را پیدا می کنیم .... و فرمان در دستان پسر عمو  می چرخد .... می چرخد ... می چرخد .... و ما در هم می ریزیم ...  و من ... و من .... و من ....

باور نمی کنم؟!!

... موشک کار همیشگی اش است که بیاید ... در بازارچه ... غوغای شب عید است ...  در آینه هستیم ... من و روسری  ... روسری که وقتی در هوا می گردانمش ... رنگ می شود ... رنگ ها در زیر نور چراغ به هم می ریزد ... من با رنگ ها یکی می شوم .... و من ... و من ... و من ....و من ...

شنیده ام مادرت تو را دعا می کند  ... و من تو را نفرین ....

مادر می گوید:" نمیدونم چرا ...زود توانم تموم می شه ؟" ... می خواهم بگویم:" مادر ... سالهای زیادی گذشته ... سالهای زیاد ."

دوست ندارم باور کنی  ... من دیگر باور ندارم.

بخش پنجم (زندگی در دهه هشتاد )

نه تو آن بودی که می نمودی ... نه من آن بودم که می پنداشتم ...

سالهاست دیگر در ایران پیکان تولید نمی شود .. پس این ماشین های اتاقک عوض کرده چیست؟ ...

تو اتاقکت عوض شده بود ... و من خیال می کردم موتور عوض شده ....

... و این همه جدال این سال های ما بود ... در میانه پیچ راهروهای دادگاه های خانواده ....

... و این همه جدال این سال های من بود ... وقتی تو می رفتی ....

... و این همه جدال این سال های تو بود ... وقتی از درون خودت بودی...