...و دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت: " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"
خواهرم به شوخی می گوید :" اینجوری که پیش میره باور کن نسترن ... اول راهنمایی که بری باید از تو کیفت وسایل آرایش پیدا کرد." ...خواهرم از وقتی دانشگاه رفته است ... از وضع اجتماعی ایراد می گیرد ... این را هم می گذارم در کنار داستان های اش درباره زندانیان صیاسی .... و لبخندی محو می زنم .... "خواهرم بیهوده می گوید.... من اصلا علاقه ای به لوازم آرایش ندارم ... او به تازگی یاد گرفته که به من بگوید نیگا نیسترن ... بیین آگهی ماشین لباسشوییه ... اما یه زن با موتور میاد دیوار رو رد می کنه ... موهاش رو پریشون می کنه تا کنار ماشین لباسشویی بایسته .... همه آگهی ها پر از استفاده از زن هستش ... نه اینجوری درست نیست..."
... و دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت: " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"
چند ماه پیش است ... در دوره واکاوی خود خواسته ... در دوره دوری از اینترنت ....با خواهر حرف می زنم ... "میدونی قصه از یه جا دیگه شروع شد ... من در تمام طول این سالها فکر می کردم قصه از جای دیگه ای شروع شده ... اما از جای دیگه ای شروع شده بود .... " .... خواهر می گوید:" از کجا؟" ... احساس گرمای اشک را بر گونه ام حس می کنم .... خوشبختانه خواهر آن سوی تلفن است ... " نگفتی از کجا؟" .... نمی توانم جواب بدهم ..."نسی داری گریه می کنی؟" .... بعد از چند لحظه سکوت... قصه طولانی می شه ..." .... " بگو" .... "گفتم که من ابتدای قصه رو اشتباه فهمیده بودم ... مث کسی که از صفحه 50 یه کتاب شروع کنه به خوندن .... و اطلاع نداشته باشه ... و فکر کنه همه چی از اون صفحه شروع شده ..." .... "نسی بگو... خودت رو راحت کن... "
دخترک در 21 سالگی در دفتر خاطراتش به واکاوی خود نشست ... شبیه چنین جملاتی را ... اما با شرح کامل در چندین صفحه نوشت: " من برای پرواز ... دو بال می خواستم ... انقلاب یک بال مرا به نفع خودش مصادره کرد ... و من احمقانه به بال رنگین و بزرگ شده ای نگاه می کردم ... که نقش آگین بود و زیبا ... اما اکنون می دانم ... یک بال دیگرم ... هیچ وقت فرصت رشد نیافت .... و من برای پرواز دو بال می خواستم ... باید کاری کرد....باید کاری کرد"