پیچ
به تنهایی ام دلبسته شده ام ...
باور کن ... دیگر پیج هیچ راه پله ای مرا اسیر خود نمی کند.
به تنهایی ام دلبسته شده ام ...
باور کن ... دیگر پیج هیچ راه پله ای مرا اسیر خود نمی کند.
با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"
با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"
سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم و می توانم!...
اما ... دلم گرفته مث وقتی تو حیاط عمو داشتم آش می خوردم و مزده شیلنگ آب رو گرفت تو ظرف آشم....دلم گرفته مث وقتی به آزی دوچرخه سواری یاد دادم ... و آزی یه روز که مسعود اومد در خونه شون ... به مادرش گفت: " مسعود بهم دوچرخه سواری یاد داد." ... دلم گرفته مث وقتی همه پوسترهای دهه فجر رو دادن به "رحمتی" تا بزنه به دیوار مدرسه... دلم گرفته مث وقتی که مهری گفت :"نسترن چرا نمیاد عکس بندازه؟"... و من پشت در خود را پنهان کردم تا کسی مرا نبیند! ... دلم گرفته مث وقتی داریوش می خوند:" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ..." .... دلم گرفته مث وقتی کفشام رو به دستم گرفتم تا صدای گام هام رو پله ها بلند نشه ... دلم گرفته مث وقتی به تو ازدواجت رو تبریک گفتم! ... دلم گرفته مث وقتی فاطمه شد شهره! ... دلم گرفته...
"آخ ... چقدر "تا قیامت دل من گریه می خواد.""...مث همون روزا که داریوش می خوند و من گریه می کردم ...برای کسی که نمی دانستم کیست اما رفته بود ...
با خود مرور می کنم :"برای چه کسی اهمیت دارم؟"... و باز مرور می کنم:" هیچ کس"...
ملیحه حامله است ... ساعت ۲ شب است و هوس ترشی کرده است ... ایران خانم برایش لواشک آورده ... خانوم شیرازی می گوید : “باید به کامران بگم بره از یه جا قره قوروت واست دست و پا کنه” ... کامران ... ماشینش را گذاشته جلوی خانه صغری خانوم ... و رویش یک تلویزیون پرتابل است ... توی تلویزیون فامیل آقای حسینی دارد صحبت می کند ... ملیحه روی زیر انداز پیاده رو نشسته و چادری دور خودش پیچیده است ...موهای بلندش از زیر چادر گلدار همه بیرون است ... دارد می خندد و لواشک می خورد ... می گوید: " من بازم ترشی می خوام . اگه بچه ام بیافته تقصیر شماست."
من وسط کوچه ایستاده ام با شلوار جین ... و کاپشن قرمز رنگ به تن. موهایم را نبسته ام و موها روی کاپشن ولو شده است ... سوز می آید ... سرد است ... چوبی بلند به دست دارم ... و سرودی را که از رادیو پخش می شود را به همراه فاطمه و مهدی می خوانم ... و هر سه با چوبهایمان در هوا نقش می زنیم.
نمی دانم سر شب چه کسی خبر آورده بود که گاردی ها امشب به کوچه ما می ریزند ... هنوز همافرها با لباس های مردم عادی در کوچه ما هستند ... اصغر آقا درون دیگ چای دم کرده است ! ... وعجب مزه محشری دارد.
سرگردی از یک کلانتری آمده است و چای می خورد ... او هم کنار ماشین کامران ایستاده است... جلوی ملیحه انواع و اقسام ترشیجات را گذاشته اند ... به من هم قره قوروت می رسد ... می خورم ... و ادامه شعری را که بلند می خواندم زیر لب ادامه می دهم: "به عزمی گران برخیز ای کارگر"
پدر می گوید: "بهتر است شما بروید خانه " ... و نگاه مضطربش به مادر است ... صدای تک تیراندازی ها ... و به یکباره رگبارها ... مدام شنیده می شود... پدر مثل دیگر شبها نیست ... انگشت اشاره دستش که همیشه جایگاه گره خوردن دست من به دست او بود ... با دیگر انگشتانش دور یک چوب گره خورده است ... حتی پدر کراواتش را نبسته است ... پالتویی به تن دارد با شلوار پارچه انگلیسی.
مادر به من و خواهرم اشاره می کند که به خانه برویم ... اما من نمی خواهم خانه باشم .... حتی اگر دختر شهین خانم ... پایش گلوله خورده باشد ... و هر کسی بخواهد به نوعی درمانش کند ...نمی خواهم ... و می مانم ... مادر هم مانده است ... خواهر هم در کوچه است کنار فریده .
فریده انگار قرار است از سر کوچه به جای گاردی ها ... یک فوج خواستگار به کوچه ما بریزند ... موهایش را آنقدر سشوار کشیده که لخت لخت ریخته اند تا پایین کمر ... پلووری که تازه بافته است را با یک دامن کرکی چهارخانه پوشیده است ... و صورتش را آرایشی دخترانه کرده است.
چقدر همه بافتنی می بافند... مادر بافتنی می بافد ... خواهر بافتنی می بافد ... فریده بافتنی می بافد ... خانوم غلامی بافتنی می بافد ... دخترش بافتنی می بافد .... به هر خانه ای که میروی ... همه دارند بافتنی می بافند ... "ببین سرآستینش خوب شد؟" ... "رنگ نخودی بهم میاد؟ "
... گویی لحظه ها را می کشند تا موقعش برسد ... بافتنی می بافند تا ساعت چهار بعدازظهر شود و بروند توی صف روزنامه کیهان ... شاید ساعت شش چاپ دوم یا سوم روزنامه به دستشان برسد ... بافتنی می بافند تا نوبتشان بشود ... و رضا پسر رضوان خانوم با سهمیه بندی محلی که خودمان درست کرده ایم ... سهم نفت را بیاورد درون کوچه . بافتنی می بافند و حکایات عجیبی را تعریف می کنند از مجاهدین ... از رضایی ها ... از چریک ها ... از ویتنام ... از گلسرخی ... از کاست سخنرانی خمینی ... و من بالش گذاشته ام و به بخاری ارج تکیه داده ام ... کتابی از شریعتی را می خواهم بخوانم مثل خواهرم که خوانده است ... اما هیچ نمی فهمم ... سرم گیج می رود ... می گذارم کنار... رادیو را روشن می کنم ... فرهاد می خواند: "کوچه ها باریکن ... دکونا بسته است" ... و من سعی می کنم مثل فرهاد روی آهنگ ترانه سوت بزنم.
جلوی بقالی جعفر آقا ایستاده ام ... جعفر آقا دارد عکسی را روی شیشه مغازه می زند ... عکس مردی است که عمامه به سر دارد ... می ایستم تا زدن عکس روی شیشه تمام شود ... و به مرد نگاه می کنم ... "یعنی این خمینیه؟" ... پایین عکس نوشته است : "آیت الله محمود طالقانی"... و پیش خود می گویم: "آها طالقانی" ... و می روم که علوم بخوانم . فردا علوم داریم . هفته اول مهر است و من می خواهم مثل همیشه اول باشم.
توی مدرسه بلوایی است ... همه بلند شده ایم و از پنجره کله مان را داده ایم بیرون ... پسر بچه های دبستانی و راهنمایی آمده اند جلوی مدرسه ما و شعار می دهند ... شب اخبار ساعت ۹ ... خبرنگار جوانی که شبیه بازیگران هیپی فیلم های خارجی است پشت یک پیکان سنگر می گیرد ... دوربین به دنبالش می رود ... و او می گوید، امروز جلوی دانشگاه دانش آموزان کشته شدند ... و دوربین بر می گردد به سمت دانشگاه و در دانشگاه که بسته می شود ... تا دانشگاه سنگری شود در مقابل گاردی ها ... همه چیز شلوغ است.
مدرسه ها بسته شده اند و من شبها کابوس این را می بینم که سال تحصیلی ۵۷ - ۵۸ یک سال خورده شده برای من باشد ... و کلاس پنجم را دوباره در سالی دیگر مجبور شوم که بخوانم ... صبح افکار بد از سرم رفته است و بلند می خوانم: "ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه ... بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه."
پریسا می گوید : "یعنی سال ۲۰۰۰ انقدر وحشتناکه " ... و هر دو با هم فکر می کنیم ... من حساب می کنم فقط ۲۲ سال مانده است ... "نکند سال ۲۰۰۰ قرار است بمیریم" .... و من نوار را درون ضبط می گذارم .... داریوش می خواند: " این ناگزیره واسه ما ... سیر صعودی تا سقوط. ... همیشه قصه سخن ... تمومه با حرف سکوت ... وقتی که ایینه عشق ... سیاه بشه زیر غبار ... وقت وقوع فاجعه است ... می رسه سال ۲۰۰۰"...
مولود دارد توی سرش می زند و گریه می کند ... مادر و پدر سعی دارند آرامش کنند ... لیلی را در آغوش می فشارد و گریه می کند و باز به سرش می کوبد با هر دو دست ... از صبح حکومت نظامی اعلام شده بوده .... و او نمی دانسته ...با دخترش و برادر شوهرش به قصد خرید بیرون می رود که گاردی ها می رسند و مولود یک سمت .... و برادر شوهرش و لیلی یک سمت ... و آن میانه شلیک گلوله ها و مجروحین .
مولود چند کوچه آن بر تر از ما می نشیند ... همان صبح کسی لیلی را به ما تحویل می دهد ... و در میانه گلوله ها ... مولود به دنبال دخترش ... و تا برسد کوچه ما ساعت از هفت بعدازظهر هم گذشته است ... هفت بعدازظهر ۱۷ شهریور.
از در فروشگاه کوروش بیرون آمده ایم ... می رویم به سمت خانه عمه که همان نزدیکی هاست . در خانه عمه فقط محمد و داود هستند ... تلویزیون روشن است و نشست مجلس شورای ملی را نشان می دهد. شریف امامی دارد از افتخاراتش می گوید و اینکه باید به سمت اصلاح رفت ... مجلس شلوغ است ... یکی از نمایندگان بلند می شود و می گوید که می رود به جمع نمایندگانی که روزه سیاسی گرفته اند ... بپیوندد.
خواهرم مرا به کوچه برده است ... اخبار ساعت ۹ شب دارد فیلم سینما رکس را نشان می دهد که جسد ها با میله های ساختمان یکی شده اند! ... من خانوم شیرازی را می بینم ... دیگر از او نمی ترسم ... اما خانوم شیرازی هم آمده است به کوچه ... چون تصاویری که دیده او را ترسانده است!
مریض شده ام ... پدر مرا به مطب دکتر برده است ... مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات و کفش واکس زده ... و تا نوبت من برسد ... روزنامه کیهان را نگاه می کند ... من هم سرک می کشم و نگاه می کنم ....
"تبریز حکومت نظامی اعلام شد" ... و عکسی از تیراندازی ها و شلوغی ها تمام نیم صفحه اول روزنامه را پر کرده است.
خواهرم به دور کمر من طناب بسته است ... تا پایم در میان تفاله های آب انبار فرو نرود ... درون آب انبار هستم و از نوری که از آن بالا می آید مارمولک ها را همه سمت می بینم ... با دستم زمین آب انبار را می کاوم ... تا شاید میان خاک ها جای مناسبی را پیدا کنم ... و بسته را درون آن بگذارم ... به خواهرم گفته ام :" این بسته چیست ؟" ... و خواهرم گفته است: " تو چی کار داری." ... و بعد که سماجت کرده ام گفته است:" کتاب است کتاب." ... یواشکی درون بسته را نگاه کرده ام ... روی کتاب هایی که بیشتر به زیراکس می ماند نوشته شده است : "علی شریعتی." ... بسته کتاب زیر خاک ها پنهان می شود ... من به خواهرم می گویم طناب را داشته باشد تا بیرون بیایم.
فرح به دست خواهرم یک نوار می دهد ... می گوید : "قشنگه گوش کن ." خواهرم در خر پشته نشسته است و با صدایی آرام نوار را گوش می دهد ... من هم می روم کنار خواهرم ... و داریوش می خواند: "بوی گندم مال من ... هرچی که دارم مال من ... یه وجب خاک مال من ... هر چی می کارم مال من.."
زهره می گوید:"سشوارم خراب شده به نظرت می شه اتو بذارم رو موهام " ... خواهرم می گوید : "فکر نکنم " ... و من زهره را تصور می کنم که اتو روی موهایش گذاشته است ... زهره می گوید: "راستی میدونی داریوش آزاد شد" ... خواهرم می گوید : "آره به لطف ولیعهد ." ... و این را با پوزخند می گوید ... و من یاد روزنامه کیهان می افتم که خبر آزادی داریوش را داده بود که به درخواست ولیعهد انجام شده بود.
درون کتاب های خواهرم ... کتابی که بفهمم نیست ... سرم گیج می رود ... "دمکراسی" ... "سوسیالیزم" ...
همه بافتنی می بافند ... حتی دختر خانوم غلامی ... و من کتاب می خوانم ... "این دیگر چیست؟" ... روی جلد سیاه کتاب نوشته است: "عصیان" ... تمام کتاب را می خواانم و می گویم : "آها فروغ فرخزاد." ... "این دیگر چیست؟"... "جنگ و دیگر هیچ " ... چه عکسی پشت کتاب هست ... احساس می کنم من هم کنار اوریانا هستم .
من هم روبروی مدیر ایستاده ام با آل احمد ... همه ماهی ها خوابیده اند اما من به همراه ماهی سیاه کوچولو بیدار هستم به فکر دریا ... و صمد در ارس می رود تا به دریا برسد.
علی آقا ... مجله فروش دوره گرد محل آمده است و خواهرم مثل همیشه خرید می کند ... هر هفته این بازی ادامه دارد ... و من می خوانم چریک های فدایی خلق در سیاهکل کشته شدند .... من هم با فراهانی ها انگار کشته شده ام .
اقدس خانوم به کمک همسرش اصغر آقا یک کرسی به درون کوچه می آورد ... همه می خندند ... دخترش لحاف کرسی را می آورد ... پسرش منقل را ... و دختر دیگرش زیرانداز را ... به نوبه همه زیر کرسی می روند.
زیر کرسی دستهای اقدس خانوم تکان تکان می خورد ... دارد روی منقل تخمه بو می دهد ... مادر می گوید: "نسی بیا " ... به سمتی که مادر هست ، می روم. مادر یک مشت تخمه هندوانه بو داده که هنوز داغ است را به دستم می دهد ... با فاطمه و مهدی قسمت می کنیم ... و باز راه می افتیم و با صدای رادیو همنوا می شویم: "مجاهد . مجاهد. مجاهد به فرمان یزدان خود ..." ... هنوز صدای گلوله ها می آید .... چشمهایم دیگر جایی را نمی بیند ... از دیروز نخوابیده ام و در کوچه بوده ام ... پدر دستم را می گیرد و مرا به خانه می برد ... مادر هم آمده است و خواهر هم ... پدر به کوچه بر می گردد که درون سنگری که سر کوچه درست کرده اند جای بگیرد ... به خواب می روم ... صبح با صدای رادیو از خواب بلند می شوم ... پدر دارد درون چای شکر می ریزد ... بوی نان تازه میاید ...بوی چای شهرزاد می آید ... دست و رویم را می شویم ... می آیم کنار سفره می نشینم ... مادر برایم چای ریخته است ... پدر به من لبخند می زند ... و رادیو سرودی را گذاشته است که هر چند محزون است اما شادترین ترانه دنیا برای من است..." الله الله الله ... لااله الا الله ... ایران ... ایران ... ایران ... رگبار مسلسلها" ... و من دارم فکر می کنم باز بروم کوچه ... و فکر می کنم شاید مدرسه ها باز شود ... امروز ۲۲ بهمن سال تحصیلی پنجاه و هفت - پنجاه و هشت است.
نوشته شده در اول بهمن ۸۵
همیشه داستان های شاه و پریان که نه ... شاهکارهای رمان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیست ... با ازدواج تمام می شود ... بچه و نوجوان که بودم عجیب حرص می خوردم که خب بعدش چی؟ ... "تازه باید داستان شروع شود... اینکه نمی شود مصیبت های زندگی یک شبه تمام شود و همه چیز ختم به خیر شود و به قول خانم عاطفی که برای مان هفت بعدازظهر در برنامه کودک قصه های شاه و پریان می گفت و ما را وادار می کرد که بعد از قصه بخوابیم! ... تنها واقعه پس از وصل آن باشد که بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ... عروس شاهزاده ... صاحب یک پسر می شود."... اما افسانه ها همیشه همینگونه بود... و رمان ها هم.
اما زندگی من ... زندگی تو ... زندگی ما ... تاریخ و جغرافیای ایران ... قصه نیست ... افسانه نیست...اما با این همه عروس شاهزاده در همه تاریخ ایران ... به جای فرزندی که پدرش شاهزاده باشد ... فرزند نامشروعی را به دنیا آورده است ... نمی دانم چرا... نمی دانم چرا ... نمی دانم چرا؟... و به یاد خانم عاطفی می افتم که می گفت : " و به خاطر رسیدن شاهزاده به دختر آرزوهای اش ... تمام شهر را آذین بستند و هفت شب و هفت روز جشن به پا کردند."
پی نوشت: نام این قصه به هنگام نوشتن "وقتی تو نبودی" بود ... امروز فکر می کنم باید اسمش را بگذارم ..."یک بستر و دو خواب!"
عکس اول گزارش تصویری از جمع زنان با حجابی بود که در حال شعار دادن بودند و در میان آنها دختر بچه ای هم بود که شعار می داد ... با مقنعه ای گل منگلی که کشش مثل مقنعه جانماز .... روی مقنعه بود...
تابستان سال 57 بود ... همزمان با جشن میلاد امام زمان ... و ما در مشهد ... که خبر رسید آقای "کافی" – که قطعا شما نمی شناسیدش (1) - با ماشین پژو 504 اش عازم مشهد بوده که به طرز مشکوکی تصادف کرده و کشته شده است.
آن روزها کافی بود – این کافی با آن آقای کافی فرق دارد – که فقط گفته شود: " به طرز مشکوکی" که رگ غیرت مسلمانی خلق الله قلمبه شود و به یاد تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی و قضیه رفتن پول کوکاکولا به جیب اسراییل و از همه بدتر تغییر ساعت در فصل بهار و تابستان بیافتند که خدا به دور مصیبت از این ها هم عظما تر می شد؟! ... تازه همه این ها به درک ... درد از این بالاتر که هویدا پیپ می کشید و گل ارکیده تازه می گذاشت در جیبش!! ... و بدتر از همه اینکه دایی جان ناپلئون هر پنجشنبه شب بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد تا آن همه بی ناموس.ی جلوی خلق الله بکند و مسلمانان مکرم و معظم ... مجبور باشند پنجشنبه شب ها ... تلویزیون شاب لورنسشان را از لای رختخواب پیچ بیرون بکشند و ببینند و بخندند و همان شبانه به جای هزار تا کار مفید دیگر !! بعد از دیدن سریال دوباره تلویزیون را به زحمت لای رختخواب پیچ بکنند که نکند در و همسایه از این بی نامو.سی خبر دار شوند و به یکباره از شدت غم از کف رفتن دین سکته کنند!
البته این قضیه دایی جان ناپلئون فقط درباره آنها که خیلی دین داشتند صدق می کرد و گرنه خانواده ما که از سریال یک حلقه تا سه حلقه (2) را می دید و تلویزیون هم سر حال و شنگول و منگول و حبه انگور ... سرجای اش قرار داشت و لای هیچی نمی رفت!
ولی خب به هر حال ... مصیبت ها ادامه داشت ... از مصیبت اینکه دختر شهین خانوم هم روسری اش را برداشته ... تا مصیبت آنکه فرح و رضا –اینها را دیگر می شناسید ... خودتان را لوس نکنید- رفته اند پابوس امام رضا ... آه ... خدایا چقدر کفر ... چقدر بی مسلمانی.... و حالا یک بار دیگر شده بود زمان "به طرز مشکوکی"! و ما در مشهد بودیم.
نمی دانم به خاطر "به طرز مشکوکی" بود یا جشن امام زمان که مشهد از جمعیت لبریز بود ... و کنار خیابان ها سرباز و تانک ... و ما انگار شهر بازی آمده بودیم ... و من و محمد چه ذوقی می کردیم از دیدنشان!
من تمام جاهای دیدنی مشهد را کشف کردم ... از نمیدانم کجا تا به کجا! ...شلوار جین به پا ... تی شرت آستین کوتاه پلنگی به تن !!! .... عینک آفتابی به چشم ... و موها به هر سمت که باد می وزید خود را می چرخاند !!!.... و این میانه با محمد به طرز وحشتناکی همدیگر را آماج اسلحه هایی که بدنه شان نور می داد و صدای خوشگل ازشان پخش می شد قرار می دادیم ...و فقط زمانی که مادر من یا خانم دایی می گفتند :" سرسام گرفتیم" .... متوجه می شدیم بزرگترها هیچ چیز از "زیباشناسی اصوات و نور" نمی دانند!!!
و ما خیالمان نبود و مثل میمون ! از هر وسیله بازی که تازه در پارک ملت (فکر کنم اسمش را این گذاشته اند ... آن موقع ما به اسمش کاری نداشتیم ... محتوای اش برایمان اهمیت داشت )نصب شده بود ... نه خدایا از هر میله ای که کنار دکه بلیط فروشی برای وسیله بازی نصب شده بود خودمان را آویزان می کردیم که "ماشین هم می خوایم سوار شیم" .... "چرخ و فلک گندهه رو هم می خوایم " .... و الی آخر....
داشتم از آقای "کافی" می گفتم ... یک روز در همان ایام گشت و گذار در مشهد ... چشممان به چند پسر افتاد که داشتند در مغازه ای تند و تند کارهایی می کردند ... یعنی اول خواهرم دیدو من هم با او پریدم داخل مغازه ... بحثشان با هم سر "کافی" بود و پسرها داشتند به سرعت نوارهای او را تکثیر می کردند ... که همه اش از کوکاکولا و گل ارکیده و این حرفهای قشنگ قشنگ بود... و ملتی هم که پای منبرش بودند زار می زدند این هوا!!.... و من همانجا بود که رگ غیرتم قلمبه شد ...و شد آنچه که تازه باید بگویم.
شبش که با مادر در حال پرسه زدن میان دستفروش ها بودیم ... یک مقنعه گل منگلی ... که کشش از رو بسته می شد ... چشمم را گرفت ... این بار به چادر مادر مثل همان حیوان مسبوق الذکر آویزان شدم ... همه داشتند گر و گر برای دختر بچه های شان از آن مقنعه ها می خریدند .. احتمالا همه را داشت همان "به طرز مشکوکی" نابود می کرد که وا اسلاما... و لابد همان نوار گل ارکیده را شنیده بودند!
مادر پنج تومان که عکس شاه با لباس تمام فرم نظامی روی اش بود و سرشانه های اش داشت از روی برگه اسکناس می زد بیرون را از درون کیفش در آورد و به فروشنده دوره گرد داد و من شدم یک دختر مسلمان محجبه ... با تی شرت آستین کوتاه! ...وای که چه کشی (کشش نه ها همان کش) داشت این مقنعه ! ...
صبح تا شب سرم بود .... مقنعه را می گویم .... و میان گوش دادن به گل ارکیده! ... و یا لگدمال کردن محمد در حین شمارش خریدهایی که مادرمان برای مان کرده بودند ... مدام دستم را می بردم به پشت سرم ... کش را بکشم ... که گشاد شود ... و کش از دست من در می رفت و دالامبی محکم می خورد پس سرم!... به هر حال عزت مسلمانی این تلاش ها را می طلبید ... آن هم زمانی که داشتیم می رفتیم به تهران که بگوییم:" ما مشهد بودیم به چشم خودمون تانک دیدیم ...سرباز دیدیم..."
تلاش برای عزت مسلمانی و مسلمانان ... به طور مداوم دو روز ادامه داشت ... و من با کش ... کشاکشی داشتم ناگفتنی که در این کشاکش ... کش پاره شد!!!.... و مقنعه گل منگلی در دستان مادرم جای گرفت ... که به چشمانش شادی نشسته بود ... از این دستمال گردگیری بادآورده!!... فکر کنم تا پیروزی انقلاب ...مقنعه در دستان مادرم فاتحانه در حال گردگیری بود!...
متاسفانه از سرنوشت مقنعه دختربچه ای که در عکس خبرگزاری فارس امروز دیدم هیچ اطلاعی ندارم ... درصورت اطلاع مرا هم در جریان قرار دهید و یک فراترشیده را از نگرانی برهانید!
با سپاس : نسترن رها
1/ آقای کافی را خودم هم درست نمی شناسم ... اما ظاهرا واعظ روضه خوانی بوده که به راحتی اشک مردم را در می آورده است... حالا می شناختم هم می شد حکایت آقای باهنر که چند روز پیش در موسسه بحثی بود ... به یاد شهید باهنر افتادم که در جریان انفجار ساختمان نخست وزیری همراه با شهید باهنر در هشت شهریور به شهادت رسید ..و داشتم از او می گفتم که یکی از کارآموزان که باید هم سن و سال شما باشد ... گفت :"خدا رحمتش کنه ... این روزا باید سالگرد وفاتشون باشه ." !
2/ قبل از انقلاب ... شاید یک سال مانده به انقلاب ... فیلم ها را یک حلقه دو حلقه و سه حلقه ای کردند ... تعداد حلقه ها نشان دهنده این بود که چه گروه سنی می توانند فیلم را ببینند ... مثلا همه خانواده ... بالاتر از شانزده سال ... یا بالاتر از هجده سال ... خب خاطرم نیست چون همه جور حلقه اش رو می دیدم و والله از این تی وی به قول حاج خانوم دختر "سیمای جا" بهتر بود.
پی نوشت یک: اطی جان دوزاریم افتاد که هارمونی ناهماهنگ منظورت چیه ... خبری ازش داری؟
پی نوشت دو : این را باید خیلی زودتر می نوشتم ... بگذارید به حساب کبر سن من که از خاطر رفته بود که از همه دوستانی که در ایام ماضی تحملم کردند ... و مشوقم بودند سپاسگزاری کنم ... و این حق را به خود بدهم که بگویم خاتون جان ... مجید دلبندم ... پاپتی نازنین ... فرزانه خوب ... و ووهوی "علی پروین" نابود کن دلم برایتان حسابی تنگ شده است ... هم برای شما ... هم آن روزهای بی آلایش ... از دیگران اگر نامی نبردم به خاطر آن است که آوردن اسم همه دوستان شاید برای کسانی که تازه خواننده وبلاگ شده اند ... کسل کننده باشد .... و هم اینکه برخی از دوستان را که نامشان را نبردم دورادور هنوز سلام علیکی با یکدیگر داریم ... کاش می شد دوباره در دنیای مجازی دور هم باشیم...کاش.
با عنوانی شرم آور و طرح روی جلدی وسوسه انگیز. آدم دلش می خواست بدونه این خانومی که کفشای قرمزشو گذاشته پشت در ، کجا رفته. بدبختانه کلید هم روی در بود و نمی شد از سوراخ در نگاه کرد!
بگذریم نگاهی به دور و برم انداختم به سرعت کتابو برداشتم. برای رد گم کنی هم آخرین کتاب پائلو کولینو رو هم برداشتم که کسی فکر نکنه من یک پیر دخترم !
شروع کردم به خوندن سرمو که بالا کردم دیدم یه آقای میانسال خوشتیپ داره به من نگاه می کنه و لبخند میزنه و ول کن هم نیست.
با خودم گفتم وای دیدی چه خاکی بر سرم شد. دیده من دارم این کتابو می خونم فکر کرده در "ایام بی شوهری" به سر می برم.
نفهمیدم خودمو چه جوری به خونه رسوندم و شروع کردم به خوندن.
خیلی جاها گریه کردم و خیلی جاها خندیدم .
نوشته هات مثل نوشته های صادق هدایت قبل از مرگ بود. فقط تعجب کردم تو چطور هنوز زنده هستی! راستی حالا واقعا هنوز زنده هستی؟!
به هر حال از خوندن اون همه چرندیات ، یکجا، لذت بردم .
در ضمن اینجا که اومدم دیدم تو الان 41 سالته و یادت باشه که خانوما تو این سن شدیدا تو بورس هستند!
"تخ/مک بد"! واقعیت اینه که همه ما تنها هستیم منتها مثل تو تنهاییمونو تو کتابا و وبلاگ ها فریاد نمی زنیم . اما حالا که شروع کردی به جای ما هم فریاد بزن!
موفق باشی.
یکی مثل مرجان!
پی نوشت: این نطر یکی از خوانندگان بود که برای ام خیلی جالب آمد و بسیار لذت بردم از طنزش ...و امیدواری که به من داده بود!!! برای همین هم پابلیشش کردم . "الاغ" نسبتی است که نسترن به جای "آی لاو یو" به همه می گوید و "تخ/مک بد" اشاره به نامی است که رها در جایی از کتاب به خود می دهد.
زمستان است ... سال 53 ... کیفم را به دست گرفته ام ... از کنار دیوارها می گذرم ... تا به مدرسه برسم .
دیوارها.
"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."
دست ها.
"4 به اضافه 4 ...جمع کن"
دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."
دیوارها.
علی از جلوی خانه زهره خانم در حال رد شدن است ... با چوبی رد خطی از خود به دیوارها می کشد.
دیوارها.
رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم.
" حالا سه رو به اضافه سه کن می شه چند؟ .... حالا منها کن از همدیگه ... حالا شد چند؟"
رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم... در ذهنم تفریق می کنم :"صفر".
"اینجوری نخند خاطره ... نه تو رو خدا نسی بگو بیخود می گم؟"
جلوی خنده ام را گرفته ام ... "نه ... همچین بیخودم نیست." .... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...
" نه به خدا! ... اینم شد زندگی؟... یه هفته آدم پ/ر/ی/و/د/ه ... یه هفته در آستانه شه ..."
خنده خاطره بلند است ... و من به رد گردی که علی آقا از روی میز نگرفته نگاه می کنم .
"کوفت بگیری خاطره ! ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه .... تا می خوای نفس بکشی دوباره روز از نو روزی از نو ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه....یه هفته پیشوازه .... یه هفته خودشه ... ای الهی کوفت بگیری خاطره!".... خاطره پیچ و تاب می خورد از خنده ....
به رد گرد نگاه می کنم ...با انگشتانم به دنبال انتهای رد هستم!
"تا می خوای بفهمی چی به چی شد .... "گر" گرفتن شروع می شه!"
خاطره هم چنان می خندد .... ناهید می گوید :" نه نسی؟"
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!
لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."
نگاهم به رد گرد است ... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!
"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."
دست ها.
"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."
دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.
رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."
یک بند دلیل می آورم... یک ساعت شده است که می گویم ... می گوید... : "مریم نه ... نیگا کن... اصلا اینجوری نمی شه این مساله رو حل کرد؟ ... من از این حرفا از تو زیاد شنیدم ... اما موقع عمل نمی شه ... نمی تونی... اگه بازم ردت رو گرفت اومد چی؟ ... بازم می شینی سر زندگیت مث همیشه..."
"نه تو صبر کن نسی ... بسه دیگه ... "فردا بهش فکر می کنم... آره فردا".... مث اسکارلت."
صدای ام بلند شده است ... داد می زنم :" مریم تو رو خدا بسه .... یه دهه زندگیمون رو دعای ک.م=ی=ل به گ*ا داد ... "
مریم مثل اینکه به یکباره ذهنش به یاد زندگی های مان افتاده .... "آخ نسی نگو ... "
" یه دهه افکار اسکارلتی به گ*ا داد "
مریم این بار صدای اش مظلومانه می شود ... انگار در پی این دو جمله همه زندگی اش را مرور کرده است... خنده اش هم گرفته است ... :" نسی یعنی دهه سومش چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"
"مریم ... حواست کجاست ... از کدوم دهه حرف می زنی... دهه سوم تو رو شوهرت به گ*ا داد... من رو هم تنهایی ."
دیوارها را نگاه می کنم ... دیوارها ... دیوارها.
.... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...
"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."
دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.
" راست می گی نسی ... راست می گی ... چه گ*ایی هم داد."
"حالا چی داری مریم؟....چی داری؟... که می گی دهه بعد چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"
بدون لجاجت ... اسیر حرف های من ... می گوید:"بچه ام."
رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."
ناهید می گوید :" نه نسی؟"
لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."
دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."
... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!
پرينت مطالبي را ميخواندم از نسترن رها كه عنوانش بود «ايام بيشوهري» سراپا طنزي گزنده، با ايدهاي در فرم كه پيش از آن نديده بودم. حالا «ايام بيشوهري» را بعد از بازنويسي مولف و ويرايش، ققنوس منتشر كرده است. كتاب ارزندهاي كه جايجاي از هوش مولف و نگاه تيزبينش خبر ميدهد و گفتني اينكه «ايام بيشوهري» به هيچوجه در چارچوب نوشتههاي بيعمق و هويتي جاي نميگيرد كه گاه به خطا زنانهاش خواندهاند.
.........................................................................................................
از لطف آقای محمد حسینی سپاسگزارم که در میانه نوشته ای در روزنامه فرهیختگان کتاب مرا از جمله کتاب های خوب برای مطالعه عنوان کرده اند.