هیچ هیچ !!

عکس هایی از شادی قدیریان در  نمایشگاه " هیچ هیچ" که از دوازدهم مهرماه سال گذشته در نمایشگاه راه ابریشم تهران برگزار شد.

من شادی قدیریان را به خاطر جسارتش در دید نو به مسائل زنان بسیار دوست می دارم ... شاید از همان نخستین نمایشگاهش که زنان را با ابزار دنیای مدرنیته در قاب های قجری نشاند .... و به ما نمایه نوینی از زیست را نشان داد....سخن از حدود ۱۴ سال پیش است ... و امروز .. من که نتوانسته بودم مهر سال گذشته به نمایشگاهش بروم ... عکس های نمایشگاه را در اینترنت جست و جو کردم ... حدیث نفس نسل من بود ... همه اش .... و گریستم ... با فریم به فریم عکس ها .... وای چه می گویم ... تصویر لباس عروس در ماشین لباسشویی که کمربند ارتشی به جای دست مردانه ای در آغوشش گرفته است ... 

 چند قطعه از عکس ها را برای شما نیز در وبلاگ می گذارم....شاید هم نسلان مرا تسلایی باشد ... و شاید دیگران را آشنایی بیشتری با نسل من....

 

.

 

 

 

 

 

ما گناهکار نیستیم

بهار شاد شورافکن، ز قله‌ها به زیر آمد
هنوز عشق جان دارد، نگو نگو که دیر آمد

هوا حریر آبی شد، ترانه آفتابی شد
مگو حکایت از باران، که دل ز گریه سیر آمد

ز کار عشق پیوسته، رمیده بودم و خسته
که ناگهان ندانسته، رخ تو در ضمیر آمد

هنوز عشق جان دارد ، بهار اگر توان دارد
به معجزش جوان دارد . وصال اگر چه پیر آمد

در سایت ها پرسه می زدم که غزلی از بانوی شعر ایران ... خانم "سیمین بهبهانی" را به مناسبت فرارسیدن بهار سال 88 یافتم.... مثل همیشه غزلی زیبا با عروضی که در این 20 ساله ... به تدریج ما را به خواندنش عادت می دهد...چند بیتی از آن را ... اینجا می آورم ... ابیاتی که  عجیب وصف حال من بود به گاه فال گرفتن از حافظ به هنگام سال تحویل ...

حافظ گفت: " رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت .... چرا که حال نکو در قفای فال نکوست"

و سیمین عزیز می گوید: " ز کار عشق پیوسته، رمیده بودم و خسته .... که ناگهان ندانسته، رخ تو در ضمیر آمد"

رخ تو

دم دمه های آغاز سال نو ... نه حواسم به تی وی بود ... نه به سر و صداهای پیرامونم ...

در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...

خواهر می گوید:" فرزاد حسنی رو دیدی ... کلی بچه ها به حرفاش خندیدن؟"

مادر می گوید:" من نمی دونم اینا چرا موقع سال تحویل ...اذان پخش کردن... تو این عمری که از خدا گرفتم ... همیشه پخش اذان بی موقع ... هشدار به بقیه مسلمونا بوده که مثلا دزدی شده ... خطری در راهه... "

خواهر زاده ام می گوید:" بازم دم بچه های کوچه ما گرم ... که انقده نارنجک دستی منفجر کردن که اعتراضشونو نشون بدن"

دم دمه های آغاز سال نو ... نه حواسم به تی وی بود ... نه به سر و صداهای پیرامونم ...

در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...

فیلم هایی از نسترن خسته ... نسترن پیروز ... نسترن پر امید ... نسترن شکست خورده .... نسترنی در نو به نو شدن مدام....

به دستهایم نگاه می کنم .... این دست های من است .... دست هایی یاور من از کودکی تا امروز ... دیگر آن دست ها نیست ... اما همان دستهاست!

به دستم کتاب حافظ است.... فال خود را می گیرم :

رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست...

" جای آقاجون خیلی خالیه" ....

نگاه می کنم .... یک لحظه .... همه هستند ... "مگه آقاجون نبود؟"

خدایا تو شاهدی

دنیای ما  وارونه است .. یا دنیا ما را وارونه گرفته است؟

این چند روز فرصتی شد که سریال "مرد هزار چهره" را از نو ببینم ... در  بخش پایانی سریال ...به خاطر دارید ...  مسعود آخرین دفاعیه اش را از خود می کند ...سال گذشته که سریال را دیدم ... برای ام عبارت " من فقط اشتباهی بودم " مسعود ... در دادگاه جالب بود ... و مایه طنز ... که چند نفر از ما به اشتباه در زندگی ... مسوول شده ایم ... و باور کرده ایم ... که این ما هستیم ... و اشتباهی نشده است ... و بعد می بینیم که نه ما " اشتباه" گرفته شده بودیم ... اما امسال ... برای ام این دفاعیه لطف دیگری داشت ...خلاصه دفاعیه را  برای تان در ذیل آوردم ... دوباره بخوانیم :

" چه  دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی ... من بی دفاعم ...   همه سهم بنده از زندگی ..کار کردن در زیرزمین اداره بایگانی بود ... لای پرونده ها ... من ساده بودم .... من همه چیز رو باور می کردم ...و شریف بودم ....من مقاومت کردم تا حد توانم ... اما من توانم کم بود ... بنده ضعیف بودم ... برای خودم ضعیف بودم  و برای دیگران ... و من به همه احترام می گذاشتم ...من به همه احترام می گذاشتم ... و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به  سرگرم شدن ... و بعضی وقتا یادم رفت که کجام ...  .تقصیر من بود ...  تقصیر دیگران هم بود ... اما خدایا تو شاهدی ...من فقط اشتباهی بودم ... خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم .... خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم ... چه دفاعی از خودم بکنم ... من بی دفاعم ... حالا من مانده ام  و ... تقاص این همه اشتباه دیگران!!!!؟ "

و من با خود تکرار می کنم ... " من ساده بودم ... من همه چیز رو باور می کردم ... من مقاومت کردم تا حد توانم ... اما توانم کم بود ... حالا من مانده ام و ... تقاص این همه اشتباه دیگران !!!؟"

چه جور صورتی بهم میاد؟

یکی از دوستان دوران دانشکده (معنای دانشکده برای من فقط دوران لیسانس را در بر می گیرد) ... برای کاری .... پرسان پرسان سراغ من را گرفته است ... و بالاخره ... شماره مرا گیر آورده است ... در محل سایت هستم (اوه از خاطر برده بودم که بگویم ... چندی است دوباره در سایت فرهنگی کار می کنم ) ...

بعد از کلی احوال پرسی و بعد از آنکه می فهمم فاطمه دماغش را برای سومین بار عمل کرده ... نرگس از شوهرش طلاق گرفته ... هما هنوز بی شوهر است ... مرتضی به خارج رفته .... علی زندگی نکبتی داره (این نکبتی را نمی دانم برای چه می گوید ...لابد معتاد شده است) ... و خب مگر یک کلاس چقدر جا دارد؟ ... حال و احوال پرسی به سبک به کشیدن خشتک سر همه کلاس هایی هایمان را تمام می کنیم.

" صدات چرا اینجوریه؟... سرما خوردی؟"

"نه بابا ... حساسیت ..."

"اوه ... اوه ... اوه ... هیچ وقت یادم نمیره حساسیتهای تو رو ... لابد با خارش پوستی رو صورت؟ ... یه بار که کله ات گرد که هست ... حساسیت به خارش صورت کشیده بود و واویلا شده بودی عینهو توپ فوتبال"

" ای .... ای ... ای نگو .... کدوم صورت گرد .... کدوم کله گرد ... ؟"

"چی شده کله ات رو از ته بریدی؟"

" نه بابا ... صورتم دیگه گرد نیست " .... رو می کنم به عکاس سایت که تازه از کار آمده است و می گویم :" آقای رسولی .... می خوام به دوستم بگم صورتم الان مدتهاست چه شکلیه ... شما که خبره کارین بگین." ... بدون لحظه ای شک ... دوربین را روی میز ... و کوله پشتی اش را روی صندلی می گذارد و می گوید: " شطرنجی!!!" .... خنده ام گرفته است ....

" چی شده می خندی؟"

"هیچی ... من تا حالا فکر می کردم مدتهاست صورتم بیضی شده ...همین الان با افاضات عکاسمون فهمیدم مدتهاست صورتم شطرنجی شده ."

می خندد ...." بهش بگو ... مدتهاست صورت همه شطرنجی شده .... باید ساخت"

زنده گی

در حال درست کردن سالاد هستم ... تصور می کنم یک گوجه کافی باشد... قطعا هست ... در یخچال را باز می کنم ... به گوجه ها نگاه می کنم ... " آه ... این یکی را ببین ... یک سمتش کپک زده است ... چه گوجه درشتی هم هست..." ... به دیگر گوجه ها که همگی سالم هستند ... کاری ندارم .... گوجه بزرگ اما کپک زده را بر می دارم ... با کارد بخش کپک زده را جدا می کنم ... حتی قدری بیشتر ... و بعد باقی گوجه را درون سالاد خرد می کنم ....

سالاد خوشمزه ای از کار درآمد... و خدای را شکر می کنم که غذای ام با یک سالاد خیار و گوجه مزه دار می شد ... و من به همین دلیل به  سراغ گوجه ها رفتم ... و آن گوجه را یافتم ... گوجه ای که می توانست گوشه یخچال ... با رشد کپک در تمام تار و پود وجودش تمام شود ... بمیرد ... 

با خودم می اندیشم .... زندگی من هم شبیه آن گوجه هست... آیا باید باقی زندگی ام را گوشه ای بنشینم و سرگیجه کپکی که بیشتر مرا به خود آغشته می کند را بگیرم ... یا آنکه بخش کپک زده را بریزم دور ... و از باقی زندگی لذت ببرم .... لذتی قرمز!!!... لذتی به رنگ زنده گی!!