مساله حجاب و عزم راسخ مادر من!
عکس اول گزارش تصویری از جمع زنان با حجابی بود که در حال شعار دادن بودند و در میان آنها دختر بچه ای هم بود که شعار می داد ... با مقنعه ای گل منگلی که کشش مثل مقنعه جانماز .... روی مقنعه بود...
تابستان سال 57 بود ... همزمان با جشن میلاد امام زمان ... و ما در مشهد ... که خبر رسید آقای "کافی" – که قطعا شما نمی شناسیدش (1) - با ماشین پژو 504 اش عازم مشهد بوده که به طرز مشکوکی تصادف کرده و کشته شده است.
آن روزها کافی بود – این کافی با آن آقای کافی فرق دارد – که فقط گفته شود: " به طرز مشکوکی" که رگ غیرت مسلمانی خلق الله قلمبه شود و به یاد تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی و قضیه رفتن پول کوکاکولا به جیب اسراییل و از همه بدتر تغییر ساعت در فصل بهار و تابستان بیافتند که خدا به دور مصیبت از این ها هم عظما تر می شد؟! ... تازه همه این ها به درک ... درد از این بالاتر که هویدا پیپ می کشید و گل ارکیده تازه می گذاشت در جیبش!! ... و بدتر از همه اینکه دایی جان ناپلئون هر پنجشنبه شب بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد تا آن همه بی ناموس.ی جلوی خلق الله بکند و مسلمانان مکرم و معظم ... مجبور باشند پنجشنبه شب ها ... تلویزیون شاب لورنسشان را از لای رختخواب پیچ بیرون بکشند و ببینند و بخندند و همان شبانه به جای هزار تا کار مفید دیگر !! بعد از دیدن سریال دوباره تلویزیون را به زحمت لای رختخواب پیچ بکنند که نکند در و همسایه از این بی نامو.سی خبر دار شوند و به یکباره از شدت غم از کف رفتن دین سکته کنند!
البته این قضیه دایی جان ناپلئون فقط درباره آنها که خیلی دین داشتند صدق می کرد و گرنه خانواده ما که از سریال یک حلقه تا سه حلقه (2) را می دید و تلویزیون هم سر حال و شنگول و منگول و حبه انگور ... سرجای اش قرار داشت و لای هیچی نمی رفت!
ولی خب به هر حال ... مصیبت ها ادامه داشت ... از مصیبت اینکه دختر شهین خانوم هم روسری اش را برداشته ... تا مصیبت آنکه فرح و رضا –اینها را دیگر می شناسید ... خودتان را لوس نکنید- رفته اند پابوس امام رضا ... آه ... خدایا چقدر کفر ... چقدر بی مسلمانی.... و حالا یک بار دیگر شده بود زمان "به طرز مشکوکی"! و ما در مشهد بودیم.
نمی دانم به خاطر "به طرز مشکوکی" بود یا جشن امام زمان که مشهد از جمعیت لبریز بود ... و کنار خیابان ها سرباز و تانک ... و ما انگار شهر بازی آمده بودیم ... و من و محمد چه ذوقی می کردیم از دیدنشان!
من تمام جاهای دیدنی مشهد را کشف کردم ... از نمیدانم کجا تا به کجا! ...شلوار جین به پا ... تی شرت آستین کوتاه پلنگی به تن !!! .... عینک آفتابی به چشم ... و موها به هر سمت که باد می وزید خود را می چرخاند !!!.... و این میانه با محمد به طرز وحشتناکی همدیگر را آماج اسلحه هایی که بدنه شان نور می داد و صدای خوشگل ازشان پخش می شد قرار می دادیم ...و فقط زمانی که مادر من یا خانم دایی می گفتند :" سرسام گرفتیم" .... متوجه می شدیم بزرگترها هیچ چیز از "زیباشناسی اصوات و نور" نمی دانند!!!
و ما خیالمان نبود و مثل میمون ! از هر وسیله بازی که تازه در پارک ملت (فکر کنم اسمش را این گذاشته اند ... آن موقع ما به اسمش کاری نداشتیم ... محتوای اش برایمان اهمیت داشت )نصب شده بود ... نه خدایا از هر میله ای که کنار دکه بلیط فروشی برای وسیله بازی نصب شده بود خودمان را آویزان می کردیم که "ماشین هم می خوایم سوار شیم" .... "چرخ و فلک گندهه رو هم می خوایم " .... و الی آخر....
داشتم از آقای "کافی" می گفتم ... یک روز در همان ایام گشت و گذار در مشهد ... چشممان به چند پسر افتاد که داشتند در مغازه ای تند و تند کارهایی می کردند ... یعنی اول خواهرم دیدو من هم با او پریدم داخل مغازه ... بحثشان با هم سر "کافی" بود و پسرها داشتند به سرعت نوارهای او را تکثیر می کردند ... که همه اش از کوکاکولا و گل ارکیده و این حرفهای قشنگ قشنگ بود... و ملتی هم که پای منبرش بودند زار می زدند این هوا!!.... و من همانجا بود که رگ غیرتم قلمبه شد ...و شد آنچه که تازه باید بگویم.
شبش که با مادر در حال پرسه زدن میان دستفروش ها بودیم ... یک مقنعه گل منگلی ... که کشش از رو بسته می شد ... چشمم را گرفت ... این بار به چادر مادر مثل همان حیوان مسبوق الذکر آویزان شدم ... همه داشتند گر و گر برای دختر بچه های شان از آن مقنعه ها می خریدند .. احتمالا همه را داشت همان "به طرز مشکوکی" نابود می کرد که وا اسلاما... و لابد همان نوار گل ارکیده را شنیده بودند!
مادر پنج تومان که عکس شاه با لباس تمام فرم نظامی روی اش بود و سرشانه های اش داشت از روی برگه اسکناس می زد بیرون را از درون کیفش در آورد و به فروشنده دوره گرد داد و من شدم یک دختر مسلمان محجبه ... با تی شرت آستین کوتاه! ...وای که چه کشی (کشش نه ها همان کش) داشت این مقنعه ! ...
صبح تا شب سرم بود .... مقنعه را می گویم .... و میان گوش دادن به گل ارکیده! ... و یا لگدمال کردن محمد در حین شمارش خریدهایی که مادرمان برای مان کرده بودند ... مدام دستم را می بردم به پشت سرم ... کش را بکشم ... که گشاد شود ... و کش از دست من در می رفت و دالامبی محکم می خورد پس سرم!... به هر حال عزت مسلمانی این تلاش ها را می طلبید ... آن هم زمانی که داشتیم می رفتیم به تهران که بگوییم:" ما مشهد بودیم به چشم خودمون تانک دیدیم ...سرباز دیدیم..."
تلاش برای عزت مسلمانی و مسلمانان ... به طور مداوم دو روز ادامه داشت ... و من با کش ... کشاکشی داشتم ناگفتنی که در این کشاکش ... کش پاره شد!!!.... و مقنعه گل منگلی در دستان مادرم جای گرفت ... که به چشمانش شادی نشسته بود ... از این دستمال گردگیری بادآورده!!... فکر کنم تا پیروزی انقلاب ...مقنعه در دستان مادرم فاتحانه در حال گردگیری بود!...
متاسفانه از سرنوشت مقنعه دختربچه ای که در عکس خبرگزاری فارس امروز دیدم هیچ اطلاعی ندارم ... درصورت اطلاع مرا هم در جریان قرار دهید و یک فراترشیده را از نگرانی برهانید!
با سپاس : نسترن رها
1/ آقای کافی را خودم هم درست نمی شناسم ... اما ظاهرا واعظ روضه خوانی بوده که به راحتی اشک مردم را در می آورده است... حالا می شناختم هم می شد حکایت آقای باهنر که چند روز پیش در موسسه بحثی بود ... به یاد شهید باهنر افتادم که در جریان انفجار ساختمان نخست وزیری همراه با شهید باهنر در هشت شهریور به شهادت رسید ..و داشتم از او می گفتم که یکی از کارآموزان که باید هم سن و سال شما باشد ... گفت :"خدا رحمتش کنه ... این روزا باید سالگرد وفاتشون باشه ." !
2/ قبل از انقلاب ... شاید یک سال مانده به انقلاب ... فیلم ها را یک حلقه دو حلقه و سه حلقه ای کردند ... تعداد حلقه ها نشان دهنده این بود که چه گروه سنی می توانند فیلم را ببینند ... مثلا همه خانواده ... بالاتر از شانزده سال ... یا بالاتر از هجده سال ... خب خاطرم نیست چون همه جور حلقه اش رو می دیدم و والله از این تی وی به قول حاج خانوم دختر "سیمای جا" بهتر بود.
پی نوشت یک: اطی جان دوزاریم افتاد که هارمونی ناهماهنگ منظورت چیه ... خبری ازش داری؟
پی نوشت دو : این را باید خیلی زودتر می نوشتم ... بگذارید به حساب کبر سن من که از خاطر رفته بود که از همه دوستانی که در ایام ماضی تحملم کردند ... و مشوقم بودند سپاسگزاری کنم ... و این حق را به خود بدهم که بگویم خاتون جان ... مجید دلبندم ... پاپتی نازنین ... فرزانه خوب ... و ووهوی "علی پروین" نابود کن دلم برایتان حسابی تنگ شده است ... هم برای شما ... هم آن روزهای بی آلایش ... از دیگران اگر نامی نبردم به خاطر آن است که آوردن اسم همه دوستان شاید برای کسانی که تازه خواننده وبلاگ شده اند ... کسل کننده باشد .... و هم اینکه برخی از دوستان را که نامشان را نبردم دورادور هنوز سلام علیکی با یکدیگر داریم ... کاش می شد دوباره در دنیای مجازی دور هم باشیم...کاش.