کی؟

نوروز همیشه می آید با هفت سین و اسکناس های تا نخورده لای قرآن ... سال ها همیشه کهنه می شوند و رخت کهنگی شان را گرد می گیریم  ...به بهار می اندیشم ....کی خواهد آمد؟

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار!

بخشی از شعر بهاریه زنده یاد فریدون مشیری

پشت در!

زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

باور داشتم که سالی که گذشت ... خیلی ها از زمین رها شده اند ... و کمترک از خیلی به زمین هنوز چسبیده اند .... اما باور نداشتم زمین چه سخت ما را به خود می کشاند ...  حتی روزی که زری خانم گریه می کرد در غم شوی اش ... و گویی کسی گریه او را نمی دید ... و خاک بود که بر تن شوی اش ریخته می شد .... و خاک بود که در آغوش زمین جای می گرفت !

... نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند... حتی روزی که حسین رفت تا برای مقام بالاتر با دختر معاون اداره اش ازدواج کند ... حتی روزی که دختر بتول خانم به اجبار ازدواج کرد تا نان خور کمتری خانه داشته باشد .... حتی روزی که مدارک تحصیلی را روی هم انباشته می کنیم ... حتی وقتی مدارک نداشته ام را قاب می کنیم ! .... حتی وقتی قبض برق  را می دهیم ... نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

وقتی بهار می شود .... وقتی درخت ها سر به سوی آسمان برگهایشان را می گشایند ... وقتی بوته های گل ... بر بالای خاک گل  های شان شکفته می شود ... دیگر چه باوری می ماند ...جز این که می توان .

وقتی انسان به نماز قامت راست می کند ... وقتی کوچه ها پر می شود از صدای ما .... که در آسمان می پیچد ... وقتی باور می کنی "عشق" است که می آید .... وقتی باور می کنی "هوس" این بار به سراغت نیامده است .... وقتی دیگر "وفت" را حساب نمی کنی... که "زمان" می شکند در عظمت قامت افراشته تو ....

....نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

همه چیز خیلی ساده شروع شد ... دو پیچک را در شیشه های آب گذاشته بودم که ریشه دهند ... ریشه های شان کامل شده بود ... امروز به سر خیابان رفتم تا از گل فروشی .... خاک گلدان و دو گلدان کوچک بگیرم ... برای رشد اولیه گیاه .

خاک گلدان بسته کوچکی بود به رنگ سفید ... و من میانه کوزه ها و گلدان ها حیران اشعار خیام بودم ... که کوزه ها را خاک رسته از ما می دید ....

دو گلدان کوچک را .... گل فروش برای ام درون هم در یک کیسه کوچک گذاشت .... و حالا من دو دستی که همیشه دارم را داشتم که یکی دستگیره خاک بود و دیگری هم دستگیر خاک!

....و راه گویی انتها نداشت ... گلدان ها و بسته کوچک می نمودند ...اما هر پنج قدم باید می ایستادم ... دو بسته را زمین می گذاشتم ... به جثه شان نگاه می کردم ....چه کوچک بودند ... اما چه توانی داشتند که مرا از پا در آورند ....آری چه توانی داشتند که مرا از پا در آورند ....

هر پنج قدم ایستادن ... نفس تازه کردن ... فرصتی بود که افکار پس ذهنم ... چنان آینه پیش روی ام قرار گیرند ... تمامی این سال ها ...

تمامی این سال ها ؟.... نه از قابیل تا هابیل ... تا امروز ... و مدام پس زمینه همه آینه ها امسال بود که خود را می نمود ... شفاف ... شفاف ... شفاف!.... و زمین چه کرده بود این سال با ما !

به خانه می رسم ... دیگر نفسی ندارم ... پشت در می نشینم .... نه از بالا رفتن سن نیست ... که من بارها ... از سر خیابان خریدهای بیشتری کرده ام ... و به خانه رسیده ام ... بی هیچ دردسری....

به خانه می رسم ... دیگر نفسی ندارم ... پشت در می نشینم ....و به بسته های گلدان و خاک می نگرم ... که هر دو دستم را زمین پر کرده بود!

پی نوشت :

امشب خواستم جشن سال نو برای خود بگیرم ... همه شعرها پر بود از ساقی و قدحی و می ناب .... باقی اش را نمی گویم ... خودم را مقابل پی ام سی یافتم که پسر حبیب یک بند می خواند :"دوست دارم هات " .... و من برای شاعر ترانه اشکم درآمد که چه خون جگری خورده برای گفتن همین دو سه کلمه .... واقعا زحمت داشت ... پی ام سی را خاموش کردم و دوباره سراغ دیوان های شعر آمدم ... از خیر بهاریه ها گذشتم .... مولانا را سر سری خواندم و رسیدم :

ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند

دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند...

آنها که این جهان را بس بی وفا بدیدند

راه اختیار کردند ترک حیات کردند ...

جرم گیری!

 "حسن آقا چقدر شد؟"

"15 هزار و ششصد تومن"

"چشات دیوونه ام می کنه "

"نه آقا ... داریم زیر قیمت که خودمون خرید کردیم میدیم .. اگه زیر قیمت ندیم کامل ورشکست می شیم...همینکه یه خورده از سرمایه اصلی خودمون برگرده ... تو این اوضاع خدا رو شکر می کنیم."

"صداتو که می شنوم ...هزار تا مشکلم که داشته باشم ...آروم می شم ... حتی اس ام اسات واسم خداست... اگه توش بهم بد و بیراهم گفته باشی ... شیرین تر از عسله ... میدونی چرا؟ ... چون عاشقتم"

"خب هر خونه ای یه قیمت داره ... تو همین محل خودمون "

"یه آپارتمان صدمتری؟"

"بازم نمی شه درست قیمت داد ... فروشنده حساب سود و زیانش رو می کنه ... خونه آفتاب گیر باشه یا نورگیر با هم فرق داره ... چند واحدی باشه فرق داره ... طبقه چندم باشه فرق داره.... امکاناتش چی باشه فرق داره ... نوساز باشه یا قدیمی فرق داره ... بر خیابون باشه یا تو کوچه فرق داره ... ته کوچه باشه یا سر کوچه ف..."

"سر همون کوچه قدیمی منتظرتم ... دیر نکنیا ... "

"الان که مث اون موقع ها نیست ... با تاکسی کار می کردیم خرج زن و بچه رو که می دادیم هیچ ... تازه بازم می موند ... اما الان چی ... یه باد می خواد بزنه به چرخ ... خدات تا ایراد دیگه هم از خودش در میاره و می گه ...  بنزین رو باید بری آزاد بخری...خرج با برج جور در نمیاد ... همین گیربکس ..."

"ماشینمو تازه اسپرت کردم ... خوشگل شده نه ؟ ... اما  هیچی به پای خوشگلی و صفای تو نمی رسه "

"بری تو بورس سرمایه گذاری کنی؟! ... حساب سود و زیانش رو کردی ؟ .... حساب اینکه یه هو یه شرکت قیمت سهامش بیاد پایین؟ ... حساب...."

"عشق که حساب و کتاب نداره ... عشق سود و زیان نداره ... اگه همش ضرر هم باشه ..."

"بابا چی می گی تو ... امروز کسی تفم بی حساب کتاب کف دستت نمیندازه!..."

"می خوام دنیا بدون تو نباشه ... اصل دله ... که با تو خوشه ."

"نه با این قیمتا نمی شه ... از دو سال پیش  تا حالا کلی توفیر کرده... قیمت کارگر ... قیمت برش زن... قیمت شابلون زن  ...ق "

"میدونی مامانم واسم دختر دیده ... انگاری دوران قاجاره... می گه تحصیل کرده است ... دختر آقای بززرگی هستش ... بزرگی رو  که می شناسی همون فامیل خیلی دورمون ... نگفته بودم ... چرا ازش گفته بودم ... مدیر سازمان "...." هستش ....کار سازمانشون یه جورایی به تحصیلات منم مربوطه ... مامانم می گه :"از همین الان خودشون یه جورایی پیغوم پسغوم دادن که آره ... یه پست خوب بهم میدن ....مامانش گفته حیف نیست جوون تحصیل کرده ... حروم شه ... " خنده داره نه... به مامان چیزی نگفتم ... نمی شه که بهش چیزی گفت ... اما اینا رو گفتم که بخندیم ... من تو چه فکری ام ... اونا تو چه فکری"

"عروس خانوم وکیلم؟"

"شیدا ... حالا نگفتی قیمت جرم گیری یه دندون که یه ساله جرم گیری نشده ... چقدر می شه؟"

"تو بیا ... با هم حساب می کنیم... واسه خودته دیگه؟"

"نه واسه دشمنمه!"

"دیوونه ... خب قیمت ها فرق می کنه ....غیر از جرم گیری دندون؟"

"جرم گیری یه قلب...که دو سال کثافات دروغ توش نشسته؟"

"اون قیمت نداره ... اگرم داره من نمیدونم چقدره ... ولی اگه جایی رو گیر آوری ... قلب منم جرم گرفته ... 20 ساله توش کثافات دروغ نشسته"

"جناب مدیر کل تشریف دارن؟"

 "نه با این قیمتا نمی شه ... از دو سال پیش  تا حالا کلی توفیر کرده... قیمت کارگر ... قیمت برش زن... قیمت شابلون زن  ...ق "

" خب آخرش چی؟ ... "

" آخرش؟ ... منتظرم..."

"منتظر چی؟"

"نمی دونم ... نمی دونم...نسی قیمت دو سال عمر چقدره؟... اصن می شه رو عمر ... رو احساسی که لهش کردن قیمت گذاشت؟"

"نمی دونم ... خاقانی می گه : "از نسیه و نقد زندگانی همه را / سرمایه جوانیست جوانی هم هیچ"..."

"جوونی؟...اونم دلش خوش بوده ... لابد رفته بوده ... هر دو سال جوونی رو با یکی سر کرده و آخرش ... اصن می دونی قیمت عمر گرو کشیده چقدره؟"

"......"

"بابا چی می گی تو ... امروز کسی تفم بی حساب کتاب کف دستت نمیندازه!..."

"چشات دیوونه ام می کنه "

"نه آقا ... داریم زیر قیمت که خودمون خرید کردیم میدیم .. اگه زیر قیمت ندیم کامل ورشکست می شیم...همینکه...."

مرگ!

آنچه  ما را می میراند  مرگ نیست

                                     جیزی شبیه دیواری در بیابان همیشه خالی است

آنچه  ما را می زایاند مادر نیست

                                     چیزی شبیه دیواری در بیابانی پر از خرابه است

آنچه غم می شود برای همیشه

                                     شادی است که کسی در  آن شریک نیست

آنچه غبار می شود پشت شیشه

                                     اشک است که چشم  را گریزی از آن نیست

آنچه مرا به آخر خط می رساند

                                     خطی است که هر چه رفتم  نقطه شناسایی شد!

آنچه ما را به هم نمی رساند

                                     مرگی است که از مقابل زندگی شناسایی شد!

به زبان !

"ببخش و فراموش کن!"

"آخه لامذهب تویی که تو اون ینگه دنیا نشستی و شعار میدی "ببخش و فراموش کن" ... من چی رو ببخشم ... هر چند به لطف مورخین (بخوانید کاتبان دربار) ... فراموش می کنم ...  - فراموشی درد لاعلاج همه تاریخم است-."

"تاریخ؟! ... ای بابا دلت خوشه ... تاریخ مال چند دهه سال پیش بود ... امروز هنوز واقعه ای رخ نداده ...آنچنان دگرگونش می کنن ... که  طرف می گوید:"شوخی می کنی؟ ... اصلا هم همچی چیزی نبود...ببین ...." و شروع می کند هر چه از رسانه ها براش فریاد کردن رو تحویل می ده... البته یه جاهاییش رو هم واسه خودش نگه می داره و از زبون خودش میگه ... بعد هم چهار تا بد و بیراه نثار همه می کنه."

"یه روزگاری بود اوایل دهه هفتاد ... یه دوستی داشتم تو تی وی کار می کرد ... می گفت :" نسی جادوی رادیو تلویزیون نمی دونی چیه؟ ... "تاپاله" رو هم که آگهی کنی ملت صف می بندن بخرن."

"به ملت توهین نکن"

"غرض جماعت زود باور بود ... مگه نشنیدی مثلا دو سه تا پسر تو یه مهمونی  یه خز و خیل گیر میارن ... میذارنش سر کار ... بعد که می خوان تعریف کنن ... می گن:" ملت کف کرده بودن."

"من هنوزم می گم "ببخش و فراموش کن" ... مث نلسون ماندلا ... مث گاندی ..."

" گاندی کشورش تحت استعمار بود ... ماندلا هم اگه نمی بخشید ....با اون همه سفید تو کشور دوباره رزیم آپارتاید می شد این بار به نفع سیاه ها ... دلش هم که خون بود باید می بخشید ... اگه نمی بخشید کی جلو  جنگ داخلی رو می گرفت؟"

"خودت حالا چه پخی هستی که آدمای بزرگ دنیا رو ضایع می کنی ... "ضایعناک!""

"من هیشکی نیستم ... اما می گم بخشیدن و فراموش کردن شاید تو روابط خصوصی هم خوب باشه هم موثر .. و اصن جامعه ما بهش نیاز داشته باشه چون بدجور عصبیه ... یه نیگا تو خیابون که بکنی همه چی دستت میاد ... نه اصن چرا خیابون ... یه نیگا به صدای دعوای همسایه پایینی ..."

"ولی خداییش این "ببخش و فراموش کن"هم از اون شعارهاییه که مث افیون می مونه ..."

"که چی؟"

"یه روزگاری شوروی دومین قدرت جهان بود ... سفینه هوا می کرد ... موشک همه جا می فرستاد ... نصف دنیا بهش تاسی کرده بودن ... بعد یه هو که از هم پاشید ... پسراش واسه یه نخ سیگار وینستون  تن به هر کاری می دادن .... دختراشم واسه یه آدامس... ولی خداییش دیگه نمی دونم واسه شلوار جین جی کار می کردن !"

"که چی؟"

"هیچی خواستم بگم ... شوروی قدرت دوم جهان ... نفهمید اصن از کجا خورد ...به خودش اومد دید غرب تا ما...تح.تش..."

"زر نزن...فعلا که هنوزم همونیه که بود ... منتها شلوار جین و آدامس هم داره... این کجاش به بخشیدن و فراموش کردن دخل داشت"

"واسه من و تو "دخل" نداشت... اما اونایی که جیب واسه اینجور موقع ها دارن خوبم "دخل" داشت ... بعدم راه افتادن میون جماعت که "ببخش و فراموش کن"..."

"هنوز داری راجع به شوروی سابق حرف می زنی؟"

"شاید...ولی "دخل" ..."فرصت طلبی" ... "جاده صاف کنی" ... همه جا هست.. بعدم ملت بشینن و آی کیف کنن وقتی می بخشن و فراموش می کنن."

"نسی یه مثال زدی از دوستت بعد رفتی تو هپروت ... کجایی دختر؟"

"دارم سعی می کنم فراموش کنم به زبان! ... فقط همین".