تصادف !!
ولوله ای شد ... من که احساس می کردم هیچیم نشده ... اما چون خانم راننده خوشگل بودند .... چند نفر ریختند ... که نه " باید کارت شناسایی بدهد" ... "باید همین الان برین عکسبرداری" .... و خانم که شاید ده پانزده سالی از من کوچکتر بود و بچه اش هم کنارش بود ... داشت قبض روح می شد .... جلوی دیگران آبرو ریزی نکردم ... کارت ملی اش را گرفتم ... سوار ماشین شدم .... و وقتی دیگر ملت مزاحم نبودند ... گفتم :" منو خونه ام برسون ... شش هفت تا کوچه بالاتره"... وقتی به خانه رسیدیم ... شماره موبایلش را داد .... ماند تا به خانه بروم .... رنگ به چهره نداشت ... گفتم :"نترس .... فکر نکنم چیزی شده باشه... راستی بیا اینم کارت ملی ات " ....
... و الان با دستی کبود شده ... پایی کوفته .... و یک مقدار کمردرد برایتان می نویسم ... خب اینم یک جور " حسن تصادف" هستش ... هر چند یکی از دوستانم که امروز به من زنگ زده بود ... وقتی ماجرا را برای اش تعریف کردم ... گفت :" نسی من و تو شانس نداریم ... حداقل یه بی ام ویی ... یه پسر جاافتاده ای .... تصادفم که می کنیم اینجوریه"