گ++ا!
زمستان است ... سال 53 ... کیفم را به دست گرفته ام ... از کنار دیوارها می گذرم ... تا به مدرسه برسم .
دیوارها.
"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."
دست ها.
"4 به اضافه 4 ...جمع کن"
دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."
دیوارها.
علی از جلوی خانه زهره خانم در حال رد شدن است ... با چوبی رد خطی از خود به دیوارها می کشد.
دیوارها.
رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم.
" حالا سه رو به اضافه سه کن می شه چند؟ .... حالا منها کن از همدیگه ... حالا شد چند؟"
رد خط دیوارها را می بینم .... با چهار انگشت به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم... در ذهنم تفریق می کنم :"صفر".
"اینجوری نخند خاطره ... نه تو رو خدا نسی بگو بیخود می گم؟"
جلوی خنده ام را گرفته ام ... "نه ... همچین بیخودم نیست." .... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...
" نه به خدا! ... اینم شد زندگی؟... یه هفته آدم پ/ر/ی/و/د/ه ... یه هفته در آستانه شه ..."
خنده خاطره بلند است ... و من به رد گردی که علی آقا از روی میز نگرفته نگاه می کنم .
"کوفت بگیری خاطره ! ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه .... تا می خوای نفس بکشی دوباره روز از نو روزی از نو ... یه هفته ت.خ.م.ک گذاریه....یه هفته پیشوازه .... یه هفته خودشه ... ای الهی کوفت بگیری خاطره!".... خاطره پیچ و تاب می خورد از خنده ....
به رد گرد نگاه می کنم ...با انگشتانم به دنبال انتهای رد هستم!
"تا می خوای بفهمی چی به چی شد .... "گر" گرفتن شروع می شه!"
خاطره هم چنان می خندد .... ناهید می گوید :" نه نسی؟"
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!
لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."
نگاهم به رد گرد است ... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!
"چقد دستات کوچیکه... چی جوری مشق می نویسی... قربون دستات بشه آبجی."
دست ها.
"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."
دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.
رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."
یک بند دلیل می آورم... یک ساعت شده است که می گویم ... می گوید... : "مریم نه ... نیگا کن... اصلا اینجوری نمی شه این مساله رو حل کرد؟ ... من از این حرفا از تو زیاد شنیدم ... اما موقع عمل نمی شه ... نمی تونی... اگه بازم ردت رو گرفت اومد چی؟ ... بازم می شینی سر زندگیت مث همیشه..."
"نه تو صبر کن نسی ... بسه دیگه ... "فردا بهش فکر می کنم... آره فردا".... مث اسکارلت."
صدای ام بلند شده است ... داد می زنم :" مریم تو رو خدا بسه .... یه دهه زندگیمون رو دعای ک.م=ی=ل به گ*ا داد ... "
مریم مثل اینکه به یکباره ذهنش به یاد زندگی های مان افتاده .... "آخ نسی نگو ... "
" یه دهه افکار اسکارلتی به گ*ا داد "
مریم این بار صدای اش مظلومانه می شود ... انگار در پی این دو جمله همه زندگی اش را مرور کرده است... خنده اش هم گرفته است ... :" نسی یعنی دهه سومش چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"
"مریم ... حواست کجاست ... از کدوم دهه حرف می زنی... دهه سوم تو رو شوهرت به گ*ا داد... من رو هم تنهایی ."
دیوارها را نگاه می کنم ... دیوارها ... دیوارها.
.... با انگشتانم به روی ردی از گردی که علی آقا از روی میز نگرفته دست می کشم ...
"چقد دستات کوچیکه ... بامزه است ...."
دست های ام عرق کرده است...دستم را از دستش بیرون می کشم.
" راست می گی نسی ... راست می گی ... چه گ*ایی هم داد."
"حالا چی داری مریم؟....چی داری؟... که می گی دهه بعد چی می خواد ما رو به گ*ا بده؟"
بدون لجاجت ... اسیر حرف های من ... می گوید:"بچه ام."
رد خط دیوارها را دنبال می کنم ... با انگشتانم به رد خط دیوارها دست می کشم و می روم ... در ذهنم تفریق می کنم:"صفر."
ناهید می گوید :" نه نسی؟"
لبخند می زنم :"نه ناهید ... این همش نیست ... قسمت خنده دارش رو نگفتی ... اینکه هیچ وقت بچه دار هم نشی...بعد هی بری پیشواز ... هی بری مرحله ت.خ.م.ک .... یه روزم ببینی داری "گر" می گیری."
دیوارها را نگاه می کنم ... "علی 6 پرتقال دارد سه تای اش را می دهد به پروین حالا سه تا پرتقال دارد."
... موبایل ناهید زنگ می خورد ..."حدیث راحت اومدی خونه؟... آزمون خوب بود؟ ...خب الحمدالله ... چی ؟ ....آره گذاشتم تو یخچال ..."
انتهای رد را نمی بینم ... انتهای رد در قوس میز برای یک سراشیبی تند به سمت زمین گم شده است!