دو روز پیش درون تاکسی بودم  ... راننده رادیو را روشن کرده بود تا ما مسافران در ترافیک مانده را ... از مشکلات ورزش آگاه سازد ... ـ بگذریم از اینکه دو روز پیش یعنی یک روز به دربی مانده ! - ... و ما هم از مشکلات ورزش آگاه شدیم ... از اینکه دوچرخه سواری چیست ... چگونه می توان بادبادک هوا کرد ... یه توپ دارم قل قلیه چه شکلی بازی می شه ... و دست آخر خانم مجری به آقای مجری گفت :" بچه های مدرسه عاشق توپ والیبال و توپ بسکتبالن ... و همیشه زنگ ورزش از این دو بازی منفک نمی شن ... حالا با این بساط چه طوریه که از دل مدارس ما ( دل مدارس واژه خانم مجری است) ... هیچ وقت والیبالیست یا بسکتبالیست بیرون نمیاد ... یعنی مدارس ما محل ساختن تیم ها نیستن ..." ... و آقای مجری را دیگر نفهمیدم چه گفت ... چرا که رفتم به سال ها قبل ... سال ها قبل یعنی نه پنج سال پیش ... نه ۱۰ سال پیش ... نه ۲۰ سال پیش ... نه ۳۰ سال پیش ... نه خب دیگه زیاد نرم عقب ... تقریبا ۳۰ سال و دو سه ماه پیش ... که تی وی برنامه میزگرد ورزشی گذاشته بود ... جانم برای شما جوانان بگویم که آن زمان های ماضی ... از قیمت ماست ... تا وضعیت سیل در مالدیو ... می بایست در میزگرد بررسی می شد ... این میز گرد تمام می شد ... میزگرد بعدی شروع می شد ... آن هم با حضور تمام متخصصین ... - متخصصین یعنی اعضای کادرهای سازمان ها و گروه ها! ـ ... درست در همان زمان ها بود که تی وی برنامه میزگرد گذاشته بود ... و همه کارشناسان متفق القول گفتند که مدارس ما به دلیل تمامی ۲۵۰۰ سال رژیم ستم شاهی و همچنین امپریالیسم آمریکای جهانخوار ... زنگ های ورزشش تبدیل شده بود ... به زنگ تفریح ...حالا چرا ؟ ... به دلیل آنکه پول نفت ما به جیب یک مشت برژوازی می رفت و در مدارسی با کلاس های ۴۰ نفره ! ( البته گمان کنم همین ماه پیش هم بود که شنیدم کلاس ها با ۴۰ نفر شاگرد برگزار می شود... بگذریم ) ... تنها زمانی که بچه ها می توانستند نفس بکشند زنگ ورزش بود ... معلم آنها را در هوای خوب به حیاط کوچکی می برد که امکان ورزش نبود ... و بچه ها با یک توپ یا فوتبال بازی می کردند یا والیبال و فوق فوقش بسکتبال ... در چنین شرایطی چگونه می شد انتظار داشت که مدارس بدنه ورزش ملی را تقویت کنند....

دوستان من ... جانم باز هم برایتان بگوید ... سال ها گذشت... باز هم یک روز در تاکسی بودم ... شاید بعدازظهری جانکاه در ترافیک تهران ... این سالهایی که می گویم گذشت شاید عمرش به بیست سال رسید ... یعنی مثلا ده سال پیش ...

راننده آن تاکسی هم می خواست تا فیها خالدون ما را از ورزش غنی کند !!! ... مجری همین حرفهای مدارس و بدنه ... و دل مدارس ... و توپ .. و .... سرتان را درد نیاورم ... همین حرفها را زد ... اما آن موقع میزگردها سال ها بود که جمع شده بود ... و هنوز برنامه های دو مجری زن و مرد و دل و قلوه ستانی مد نشده بود ... در پاسخ به مجری ... کارشناسی که صدای اش می آمد خیلی بیشتر از نیم قرن زندگی کرده است گفت : " اتفاقا سال ها پیش ... ما بازی های دبیرستانی داشتیم ... در ورزشگاه ها  هم برگزار می شد ... مجله های ورزشی هم درباره آنها زیاد اطلاع رسانی می کردند ... کار هم زیاد می شد ... مردم می آمدند تا پاسی از شب در ورزشگاه ها و بچه های دبیرستانی را تشویق می کردند ... این بازی ها به سطح استانی می رسید ... و بعد تبدیل به ملی می شد ... و در انتهای این جشنواره حضور مردم و استقبال نشریات ورزشی ... از مدارس ... بزرگان تیم های ما برای حضور در باشگاه ها آماده می شدند و ستون تیم ملی را تشکیل می دادند و در سطح جهانی مدال هم می گرفتند." ... مجری خواب آلود گفت : " چه زمانی؟" ... کارشناس گفت :" اوج این ماجرا از نیمه دوم دهه سی به بعد بود ..." ... کارشناس نگفت ... آخر این اوج کجا بود ... به همین جا بسنده کرد.

با خود می اندیشم ... ۳۰ سال ... همان خبرها؟ .... همان جای سابق ؟ ... همان زندگی ؟ .... همان کلاسهای ۴۰ نفره ؟

از زندگی گفتم ... اواخر دوران جنگ بود ... که برنامه ای رادیویی شروع به کار کرد ... نامش یادم نیست ... "صبح بخیر" یک همچو چیزهایی ... یک روز مجری گفت : " تهران عملا به یه پارکینگ تبدیل شده ... دود ناشی از سوخت ناقص بنزین تنفس رو مشکل کرده ... تا یادم نرفته بگم یه آشنایی داشتیم برای بیماری رفته بود آلمان ... در اونجا انواع و اقسام آزمایش ها رو روش انجام میدن و می گن : شما تو ایران تو کارخونه سرب کار می کردین ... دوست ما می گه نه ... می گن : ولی آزمایش ما نشون میده شما ۴ سال تو کارخونه سرب کار کردین ... ببینید هوا چقدر آلوده است هموطنان ... کمتر ماشین بیرون بیارین ... یادتون نره "

... و من صبح ها در تهرانی که شبیه پارکینگ هست ... با دود ناشی از سوخت ناقص بنزین تنفس می کنم .... یعنی ۲۰ سال از اون زمان نگذشته ؟ .... لابد من خواب دیدم که ۲۰ سال گذشته ... لابد....

پی نوشت: راستی کی بود به من گفت خودت رو از دایره بسته ای که واسه خودت درست کردی بیار بیرون؟ ..