چهار دیواری

من خانه ای دارم که 32 سا ل است در آن زندگی می کنم.

گفتم خانه؟ ... ببخشید چهار دیواری دارم که تا نزدیک سقف نم برداشته ... سقفش هم کاهگل است ... با هر باران و برفی عزای من شروع می شود ... بابت سرما و فرو افتادن بخشی از سقف بر سرم!... که مجبورم باز تعمیرش کنم .... از زخم سرم بگذرم.

من تنها در این خانه نیستم ...دیگران هم هستند .... و غیر از دیگران ... موش ها در سوراخ های نم گرفته لانه کرده اند ...مارمولک و سوسک امری معمول شده دیدنش هر روز ... و شب از پرش موش ها بر ما نیز!

 تا همین چند سال پیش که بخشی از میانه دیوار بر اثر نم آنقدر ریخت که به اندازه یک آجر بیرون را دیدیم ... امکان دیدن دنیای بیرون را هم نداشتیم ...چرا که چهار دیواری ما با آن سقف نم گرفته اش ... پنجره نداشت.

چندی است که گروهی تصمیم گرفته ایم چهار دیواری را خراب کنیم و جای اش خانه ای بسازیم مثل همان خانه هایی که از لابه لای آجر افتاده دیده ایم ...پولش را از کجا می آوریم ؟...آه یادم رفت بگویم که در کف چهار دیواری ما گنجی است که هر چند هر روز بعضی ها از آن بر می دارند و ما نمی دانیم چه می کنند ...اما گاه از اینکه برخی از جماعت چهاردیواری دورشان جمع می شوند ... می توان فهمید که چه خبر است ...اما با این همه گنج هنوز آنقدر هست که خانه ای بهتر از خانه هایی که دیده ایم بسازیم.

در این 32 سال خیلی از دیگرانی که با من در این چهار دیواری هستند ... بچه دار شدند ...بچه هایشان بزرگ و بزرگ تر شدند ...و هر روز عاشق دیدن بیرون ...جوانند دیگر...

داشتم می گفتم گروهی دیگر در همین چهار دیواری که خودشان نتوانسته اند از گنج چیزی بردارند ...از دیگرانی که برداشته اند ... سکه می گیرند و توی سر گروه دیگر می زنند که نباید چهار دیواری را خراب کرد... آنها می ترسند از اینکه اگر چهار دیواری از بین برود ...دیگرانی بیایند و به سلیقه خودشان خانه را بسازند که اصلن نتوان در آن زندگی کرد ...بعضی هاشان هم می ترسند از سکه ها محروم شوند ... بعضی ها هم از اینکه جماعتی دورشان باشد به عشق سکه ها لذت می برند ...همین است که هر بار صحبت از تغییر می شود ... چند گروه به سر آن گروه خواستار فرو کوفتن چهار دیواری می زنند ... و گروهی که می خواهند چهار دیواری را بکوبند گوشه ای کز می کنند ... و بعضی نیز درون لانه موش ها که خیلی بزرگ شده است ... به زور فرستاده می شوند.

و باز ماجرای فروریختن بخش هایی از سقف است و داستان سوسک و مارمولک و بیماری هایی که از همه مهمتر آسم است در این فضای تنگ برای نفس کشیدن...همه سرفه می کنند .

حسن می گوید:"اگرچهار دیواری خراب شود... دیگران خانه را می سازند ... مجبوریم همان طور که آنها می خواهند زندگی کنیم ."

زری می گوید:" همین جا خوب است ... مگر یادتان رفته چند نفر زیرهمین سقف که فرو می ریخت ایستاده مردند ..تا بقیه جان سالم به در برند."

و همین طورپچ پچ ها در میانه سکوت گروهی که می خواست خانه ای نو بسازد ادامه دارد.... و من می اندیشم در اینکه این چهار دیواری باید خراب شود حرفی نیست ...اصلن حرفی نیست ...اما نکند تا به خودمان بیاییم هزار تا صاحب – از همان هایی که از لای درز آجر افتاده ...دیدمشان – برای گنج پیدا شود ...همانگونه که چند شب پیش "دهباشی" را دیدم که سهمش را از آن سوی دیوار ...از خانه جدید می خواست و سهم کمی هم نبود...راستی ما که با تشری به گوشه ای می رویم... میتوانیم در مقابل اینکه چگونه خانه ساخته شود ...تاب بیاوریم ؟ ... آیا ما نباید اول نقشه خانه جدید و نقشه حفاظت از گنج را بکشیم؟

بچه هایی که در این چهار دیواری به دنیا آمدند و بزرگ شده اند ...یادشان نیست ... آن روزها خانه ای داشتیم ...آن هم جک و جانور داشت ...آن هم نم داشت ...اما نه اینجور ... یک روز همه گفتند از سردسته خسته شده اند ...بیرونش کردند ... به یکباره همه آن خانه آجر به آجر به تاراج رفت ... و ما بدون اینکه بتوانیم ...برویم ...ماندیم ... دارایی گنج از نیمه هم کمتر شد ... و ما ماندیم و یک چهار دیواری نمور... و باز می اندیشم آیا ما نقشه ای داریم ؟

فضای گفت و گوی من کجاست؟

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

اعتماد

"خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد" ... می دانم که می دانید  این را مولانا می گوید ... وقتی این شعر را می خوانم انگار نویدی می دهد به تمام کسانی که اشک می ریختند ...بر پیشانی می کوفتند ... وقتی آهنگران می خواند: در باغ شهادت را که بستند.. مولانا گویی می گوید: بلند شو ... خبر دار شو که شکر که مظهر شیرینی و شهد ...است ... آنقدر زیاد شده که کارش به ارزانی رسیده ... به وفور می توانی از آن استفاده کنی .

چرا این پاراگراف را نوشتم؟ ... نتیجه یک لحظه به یاد آوری این مصراع بود ...همین و بس ... و بعد به یکباره به یاد آن شعر آهنگران و الخ.

و به رغم اینکه می خواستم پستم را از مطلبی دیگر شروع کنم ...بر پیشانی پست مولانا ...سزاوار نشست.

صبح مشغول کار در آشپزخانه بودم ... و طبق معمول زمانی که کار خانه می کنم ... تی وی هم برای خودش روشن بود ... به گمانم فارسی وان بود .. تصویر را نمی دیدم ... تنها صداها را می شنیدم ... وقتی تلاش داشتم از ته کابینت بالا ... ظرفی را بیرون بیاورم ...صدای تی وی همراه با موفقیت من در بیرون آوردن ظرف ... به گوشم رسید : "تو به من اعتماد نداری؟".... ظرف به دست به ادامه کارم مشغول شدم .... و حالا در ذهنم تمام صداها قطع شده بود .... اصلن قبلش هم صدایی نمی شنیدم! .... و حالا این جمله مدام برای ام  تکرار می شد ... مثل آن بود که فارسی وان می خواست یک روز تا شب همین یک جمله سوالی را بگوید: " تو به من اعتماد نداری؟"

و حالا چند دقیقه ای می شد که پس از یک ساعت مدام تکرار این سوال ... جمله هایی به گوشم می رسید ... جمله ها از درون ذهنم می آمد و باز مرا در ذهنم به جمله ای دیگر می کشاند ...و من گوشت چرخ کرده را با پیاز حسابی مخلوط می کردم!

"یعنی می خوای بگی بعد این همه یه رنگی که از من دیدی به من اعتماد نداری ؟" ...."حالا دیگه من محرم رازت نیستم...اگه به من اعتماد نکنی ....به کی می خوای اعتماد کنی؟" ..."باشه اعتماد نکن ..." و بعد بلافاصله در نقش فرد مقابل این جمله می شدم که به یادش می اومد ... چقدر دوستش همه جا بهش کمک کرده ...چقدر هواش رو داشته ...اگه اون نبود .... نه اصلن چی دارم می گم؟

.... تکه های گوشت چرخ کرده در دست من ...شکل می یابند ...و جمله های تکرار شونده ... مرا به سمتی دیگر می برند ...شده ام شبیه همان گوشت چرخ کرده ... که دستی آنها را شکل می دهد ...." نه اصلن بحث اعتماد نیست ... من به تو ...ایمان کامل دارم ... می دونم توهر کاری می کنی فقط از روی خوبیته ...یه وقتی هم اگه کار خوب پیش نره ...میدونم تلاشت رو کردی ...خب دنیا رو که نمی شه عوض کرد .... ولی به خدا حاضرم دست بذارم رو قرآن ...بهت ایمان دارم ...ایمان" ....در ذهنم از "اعتماد" ...رسیده ام به "ایمان" ..."ایمان"..." ایمان".

گریه های ام را همان موقع که پیاز رنده می کردم کرده بودم! ....حالا نوبت لبخند بود ... گویی سرپرست و دوست کنارم بود و می گفت : " تو به من اعتماد نداری؟" ... و من در درون خودم شادمان از اعتماد به دوست و سرپرستی بودم  که مالک یک قصر و یک کشور و ماشین های تفریحی و صد میلیارد دلار باشد ، نیست ...مالک تمام زمین و آسمان ها و هر چه در آن است، بوده و هست و حتی مالک روز هشتم! ...." چطور می تونم غمگین باشم وقتی دوست و سرپرستی چنین دارم." ....و وقتی صدای " تو به من اعتماد نداری ؟ " در ذهنم تکرار می شود.... خیالم راحت می شود و از تمام استرس هایی که داشته ام راحت می شوم ..."کار را ...پیش از آغاز به هنگام نیت ... به خوب کسی سپردم ... او حتی از آنچه من خبر ندارم در وجود خودم .... با خبر است....وقتی می گوید تو به من اعتماد نداری؟ ...یعنی خیالت راحت ... همان نیتت کار را تمام کرد"

اینها خودشیفتگی نیست ...اینها تلاشی است که بخواهم از او بنویسم ... کاش می توانستم از سرپرست و دوست به قدری بنویسم که احساس سرخوشی را که از ذاتش در وجودم شکل می گیرد ....قدری نوشته باشم ...اما احساس گاه خیلی بیگانه می شود با کلمه !

از صبح با تکرار این جمله سوال در ذهنم که خود گویی می آید ...از آرامش لبریز می شوم.... و بعد سوال گاه وجه دیگرش را به من می نمایاند ... به هنگامه تحلیل خودم و دیگران در زمان حال...

بالاتر از اعتماد چیست؟ اعتقاد؟ ... بالاتر از اعتقاد؟ ... ایمان؟ ....پس اگر ایمان داریم و حتی اعتماد ....چرا کتاب را به یک سو افکنده ایم و منتظر مانده ایم و کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته ایم؟ - این سوال آخر شامل خودم هم بیش و پیش از شما هم هست-

... و سرپرست و دوست بارها در کتاب گفته است که من به صراحت کامل با شما سخن می گویم .... و بعد .... در روز هشتم ... روزی که هنوز نیامده است ... در کتاب می خوانیم ....محمد آن روز از مردمی که به دین اسلام گرویده اند شکوه می کند که خدایا آنها کتاب را فراموش کردند.

کاش هیچ گاه "گوساله سامری" در اندیشه انسانی نبود.

پی نوشت: زندگی شاید همان ماهیتابه هست که همه ما چنان گوشت هایی باید در آن ابتدا پخته شویم ...مراقب باشیم از همان اول ما را سرخ نکنند! 

پی نوشت دوم : از دوستانی که منت میگذارند و پست های حقیر را می خوانند خواهش می کنم وقتی نظر بسیار خوب و سازنده ای دارند که هیچ جنبه خصوصی هم ندارد ...آن را خصوصی درج نکنند ...بگذارید اگر از پست ها کسی بهره ای نمی برد ...دست کم از نظرات شما بهره مند شود.

با سپاس.

عرفان و دلقک!

سال ها پیش نوشته بودم :" در روزگاری که عرفان / در لباس دلقکان سیرک درآمده است." ....

آن سال ها (سال هایی که شاید شما به خاطر نیاورید....سال های اوایل دهه هفتاد) بحث ها می کردیم با دوستان هم فکر ... و همه به یک نتیجه می رسیدیم که کار فرهنگی مقدم بر هر اقدامی دیگر است .

ما آن سال ها .... انقلاب مشروطه ...نهضت ملی شدن نفت ... و انقلاب اسلامی  را ..  در یک صد ساله اخیر پشت سر گذاشته بودیم ... که دو تایشان با کودتا نابود شده بودند.

بحث می کردیم ...بحث می کردیم ... بحث می کردیم ...گویی نقطه آغازین بحث ...نقطه پایان هم می شد ...گویی در محیط دایره واری گرفتار می شدیم ... گویی.

قبلترهای اش من کاری تحقیقی کرده بودم درباره "فره ایزدی" که گویا از همان ابتدای شکل گیری نطفه جایی از جغرافیای جهان که امروز ایران می نامیمش... تبدیل به اصلی ترین نقطه تفکر همه ایرانی ها در طول تاریخ شده بود ... تاریخ را که می خواندی یک شاه بود و بلافاصله تئوری وصل به آن "فره ایزدی".

و ما باید از کجا آغاز می کردیم؟ - کار فرهنگی را-

امروز به یکباره به یاد همان نوشته سال ها پیش افتادم :"در روزگاری که عرفان/ در لباس دلقکان سیرک درآمده است."...

و به یاد آوردم تمامی تاریخ معاصر را .... و به یاد آوردم ....تنوری "فره ایزدی" را .... و به یاد آوردم جنگ های بی شمار درون سرزمینی جغرافیایی به نام ایران را .... پسر ...پدر را می کشت تا به جای اش نشیند و تو گویی آب از آب تکان نمی خورد ... باز همه رعایا می شدند .... و کرنش وار پیرامون شاه .

بعدها ایرانی ها یاد گرفتند انقلاب کنند و به خواستهاشان برسند ...انقلاب مشروطه که حتی از انقلاب روسیه هم زودتر رخ داد و به نوعی حرکتی پیشتاز در همه جهان بود ... ایرانی ها را پس از چندی سرور و شادمانی .... غمگین ساخت ... با آنکه مجلس ساخته بودند تا شاه دیگر فرمانش مطلق نباشد و نظام مشروطه شود ....یعنی شاه ...سمبل وحدت ملی باشد و همه چیز مشروط در گرو رای مجلس و اجرای کار بلدان اجرایی .... تبدیل شد به هرج و مرج ....هرج و مرج که نه .... ایرانی ها دنبال گم شده شان شاید می گشتند:"فره ایزدی" ... یک اقتداری که تنها ید قدرت او باشد و با تشری همه چیز را سر و سامان بدهد .... و خب رضا شاه آمد ... و در تاریخ خوانده ایم که چگونه مردان را کلاه به سر کرد و زنان را بی حجاب .... و طلاب را به سرباز خانه ها! .... و ما دلمان برای آزادی دوره مشروطه لک زد ... رضا شاه  شهرسازی کرد و ایران زیبا شد .... اما باز وقتی جنگ جهانی دوم شد و او رفت .... از سال قحطی هم که گذشتیم ...احساس کردیم "وه چه هوای تازه ای برای نفس تازه کردن ..."

من چه می گویم ؟ ....خودم هم دیگر به درستی نمی دانم ... تنها می دانم ....بهتر آن است که بگویم به این نتیجه رسیده ام که اگرچه باید کار فرهنگی کرد ... و اگرچه برخی ابرفرهنگ ها را خیلی سخت می توان از بین برد که تاریخ چند هزارساله گواه آن است ... اما خصوصیت دیگر همه ما را سعدی به درستی شرح می دهد که همه کس عقل خود به کمال بیند و فرزند به جمال. ... و ما خودمان عمود فکر می شویم ....افکار هم را بر نمی تابیم ... و از سر لج و لج بازی حاضریم به خودمان زیان برسانیم تا ثابت کنیم مرغ همسایه غاز است!

بر من ببخشایید از این همه پریشان گویی ... اما امروز مدام فکر کردم ... چه چیزی مرا وابسته به این جغرافیا و مردمش می کند ؟ ... تاریخ ؟ ....زبان؟ ....

وقتی در خیابان دود تا انتهای گلوی ام رفت ....وقتی می بینم هیچ کسی به فکر هیچ کسی نیست .... کاش تنها این بود ...هیچ کسی به واقع به فکر خود نیست ...اگرچه از صبح تا شب سگ دو می زند و به خیالش خود را ثابت می کند با مدرک گرفتن ... ثابت می کند با پول درآوردن ...ثابت می کند با .... نمی دانم دیگر ...نمی دانم .

خیلی وقت است با این جغرافیا بیگانه ام ...اما مجبور به گذراندن میانه ای از مرگ و زندگی در آن .

کاش می شد ...کمی عوض شویم ....

نه من ابتدا خودم را می گویم ....کاش می شد کمی عوض شویم ...ستم بر خود نکنیم .... و آن وقت شاید ابرفرهنگ های رفته در ذهنمان برای همیشه می رفت.

امشب می خواستم سرم را به دیوار بکوبم ...جای اش آمدم این چرندیات را برای شما نوشتم ...شاید باید همان سرم را به دیوار می زدم که دیگر پریشان فکری و پریشان نویسی از یادم می رفت .

و من سرم را به " دیوار" می کوبم ...شاید "در" حساب دستش بیاید .

راستی به نظرتان چند ملت در دنیا مثل ما هست که انقلاب مشروطه کند ...نهضت ملی نفت کند ... پیشتاز جهان و منطقه شود .. و بعد از چند صباحی  جام پیروزی را به دیگران بدهد ...

و من باز  سرم را به " دیوار" می کوبم ...شاید "در" حساب دستش بیاید ..."در روزگاری که عرفان در لباس دلقکان سیرک ..".

 راستی یکم ماه دوازدهم چه اتقاقی را شامل می شود؟...شاید در تقویم ذهنهایمان سال آینده بدانیم ...مثل خیلی دیگراز تاریخ ها ...

من چهار روز پیش کجا بودم ؟ ...جایی پر از آرامش خیال ... و از دیروز این افکار ناخوشایند به سراغم آمد.

در کتاب آمده است ثمود ، لوط و بسیاری دیگر از پیامبران هر چه در توان داشتند امر به معروف و نهی از منکر کردند... اما کارگر نیفتاد که نیفتاد...عاقبت خداوند به آنها فرمود خود و دیگر به آیین پاک گرویدگان از میان قوم خارج شوید ...به سرزمینی دیگر روید ... چون فرمان هلاکت بر آنها قرار گرفته است.

و به یاد داشته باشیم .... خدا هیچ گاه بر بندگانش ستم نمی کند .... مثال خیلی کوچکی می زنم که از ذات حق بسیار به دور است ...اما شما تصور کنید .... اختراعی کرده اید ... نه اصلن یک اتاق را رنگ کرده اید ....ماشینتان را به دست خودتان تعمیر کرده اید ... آیا می زنید اختراعتان را خراب می کنید ... یا اتاق تازه رنگ شده را دیوارهای اش را نابود می کنید ... و یا ماشینتان را بنزین روی اش می ریزید و آتش می زنید....

پس چگونه خداوند می تواند به آنچه آفریده ستم کند؟ ....خداوند خود می فرمایند آنچه می بینید از خوبی و بدی که بر شما واقع می شود نتیجه اعمالی است که پیشاپیش برای خود فرستاده اید .

یک بار دیگر در ذهنم به ایران ...مردم ایران - از جمله خودم- فکر می کنم ...پیشاپیش چه ها برای خود فرستاده ایم.

باز هم از اینکه پریشان نوشتم عذر می خواهم .

خدایا آرامش چهار روز پیش را به من ببخش ...

پی نوشت از نوع همان هایی که برخی پیشاپیش برای خود می فرستند:

به گزارش ایرنا، بهمن دری معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: “طی یک سال گذشته و پس از اغتشاشات انتخابات ریاست جمهوری تاکنون ۳۵۰ عنوان کتاب با موضوع «فتنه» چاپ و منتشر شده است که سهم زیادی در روشن شدن چهره واقعی فتنه‌گران داشت.”

وی عصر روز چهارشنبه در آیین گشایش سیزدهمین نمایشگاه کتاب سیستان و بلوچستان افزود: پیش بینی می شود این رقم تا سال آینده به یک هزار عنوان برسد.

ضرغام دوست دارم !

من که یکی دو سالی هست ... ضرغام تی وی نمی بینم ... اما شنیده بودم که تحولات خیلی بزرگی تو این تی وی اجرا شده که باعث شده مردم از همه تی وی های ضاله رو بر گردونن و از صبح تا شب بشینن پای ضرغام تی وی ...پلکم نزنن ... تا امروز به خودم می گفتم :" یعنی ممکنه ؟ .... ای ول ضرغام ... ای ول تی وی ضرغام ... ای ول ضرغام تی وی ..." ... خلاصه همین جور ای ول ای ول می کردیم ولی  باز هم من کج فهم ... من نادان ... از سر لجبازی نمی دیدمش و خودم رو از تماشای این همه جذابیت که ناشی از خوش سلیقگی انفجاری در ضرغام تی وی بود محروم کرده بودم.

تا روز سرنوشت برای دیدن این جذب مخاطب 70 میلیونی در داخل و حداقل دو برابرش تو خارج کشور واسم جور شد.

چی جوری ؟

اینجوری که امروز بعدازظهر منزل یکی از دوستان دعوت بودم ....ضرغام تی وی روشن بود و برادر دوستم میخکوب مداحی بود!....مانده بودم چه شده ....مثل اینکه نگاه سوالی مرا دوستم خواند .... گفت: "داداشم داره فوتبال لیگ انگلیس رو نگاه می کنه"....مخم سوت کشید ...گفتم :"اینکه مداحیه" .... گفت : "وسط دو نیمه مداحی گذاشتن!" ....عجب خوش سلیقگی ...عجب مقابله ای با تهاجم فرهنگی ...بترکه چشم حسود ...

آخ داشت یادم می رفت ... چند وقت پیش شنیدم یه برنامه "سیاسی" هم تو ضرغام تی وی پخش می شه که اسمش هست "دیروز..امروز... فردا " ... به به چه حسن انتخابی ... بیتی از ترانه خانم فائقه آتشین ... زینت بخش یک برنامه سیاسی ... به این می گن بازم مقابله با تهاجم فرهنگی و ادغام فرهنگ با سیاست ! ...چی چی گفتما ...

به هر حال یادم باشه امشب واسه ضرغام جون اسفند دود کنم ... چشمش نکنین.

هوار هوار هر هوار به موقع باشه (لطفن با آهنگ کوروش یغمایی بخونید)

آقا من تو یه ساختمونی زندگی می کنم که شش تا واحد داره ... اما چهار تا خانواده ...- نه بابا ... دو تا واحد خالی نیست دنبال مکان نباشین –

من تو یه واحدم ... همسایه ام هم تو یه واحد .... چهار تا واحد دیگه هم .... دو تاشون با هم خواهرن.... دو تای دیگه هم با هم برادر! – رو برادرا یا خواهرها هیچ  نقشه ای نکشین ... چون خانواده دارن و هر کدوم یکی دو فقره بچه جوون –

حالا اینا رو واسه چی گفتم اصلن؟

ساختمون من به دلیل بافت خونگیش ... در عین وابستگی به هم ... اصلن سر و صدا هم نداره که نداره ... مگر مواردی استثنایی مث امشب ... که همه ما نشسته بودیم با صدای بلندتر از دیوارهای بینمون ... بنگاه سخن پراکنی انگلیس کافر - که نمی دونم چرا به جای سخن پراکندن هی تصویر می پراکند از ماجرای مصر-  ... رو. می دیدیم ... و من بدون اینکه خونه همسایه ها باشم ... با توجه به دعوت چند شب قبل همسایه از من و میزان آجیل و تخمه در خونشون .... حدس می زدم که همه تخمه خورون دارن فینال مصر رو می بینن ... که یه هو صدای الله اکبر اومد....

ما هم ....جو زده از فینال مصر رفتیم کنار پنجره و دستی به گوش گذاشتیم و هوار زدیم – ولی یه گوشمون هم به همون تی وی ضاله بودا - ...وسط هوار هوارهای ما که با شکستن تخمه گاهی اوقات به سرفه ... یا آب شکستن در گلو می رسید.... صدای تی وی از هوار ما بلندتر به گوش رسید که داشت می گفت اگه مبارک امشب بره ... درست می شه مث ماجرای سی و دو سال قبل ... چون فردا 22 بهمنه....

بدون اینکه همدیگه رو ببینیم ....ولی میدونم کاری مشابه کردیم ...ساعت رو نگاه کردیم ... ساعت 9 بود ... نه 10 ... و ما طبق عادت این یکی دو سال باید ساعت 10 هوار می زدیم ... نه ۹!

چه حالی کردن بعضیا .... وقتی یه ساختمون کلن ساندیس خور رو تو منطقه شناسایی کردن!

... نتیجه منطقی : "جو گیر نشوید به جز 25 ماهی مثل خرداد یا ...!"

چه دوغی!

حتمن شنیدین که یه بابایی با یه کاسه ماست نشسته بود کنار دریا .... و آخرش گفت: " اگه دوغ بشه ... چه دوغی بشه"!

حالا شده حکایت من... امسال رو گذاشته بودم که اولین آلبومم رو بیرون بدم ... نه بابا با صدای خودم که نه ... منظورم اینه که اولین آلبوم با اسم "نسترن رها" ...یعنی نسترن رها بشه ... یه چیزی تا مایه های شاعر ماعر کارها...

به فضل خداوند امسال ... با کتابش حظ کردم و این کیف هم چنان ادامه داره... اما از اون بر ... یه نفر که می خواد آلبومش رو جمع کنه و البته با اسم "نسترن رها" ... فوری شعر می خواد... حالا من از کدوم گوری بیارم ... موندم ...

جالب ترین نکته اینه که تمام ترانه های ناتمام رو گم کردم ... حتی اونهایی که تو ضبط گذاشته بودم ... نمی دونم چی جوری پاک شده !

و از نیم ساعت پیش که شروع کردم به عزم گفتن شعری ...(باز هم تو همون مایه معر) مدام به خودم می گم ... "کاش می شد از اونچه در تمام این چند ماه تجربه کردم ... از خدا که جز او نیست بگم ... اما می دونم ... الان نمی شه ."

و واسه همین سرگیچه گرفتم ... نمی خوام مث قدیمام شعر و معر بگم ... و نمی خوام ....

اصلن معلوم هست من دارم چی چی می گم ؟

این پست یک فرار محسوب می شه از درگیر کردن ذهن به شعر یا همون بهتر بگم معر.

فعلن.

طریقه لاغری

خب بعضیا ... چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی ... از من سوال کردن که چی جوری تونستم خودم رو لاغر کنم .

تا به حال در دنیای مجازی توضیح ندادم .... اما در دنیای واقعی هر کسی شنید ... گفت: "وای من نمی تونم." ... و از خیرش گذشت.

اما چون ازم سوال کردین که چی جوری تونستم خودم رو لاغر کنم. برنامه ام رو توضیح میدم ... البته این رو بگم که الان تا حدود زیادی به این برنامه غذایی عمل نمی کنم ... تقریبن چند ماهی می شه ... و هر چه دلم می خواد می خورم ... از بدترین نوع هم می خورم ... از شله زردفراوون گرفته .... تا بستنی ... نان خامه ای .... و حلورده .... و تونستم از 46 کیلوگرمی که شده بودم برسم به 48 !

و اما برنامه غذایی و برنامه های کناری اش!:

برنج ... قند و شکر .... روغن به طور کامل حذف شد و به جای اش .

صبحانه :

اول صبح چون من سیگاری هستم حتمن باید سیگار و چای ام را م کشیدم و می خوردم ... دو لیوان چای ... هر کدام به همراه پنج عدد مویز! (آره به خدا مویز)

ساعت 10 صبح یک لیوان شیر به همراه 21 عدد مویز ( این عدد 21 رو یکی از دوستام گفته بود خیلی قبلا که اگه آدم صبح به صبح 21 مویز بخوره به همراه صبحونه اش عقلش زیاد می شه .... ما هم کم عقل .... می زدیم تو رگ )

در طول روز تا ناهار .... بعد از ناهار ....عصر .... و شب .... خب اگه چای نمی خوردم که می مردم .... و به همراه هر کدام هم 5 مویز .... به عبارتی تقریبن روزی هشتاد عدد مویز .... باورتون می شه می شمردم مویزا رو!

حالا می ریم سر غذای اصلی :

یک تکه کباب به اندازه چهار انگشت ... یک تکه مرغ آن هم به اندازه چهار انگشت منتها ارتقاعش بیشتر! که روی اش پس از پخت با روغن زیتون تفت کوچکی داده شده بود.

و کنارش یک دنیا چیز دیگر که شامل هویج، کدو، فلفل دلمه ای ، پیاز ، قارچ است که از خودم اختراع کردم که مواد کافی به بدنم برسد ....آنها را می گذارم کاملن پخته شود .... و بعد موقع خوردن روی اش روغن زیتون می ریزم!

و در کنار همه اینها ... سبزی خوردن به صورت فت و فراون!

و سه قطعه نان سنگک اندازه کف دست ...گاهی اوقات هم بعضی های اش را به اندازه دو کف دست بر می داشتم و می گفتم انشالله گربه است!

تنگ غروب تو سرمای اواخر بهمن و اسفند .... ورزش در پارک نزدیک خانه ... که بلافاصله تبدیل شد به نرمش خانگی و بعد هم بی خیال بابا!

شب ها که گرسنه می شدم .... بهترین شکم پر کن کاهو بود نه به شکل سالاد .... بلکه خود کاهو ... چند برگ که می خوری انگار شام مفصلی خورده ای !

و این بود برنامه غذایی که اجرا شد و من را بیافرایی ساخت.... اگه شما هم می تونین انجامش بدین.

در حال حاضر ....غذای اصلی من همانیست که گفتم .... اما صبح ها مفصل می خورم ... و با چای شکلات هم می خورم ....اما مویز خوری به صورت یه مشت با یه چای هم دارم ....اما مهمتر از همه این است که متوجه شدم اون چیزی که باید در برنامه ام بی خیالش نمی شدم ورزش بود ... و حالا یک هفته ای است که کج دار و مریز ورزش می کنم .

این بود برنامه تغذیه برای لاغری در شش ماه از سوی نسترن رها

البته گفته باشما تو همون ماه اول حداقل سه تا چهار کیلوگرم وزن کم می کنین .

"و می شین نسی لق لقو ...آمل اصتکبار"

ای پایتخت نشین ها

من اصلن نمی فهمم ... چرا یه عده پایتخت نشین خودشون رو همه کشور مصر می دونن .... آقاجان مصر که همش قاهره نیست ... بله نیست ... همین امروز دیدین که مردم به صورت خودجوش با چوب و چماق و چاقو و گاهی اوقات با گاز اشک آور با اتوبوس  ... از اکناف و اطراف  قاهره اومدن تا نشون بدن کل مملکت ... پایتخت نیست...اصلن غلط کردن یه میلیون جمعیت تو یه پایتخت 16 میلیون نفری... خودشون رو کل ملت تصور کردن و می خوان یه نظام سی ساله رو سرنگون کردن ...تازشم اصلن غلط کردن بی بی سی و یورو نیوز و همه بنگاه های متعلق به غرب ....تو یه جنگ نرم ... این یه میلیون نفر رو هی نشون بدن و بگن ملت مصر ...

اگه فقط اسم پایتخت و کشور رو عوض کنیم و یه میلیون نفر رو بکنیم سه میلیون نفر چه شود ؟ ... و وای به ما که جنگ تهران و شهرستان ها رو خودمون به راه انداختیم .... وای به ما ....

"چه چی می گی  لق لقو ... اینی که می بینی تو مصر داره می شه ... طحط تعسیر انقلاب ما بوده ...ای ضد انقلاب"

"من ضد انقلابم ....وای که چقذه دلم واسه یه انقلاب تنگ شده حالا هر جا باشه ....آخ ملاجم"

"اون مبارک باید صرنگون شه ... می دونی چرا؟"

"چرا؟"

"اولندش آمل استکباره مص تو ... دومندش ... حالا بگذریم ...همش دعا دعا می کنم .... به عغل پوکش نرسه که به اون اکناف و اترافیای قاهره ... اکص بده "

"جرا؟"

"چون اون فقط مال خودمونه ....نسی نمی دونی یه حالی میده ... یه حالی میده .."

خودمونیم ...این حاج خانوم دختر ... تازگیا از دهنش چی چی ها در میره ها.

پی نوشت: روز ۲۲ بهمن همه با هم یاد انقلاب ۵۷ را گرامی می داریم.

چشم ها ...قسمت دوم ته خط!

صدای بچه ها که به دنبال شکار بودند می آمد  .... و من .... و من .... و من .

عمق فاجعه ای که تصور می کردم "فاجعه" است ... لحظه به لحظه باور پذیر می شد .... می توانستی حس کنی که بر سرت آوار مصیبت فرو ریخته.

و من .... و من .... و من ...در میان دیوارهایی که تنها جان پناه برای ام بودند برای چند ماه.... به راستی چند ماه؟

هر چه می اندیشیدم هیچ راهی نداشتم ...- آیا اصلن فکر می کردم یا تصور می کردم که می اندیشم؟-

پدر می گوید :" نه دیگر توان کاری را که می کنم ندارم باید استعفا بدهم " .... آشکارا در چهره مادر و خواهر ترس را می بینم ...ترس بی پولی ... ترس ....ترس ... ترس .

در خیابان کودکی قدم می زنم ... جعفر آقا بقالی اش را دارد ... علی الکتریکی ... مغازه اش را دارد ....عطری بنگاه معاملات ملکی اش را .... و من می اندیشم .... "خب پدر آن کار شیک را اگر رها کند چه می شود ؟....هیچی...اصلن چرا مادر و خواهر نگرانند ... نهایتش پدر می آید بقالی باز می کند ... اوه خدا من چه کیفی می کنم تو بقالی ..." باز فکر می کنم ...."الکتریکی هم خوب است ...چقدر از ویترین علی الکتریکی .... چراغ های کوچک را تماشا کرده ام و لذت برده ام ... آره خوبه به خدا " ... خوشحال می شوم ....خوشحال می شوم .... تنها مشکلم بقالی یا الکتریکی یا اصلن نه ..... مغازه لوازم التحریر.... اوه خدا چرا از اول فکرش را نکردم ...بوی پاک کن ....بوی مدادها ... بوی دفترچه های نو ... "چه کیفی دارد وول خوردن میون اون همه لوازم التحریر..."

... و بچه ها ی مجتمع هنوز در پی شکارند ... و من ... هر چه می اندیشم هیچ راهی نمی یابم.... آیا اصلن می اندیشم؟ ...

چرا اینگونه شد .... و فریاد می زنم :"خداااااااااا"

پی نوشت :" هیچ چشمی مرا نمی بیند ... اما من همه چشم ها را می بینم ".

و من به چشم های ام می اندیشم .... و من به چشم ها می اندیشم ... چشم های ملتمس ...چشم هایی پر از ش.هو.ت.... چشم هایی خسته .... چشم هایی گریان .... چشم هایی با برق شادی .... چشم هایی از لذت سیراب و نیم بسته ....چشم هایی .... چشم هایی... چشم هایی....

"عینک بزن کسی از چشات نفهمه ترسیدی" ... "روت رو محکم بگیر ...چشای شهلات رو کسی نبینه" .... چشم ها.... چشم ها .

یادته؟

پارسال خرداد ماه ... خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد .... سارا دختر خوشگل .... جوان .... تحصیل کرده ...و  دارای خانواده خوب  بود ... و ما همه منتظر بودیم که عروسی او با دارا هر چه زودتر انجام شود .... اما یک دفعه همه چیز تموم شد ... اما ما هنوز امید داشتیم ... سارا اقدامی بکنه ... دارا حرکتی بکنه .... که گفتن از تو حرکت از خدا برکت ... اما فکرشو بکن وسط ماه صفر ... شنیدیم دارا با کبری ازدواج کرده .... به همین سادگی...

آه ... داشت یادم می رفت ... باز پارسال همون خرداد ماه بود که کوروش ... پسر باهوشی که به اینشتین معروف شده بود و ما دیگه عادت کرده بودیم بهش بگیم "اینشتین" ...  مث چی تخت گاز داشت می خوند تا تیرماه .... کنکور امتحان بده .... امتحان هم داد ... همه منتظر بودیم که  کوروش نه تنها دانشگاه قبول شه که  نفر اول کنکور هم  بشه .... اما یه دفعه تو یه انتخاب اشتباه برای رشته ...کوروش در رشته ای که می بایست پذیرفته می شد ... قبول نشد .... با اینکه جزو نفرات برتر کنکور شده بود! .... کوروش باز هم خوند .... باز هم خوند .... اما این بار نه برای کنکور .... واسه رفتن ... و رفت اون بر آب .... فکر کنم زمستون پارسال بود... الان نمی دونم کوروش = اینشتین تو غربت چی کار می کنه ....اما باورتون می شه یه هو  امسال ... باز تو همین ماه صفر امسال  بود که شنیدیم حیدر ... – آخ اگه بدونین حیدر آی کیوش یک دهم کوروش هم نیست! -  واسش یه نامه اومد که اشتباهی شده بوده و امسال بیاد از ترم دوم سر کلاس دانشگاه بشینه ! .... به همین سادگی.

 اینا رو گفتم یاد تونس و مصر افتادم ....بگذریم ....آره داشتم می گفتم پارسال خردادماه بود ....خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد ....سارا دختر خوشگل ....جوان ....تحصیل کرده ....

"اوی نسی یادت رفت بگی ....من از پارسال تابستون فرت و فرت متالعاط انطرنتی و قیر انطرنتی داشتم ... همه فکر می کردن من مص مهندسا ...عینکی می شم ....اون وقت یه هو .... وسط ماه صفر تو لق لقو آمل اسطکبار... عینکی شدی! ... "

ته خط!

همه چیز از یک روز که تصور می کردم نفرین شده است ... آغاز شد.

روزی آفتابی ، اما پر  از دود.

به سمت داروخانه می رفتم که دارویی بخرم ... به یکباره آنچه تصور می کردم "آوار مصیبت" است ... بر سرم فرو ریخت.

در خیابان بود که دیدمش ... در ماشینش را باز کرد ... سوار شدم ... و او بی مقدمه گفت... بی مقدمه.

من در تصورم ... نزدیک به نیمی از دارایی ام را از دست داده بودم!

دارایی که برای ام در آن روزها حکم نفس را داشت برای زیستن ... – مثل همه آدم ها- .

دارایی که می توانستم بروم داروخانه و با آن داروی ام را بخرم ... و یا بروم نانوایی .. قرص نانی بخرم برای قوت زیستن ...زیستن ...زیستن.

و حال ...دیگر نبود.

گفت :"برسونمت داروخونه؟"

کجا می خواستم بروم ... اصلن جایی می خواستم بروم ؟

گفتم:"نگه دار ... تو راهت رو کج نکن ... خودم میرم ."

ماشین را نگه داشت.

به زیر آفتاب و دود ... ایستادم ... و احساس کردم ... دیگر نمی توانم ... گامی بردارم... احساس کردم ... باید بنشینم.

نه ... نه ... احساس کردم ... اصلن احساسی ندارم ! ....

ماشینی گرفتم ...."مستقیم!"

به کجا می خواستم بروم؟... به کجا؟

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در ابتدای چهل و دو سالگی ؟

به جایی که برای راننده انتهای راه مستقیم بود و برای من ته خط زندگی رسیدم.

پیاده شدم ... راه رفتم ... راه رفتم ... راه رفتم ... به زیر آفتاب و دود .

به زیر آفتاب و دود.

قدم بر می داشتم ... اما به مانند مسخ شده ای بودم که حتی توان گریستن نداشت. حجم آنچه واقعیت بود بیش از توان من بود.

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در  ابتدای  چهل و دو سالگی ؟

و این آغاز بود ...آغازی در یک روز که تصور می کردم نفرین شده است.

به آپارتمانم رسیده بودم ... سیگاری روشن کردم ... صدای بازی بچه ها که از حیاط مجتمع می آمد  دیوانه کننده بود... – بازی هایی تمام نشدنی از بچه هایی که تصور می کردند در جنگلی زندگی می کنند و هر یک به شکار حیوانی دیگر !-

... سر به بالش فرو کردم و با تمام توان داد زدم ..

دوباره برخاستم... سرم را به دیوار تکیه دادم ... – ایستاده- ...زندگی سال ها بود از حرکت ایستاده بود .... و من ایستاده ... سر به دیوار تکیه داده ... و بچه ها... پر از جنجال ... به دنبال شکار!

روز قشنگ!

دو سال بیشتر نیست که مرا ندیده است ... اما چشمانش پر است از تعجب!... و دهانش نیمه باز...

مثل مجسمه ای سنگی مانده است.... و بعد ...

"خانم دکتر ... چرا اینجوری شدین؟"

"چی جوری؟"

با غمی در نگاه که از یاد گذشته ها می آید ... کلام را مزه مزه می کند و عاقبت می گوید ... مثل انفجاری که ابتدای اش با ضامنی باشد که بخواهند آن را بکشند."شکسته شدین ... خیلی شکسته شدین."

لبخند می زنم ... با لبخند می گویم :" خب بالاخره هر کسی شکسته می شه ... و برای بعضیا مث من یه هو می شه ..." دوباره لبخند می زنم ...

او هنوز غم در نگاهش است ...کلام من ، پاسخش  انفجار کلام او می شود:"انگار حداقل بیست سال پیرتر شدین.." و خود با ناباوری در ذهنش دو سال را با بیست سال مقایسه می کند ...غم در نگاهش است و باز می گوید :" باور کنین حداقل بیست سال."

لبخند می زنم..."بیست یا سی سال ...چه فرقی می کنه ... پیش اومده دیگه."

"خدا نکرده مریضی ...مشکلی؟"

"نه بابا هیچ کدوم ."

"پس....؟"

"شده دیگه ..." ... و لبخند می زنم ...

"بله دیروز روز خوبی بود برای من ... روزی قشنگ ... روزی که از موسسه ای به موسسه ای دیگر رفتم... بچه های گروهم مرا از زیر قرآن رد کردند... و رفتم ... و رفتم!؟ ...نه ... رسیدم به موسسه ای دیگر ... ابتدا دکتر بهداد است  که مرا می بیند و آشکارا از دیدنم خوشحال ... "سفید کردین؟" ... می خندم "سفید شده دیگه".... می خندد... دست می کشد به موی اش ...سفیدی ها هجوم برده اند به سمت سیاهی تمام سر ... – دانل تمام تلاشش را کرده که به این موسسه بیایم - ..نفر دیگر اوست که می بینمش در کنار پله ها ... "اومدم اتاقت نبودی؟"... "تو خودت معلوم هست کجایی ... زنگ زدم به موبایلت"... هر دولبخند می زنیم ... او سفید کردن های مرا یک لحظه نگاه می کند و من سفید کردن های او را!"

......

با غمی در نگاه که از یاد گذشته ها می آید ... کلام را مزه مزه می کند و عاقبت می گوید ... مثل انفجاری که ابتدای اش با ضامنی باشد که بخواهند آن را بکشند."شکسته شدین ... خیلی شکسته شدین."

... دینی می گوید:" باید شما هم می گفتین ...کچل شدین .. خیلی کچل شدین."

هر دو می خندیم.

"هالا هی بگین من بیخود به این نسی گیس بریده لق لقو می گم اجوزه اوام بی بسیرط!"

دو درخواست

شاید در وبلاگ های پیشین گاه شما را گریانده باشم از هم ذات پنداری که با یکدیگر یافتیم و شاید گاهی هم پیش آمده باشد که شما را خندانده باشم و صد البته شما را آزار دادم که امیدوارم مرا ببیخشید.

با این همه از شما امشب دو درخواست دارم به پاس گریه ها و خنده هایی که با هم کردیم و لحظاتی که با هم داشتیم .

نخست آنکه دعا کنید فردی که نیاز به یاری دارد اما هیچ یاری را نمی پذیرد ... قدری به فکر دیگرانی که دوستش دارند بیافتد ... و دلش نرم شود ... و یاری را بپذیرد.

دوم آنکه دعا کنید فردی که از راه اعتدال (همان که صراط مستقیم می نامیمش) خارج شده به راه بیاید ...

باز هم خواهش می کنم این دو دعا را انجام دهید به هر زبانی که خواستید  و از خدا بخواهید.

سپاسگزار همیشگی شما می شوم .

نسترن

این یک شوخی نیست.... هر چند به مزاح نزدیک است!

از  استاد "ط" که نماینده قوه "م" است و هم چنین معلم اخلاق "ه.د" است ، پرسیده اند که با توجه به مشکلات "ج" جوانان و بالا رفتن سن ازدواج شما چه راهکاری پیشنهاد می دهید؟

 "ط" در پاسخ ده راهکار ارائه داده اند که شامل است از :

جوانان در هر هفته دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه بگیرند و هم چنین در روزهای دیگر قبل از سیر شدن ، دست از غذا خوردن بکشند.

هم چنین از خوردن تنقلات، آجیل، مواد شیرین ... جدن پرهیز کنند.

هیچ گاه ل.خ. ت نشوند حتا در حمام.

در جمع هایی که جک تعریف می شود به خصوص از نوع "ج" شرکت نکنند.

در محافل روضه و مداحی شرکت کنند.

... و پنج راهکار دیگر چون ریز شده همین مورد آخر بود که نوشته شد از تکرارش پرهیز می کنم.

باور کنید این یک شوخی نیست . از من که گذشت اما می بینید به چه راحتی مشکل شما جوانان حل شد و رفت پی کارش .حالا بگویید کسی به فکر ما نیست.

حاج خانوم دختر می فرمایند:"بسی حز کردم از این همه راحکار...نسی این راحکار همون اصتراطجیه که تو دمب ساعت می گی؟"

"والله بیلمیرم"

"پس تو پیرزن لق لقو چی می دونی؟"

پی نوشت : در جایی از قرآن کریم می خواندم که اگر پسری توانایی ازدواج ندارد که البته ازدواج بسیار نیکوتر است ، کنیزی اختیار کند .(لابد می گویید این کتاب هم که همش به فکر آقایونه ... پس زن ها چی؟"

در جای دیگری درباره زنان و مردانی که به "آیین پاک" هستند به صورت جداگانه توصیه می شود که اگر مردی ،دختری به آیین پاک نیافت می تواند کنیزی اختیار کند که به آیین پاک باشد هر چند جمال و ثروت آن دختر آزاد بیش از کنیز باشد و هم چنین زنی که به آیین پاک است اگر در میان مردان ، مردی به آیین پاک نیافت می تواند همسر غلامی که آیین پاک دارد بشود، هر چند مرد آزاد در زیبایی و ثروت هوش برباید.

من مانده ام این "ط" اینها را از کجا آورده است؟

نمی خواهم به سود خود – چرا که از من گذشته است – کلام وحی را وارونه کنم و به خدای یکتا ، دروغ ببندم که بدترین کارها همین است – که البته این روزها به فراوانی انجام می شود- اما پیش خود تصور کردم این روزها که غلام و کنیزی نیست..آیا احتمالن منظور اختیار شریک برای مدتی معلوم نیست؟ ... و شاید برای همیشه.

پی نوشت : حروف اسامی و مشکلات به سبک سایت های خبری نوشته شد که نه سرش معلوم است و نه تهش ، امیدوارم نوشته من اینگونه نباشد.

پی نوشت دوم:  مطلب سوال و پاسخ "ط" را امروز در یکی از سایت های خبری شاید خبرآنلاین یا آینده نیوز خواندم .- کبر سن است دیگر...-

توضیح به قدر آنچه می دانم

تصور می کنم در بسیاری از ادیان ، بر این مساله تاکید شده است که خداوند سبحان ، جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم بر عرش تکیه زد.

در قرآن به صراحت آمده است که پروردگار عالمیان ،  زمین و آسمان ها را  در شش روز خلق کرد و در روز هفتم بر عرش به "نظاره" نشست.

یک بار در یکی از پست ها نوشتم که در کلام وحی آمده خدایا "ناظر" ما باش؛ و این وجه بارها و بارها تکرار شده است.

در قرآن هم چنین بارها جدای از" ناظر" بودن ، در عین حال همواره چه به ایمان آورندگان به "آیین پاک" و چه به "گمراهان- فاسقین" و چه به "کافران" به صور بشارت و تنبیه آمده است که خدا "توانا" و "دانا" است  (پس آگاه باشید که چه مقامی بر نظارت تکیه زده و ناظر است ).

از صحبتی که می خواستم بکنم دور شدم – که به قدری هر جای قرآن نکته های متصل به هم دارد که از شوق می خواهی همه را با هم بگویی و گاه یادت می رود که تو خود تازه اگر فضل خداوندی شاملت باشد ، می خواهی مساله آموز باشی و بعد داری بدیهیاتی را می گویی که همه از آن مطلعند-

.... با خود می گویم :" آری همه ما بسیاری از امور را می دانیم ،حتی معنای عشق را – به تمامی و کامل به گونه ای که بهتر از یک عاشق می توانیم آن را توصیف کنیم – اما عشق....اما عشق....اما عشق."

باز دارم دور می شوم ....

و اوست که روز را از دل شب و شب را پرده روز می سازد شاید در این گردش بیاندیشید!؟ (نقل به مضمون) – و باز این تبادل روز  و شب بارها در کلام وحی آمده است – نه به تمثیل – که خداوند سبحان گاه که قصد مثل باشد به صراحت می گویند و برای دیگر مواقع تاکید دارند که من با شما  آشکارا سخن می گویم.

و این روز و شب ها ، همه برای جهان زمینی است ...روز ...شب می شود .... شب ....روز می شود .... هفته می شود ... ماه می شود ... سال می شود ...قرن می شود .... هزاره می شود ....تمدن می شود .... و...

.... و بعد روزی می آید که با یک نفخه صور همه کسانی که زنده اند نیز می میرند- مثال دیگرانی که خفته در گورها طی هزاره ها مانده اند ، و با نفخه دوم صور همه زنده می شوند ، در حالی که در آن روز آسمان ها از هم پاشیده شده اند، کوه ها از بین رفته اند و زمین ....و زمین مانده است و ما که زنده شده ایم . این همان روز محشر است که خداوند متعال از آن در آیه های گوناگون با نام های مختلف آن را می خواند که یکی از آنها "روز عقیم" است. چرا "روز عقیم" ؟ چون این آخرین روز جهان زمینی است ، آسمان ها که در تبادل روز و شب بودند دیگر نیستند که ماه و ستاره ای بخواهد بیاید و شب بشود و فردایی باشد برای جهان زمینی. روز، عقیم است. همانند زنی عقیم که نوزادی نتواند آورد ، از دل روز،  شب زمینی دیگر نخواهد آمد .

درباره عوض کردن نام وبلاگ پیش از این  گفته بودم و نظرات مختلفی که درباره آن داده شد و بسیاری تصور کرده بودند که از سر افسردگی این نام را می خواهم انتخاب کنم .... به همین دلیل .بهتر دیدم در پستی معنای نام "روز عقیم" را تشریح کنم که همگی زندگی .... آه ... نه ... دوباره دارم به ورطه همه آنچه می دانید کشیده می شوم.

در ابتدای پست از خلقت زمین و آسمان ها در شش روز ، و "نظاره" در روز هفتم گفتم . خداوند متعال نام دیگر روز محشر یا همان روز عقیم را "روز هشتم" می خوانند!... و در روز هشتم زندگی نوینی آغاز می شود که برای ام بسیار جالب بود که حتی یک بار در وصف بهشت – هر چند بارها از کلماتی چون درخت ، نهر ، و همه آنچه برای ما زمینی ها آشناست سخن گفته شده – از کلمه "زمین" استفاده نشده است.

پیوست نخست: برای آنکه احساس افسردگی به شما دست ندهد " روز هشتم" را سر در وبلاگ قرار دادم که معنای اش روزگار دیگر است از پس این جهان... و زندگی ما معطوف به آن! (نخندید ...به نسترن این حرفا نمیاد ... باور کنید من حاج خانوم دختر نشدم...و هم چنین عوارض ناشی از پیری که به سراغ کتاب و دعا می روند که اگر می توانستم با مفاتیح آنچنان می کردم که در تاریخ بنویسند )

پیوست دوم: حتمن متوجه شدید که در این پست که حالا می دانم "ویرگول" کجا هست استفاده کنم اما خب عادات قدیمی گاهی ترکش سخت است.

نه خانی اومده نه خانی رفته!

امروز ...بعد از آنکه دیروز "چمران" گفت که من اصلن مشاور نبوده ام که برکنار شده باشم.... در سایت های خبری این مطلب درج شد که دفتر ریاست جمهوری از این آقا چمران گل و بلبل عذر خواهی کرده و اعلام کرده است که بعله ایشان درست گفتند .... نام ایشان به اشتباه در اطلاعیه آمده است.

با خودم گفتم عجبا ... ما اصلن از اشتباه اینکه در یک اطلاعیه به این مهمی .... نام کسی درج شده که اصلن روحش هم خبر نداشته می گذریم ....اما معمولش این است که نه بعد از چند روز ... بلکه اشتباه را اگر تایپیست هم کرده باشد ... باید کسی باشد که بلافاصله بفهمد و فوق فوقش چند ساعت بعد بگوید که نام این بنده خدا به غلط تایپ شده است....اصلن ما را چه به این حرفها ... خب کسی دوباره اطلاعیه را نخوانده و نفهمیده و بعد که آق "چمران" گفته دوباره خوانده اند و فهمیدند که اشتباه شده  و از اوشون عذرخواهی کردند...

اما این عجبای من از همه این مسائل نیست ... بلکه از این است که ما یک سمتی داریم مثلن رییس اداره کارگزینی سازمان آب پاشی! ... معزولش می کنیم ... موقع عزل ...اسم رییسش را اشتباهی ....می نویسیم و عذر خواهی می کنیم...در همان نامه عذرخواهی نام واقعی رییس اداره کارگزینی را می نویسیم که همه بدانند کی را عزل کرده ایم... حالا تو این عزل شونصد نفری مشاورین ...سوال اصلی این است که اون سمت مشاوره ای که به اشتباه اسم چمران کنارش اومد و عزل شد... اون سمته هم اشتباه بوده؟ ! ...اصلن وجود داشته؟ .... یا همین جور دلمون از خاله و عمه و پسر خاله گرفته بوه ... دست جمعی گفتیم قیافه هر کدومشون به چه کاری میاد ...تو خواب کارش رو انتخاب می کنیم ... فردا صبحش واسه اینکه حالشون رو جا بیاریم از اون کار برکنارشون می کنیم.... بعد پسردایی میاد می گه اسم من چرا این وسطه ...یادمون می افته ای وای راست می گه ها ... می گیم آره تو رو اشتباه برکنار کردیم.... حالا از کدوم کار...همون کاری که تو خواب ... خواب نما شده بودیم و بهش داده بودیم.

به قول مدیری:"مملکته داریم."

خداوند می فرماید:"در این هنگام،پیشوایان گمراه و گمراه‌کننده ....کیفر خدا را مشاهده می‌کنند؛ و دستشان از همه جا کوتاه می‌شود.

و (در این هنگام) پیروان می‌گویند: «کاش بار دیگر به دنیا برمی‌گشتیم، تا ازپیشوایان گمراه بیزاری جوییم،... خداوند این چنین اعمال آنها را به صورت حسرت‌زایی به آنان نشان می‌دهد؛ و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد"

" مگه نگفم از دی شب تا هالا به جای این چرندیاط نویسی .... بشین یک ملیون بار بنویس بسیرط....ای نسی لق لقو ... ای اجوزه ... ای اوام! ... "

روزگار دف زدن!

زمانی که فکر می کنم به نوشتن به گاه "ایام بی شوهری" ... یک امر برای ام کاملن نمایان است و آن چیزی نیست جز واگویه تمام تنهایی های خود .... و پیرامونیانی که می دیدم ... و این واگویه ها به شکلی می توان گفت بازگوی همه چیزهایی بود که شاید گاه ما را آزار دهد .... و یک به یک پست های آن وبلاگ توانست مرا به آرامشی نسبی برساند.

وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود.... اما من هنوز می نوشتم و گویی جنون نگارشی ام التیام نیافته بود! ... و غریب آنکه هنوز نیز! .... هر چند مدت هاست در وبلاگ ننوشته ام .... اما به خاطر نوع کارم هنوز نیز می نویسم ... و زیاد نیز!

گرچه آنچه می نویسم ... آنی نیست که همانند پست به پست وبلاگ ....التیام بخش باشد... اما خب جنون مرا که درمان می کند!

از اینکه وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود ... گفتم .... و از اینکه باز می نوشتم ... دلیل دیگری که جدای از جنون نگارشی ام در ادامه دادن به نوشتن وجود داشت .... فضای زیستی بیشتر ما در تاریخ معاصر جغرافیایی به نام ایران بود!... – هر از چند گاهی در تاریخ معاصر جغرافیایی که نام بردم ... همه چنین جنونی را برای نگارش و گفت و گو پیدا می کنند!.... و همیشه نیز با تشر تاریخی به همان جغرافیا ... نگارش و گفت و گو می رود خانه عمه اش!....این را نوشتم به یاد سال های نیمه نخست دهه شصت شمسی (زیاد فکر نکنید .... ذهنتان تاب نمی آورد ... در نوشته های من تاریخ هایی خواهید دید که به ازمنه پارینه سنگی باز می گردد) ....افتادم که هر که را می دیدی یا عضو انجمن خوشنویسان بود ... یا دف کار می کرد ... یا عکاسی .... و خب عده ای هم بودند که 500 دلاری هشت تومانی می گرفتند که بروند ترکیه را ببینند یا سنگاپور را ... تا تمدن ندیده ... از دار دنیا نروند !–

به هر حال در این فواصل زمانی که در گیر و دار نوشتن حقیرافتاد ... من نه کلاس خوشنویسی بودم ... نه دف و نه عکاسی .... و نه حتی سنگاپور یا همین دوبی خودمان!.... نه ... اصلن به قیافه من این کارها می خورد ... که همه را همان دهه شصت به تمام و کمال انجام داده ام و الکم را آویخته ام!

پس من از نیمه دوم سال گذشته چه غلطی می کردم؟ .... غلط های زیادی نمی کردم ... چرا که همیشه در زندگی غلط کرده بودم! – و بیشتر ما نیز ....حتی اگر خود باور نداشته باشیم ....تشر تاریخی به یادمان می آورد که عجب غلط هایی کرده ایم و خود خبر نداشتیم!-

نیمه دوم سال گذشته ... تمامی به خواندن و گفتن گذشت و صد البته به خوردن! ... به قدری خوردم و خندیدم – با جمعی از دوستان فرهیخته که خواست خدا بود هر روز همدیگر را ببینیم – که به یکباره اواخر بهمن ماه وقتی خواستم بروم به یک مهمانی معقول ... هیچ  لباس مناسبی به تنم نرفت.... رفتم روی ترازو و با خود گفتم :" یعنی این منم؟" .... در مقابل آینه تمام قد ایستادم و این بار دیدم صورت که مال خودم هست که هر روز می دیدم .... خب خودم هستم دیگر ... چه می شود کرد ...یک هو می بینی شدی 63 کیلو گرم به همین راحتی! .... و دیگر 54 کیلوگرمی نیستی.... و این از معایب همان تشر تاریخی است که به کنجی می روی وهر کسی کاری می کند و من هم نشسته بودم و از حرص تنقلات فراوان به تن و بدن رسانده بودم!.....این شد که از همان آخر سال تا به امروز ... با تلاشی که باز هم از همان تشر تاریخی بر می خیزد خود را رساندم به 46 کیلوگرم ... و الان چند ماهی است که نه  کم می شوم نه اضافه!

آنچه در پاراگراف پیشین گفتم هر چند به شوخی بود اما واقعیت دارد ...یکی از کارهای من در این تقریبا چند ماه که دارد کم کم به یک سال می رسد .... پرهیز از چاقی بود ... اما کار دیگری که شاید باید بر پیشانی این پست می نشست ... اما به دلیل توالی زمانی ....در این بخش بیان می شود ...لحظات بسیار زیبا ... ناب ... و توصیف ناشدنی که  اشک شادی بر چشمم می نشاند ... از بازشناسی زندگی  بود .... و  از "سرپرست و دوست" خواسته ام که توانایی دهد در این احساس دیگران را نیز شریک سازم ...که به طور یقین یکی از راه های اش نوشته های ام است....

"سرپرست و دوست" .... برای ام .... نه .... هنوز نمی توانم بنویسم .... هر وقت خواسته ام بنویسم ... احساس کرده ام ... لحظه ناب را ... به کلمات توصیفی انشاهای مدرسه ای تبدیل کرده ام و حتی معارف ! ... اما خیلی دوست می دارم که بتوانم درباره این لحظات بنویسم .... همانگونه که ابتدای کشف و شهود در این لحظات ... از آن سخن می گفتم ...نه در فضای مجازی.

دیگر کاری که در این مدت انجام داده ام .... و سیال در آن لحظات ناب بوده و به امید "سرپرست و دوست" خواهم بود... تغییر آپارتمان اجاره ای ام است ... به جای بزرگتری آمده ام ... تقریبن جایی بی سر و صدا ... و برای من ... آرامش بخش.

و آن دگر کار که شاید بپرسید ...بالاخره بعد از این چند سال زاری و اینترنت را روی سرت گرفتن ...شوور کردی یا نه ... پاسخش خیر است! .... اگر شووری هم برای ام یافتید ...نه پستش کنید نه بفرستیدش دم خانه ام ... نه راه خانه اش را به من نشان دهید ... یا اصلن کلید خانه را با صاحبخانه اش به من بدهید ... هر چند گاه تنهایی خود را سخت می نمایاند ... اما به ناگاه  ... "لطف و رحمت" "سرپرست و دوست" را در تنهایی ام می بینم.

تنهایی که در آن می توانم... آنچه اکنون بسیار به آن عشق می ورزم را انجام دهم و آن نیست مگر خواندن بی واسطه قرآن ... و نو به نو ... دریافت های جدید از آن .. – نترسید شبیه حاج خانوم دختر نشده ام -.

در کنارش من هم مثل همه مردم ... تی وی های ضاله می بینم ... حرف های مگو می گویم ... و خب دیگر نمی دانم مردم چه کارهایی می کنند مرا ببخشید تا همین جای اش را بلد بودم که قمپز بیایم!

و در آخر اگر از احوالات ما نخواسته باشید ... دست کم احوالات دانل را که خواهید خواست ... خب آخرین خبر از احوالاتش اینکه ....کماکان زنده است.

و آخر آخر آنکه به لطف چاپ کتاب ... دوستی را که سال های سال بود از دست داده بودم ... یافتم !

راستی داشت میان قمپز های ام این یکی یادم می رفت کتاب ایام بی شوهری که می خواهم نه سر به کتابش باشد نه ایامش نه شوورش! .... و نه حتی بی شوورش! ... چند ماه پیش کاندیدای کتاب اول رمان شده بود که خب اگرچه اول نشد ...اما خب نامزد که شد ... و این پایان این پست بود که از شوخ طبعی های روزگار یکی هم این است که گرچه نسترن نه نامزد شد نه عروس ... اما نوشته اش نامزد شد ... !

و این بود انشای من درباره اینکه "این چند ماه کدام گوری بودی؟"

پایان.

"کجا پایان مایان می نویسی واسه خودت... تو غلط کردی که می نویسی پایان ... اصلندم نمی خام صد سال سیاه شبیه من بشی نسی لق لقو! ... تازه الان سر شبه باید تا کله صب بنویسی "بسیرت"...فهمیدی لق لقو؟ ... خب حالا ...خلاص... می تونی نوشته زاله ات رو بفرستیش تو اون فزایی که دوشمنای اسلام واسه از راه به در کردن جوونا ساختن ....خداییش جوونم که نیستی که اومدی تو این فزا ... ای خدا ...از دست این اوام ...مردم از دست اوام به خسوس نسی گیس بریده لق لقو"

بچشید!

در مهمانی بحث سی ا سی گل کرده است... بحث سی ا سی ؟ ! ... نه خدای من ... کسی بحثی در این باره ندارد ... گروهی که مشغول بحث هستند ....همراه با سرفه های یک در میان ... درباره اوضاع اقتصادی ... درباره آلودگی هوا و دلایلش .... درباره اینکه چه بر سرشان خواهد آمد ... و یا چه بر سرشان آمده – حتی در این چند هفته – صحبت می کنند...

می دانم چند نفری که در بحث شرکت نکرده اند ... و ظاهرا گوش می دهند ... همانند هم فکر می کنیم... اما نمی دانم چند نفر از آنها اکنون به همانی که من می اندیشم ... می اندیشند... و بحث اقتصادی ادامه دارد...

می اندیشم ... آلودگی هوا چند نفر را تا به آستانه مرگ کشانده یا می کشاند .... می اندیشم ... جریان سنگین ذرات ناشی از آلودگی تا کی ابرها را از تهران دور می کند ... تا شاهد بی آبی و قحط سالی اضافه بر وضع اقتصادی باشیم.... می اندیشم .....

فخری خانم میانه سکوت من را با حجم صدای اش پر می کند. " آخ آخ آخ ... می بینی دست رو هر چی می زنی قیمتش سر به فلک می زنه ... " ... صدای اش با سرفه های کش دار و غلیظ قطع می شود ... روی اش را به سمتی دیگر کرده که من آلوده نشوم ...

می گویم: " چند وقته سرما خوردی"

" لاکردار .... سرما خوردگی نیست که ... رفتم دکتر می گه آلودگی هواست ... "

می اندیشم به روزنامه نگار روزنامه سیاست روز .... و دوباره با صدای فخری خانم به وسط مهمانی هل داده می شوم.... با صدایی زیر و آهسته می گوید: " می گن از بنزینه... پالایشگاهی که نیست ... نمی دونم چه مدلیه... "

"موقع انتخابات کجا بودی؟"

می گوید:" چی می گی تو .... معلومه تهران...." ... و انگار جذامی دیده اندکی به من خیره می شود و رو می کند به مهمانی دیگر....

و می اندیشم به قرآن ...." بچشید عذاب سوزانی که منکرش بودید .... و این عذاب نه به واسطه ستم پروردگار ... که خداوند به هیچ کسی ستم نمی کند بلکه به واسطه اعمالی است که پیشاپیش برای خود فرستادید...." (نقل به مضمون)

کوچه بغلی!

تصور نمی کنم در جامعه ایران نیاز باشد که اکس بزنیم یا بخوریم یا نمی دانم چه کوفت و زهرماری بکنیم که توهم بزنیم! (این هم از آن جمله های من درآوردی این روزگار است که نه فعلش به فاعلش می خورد و نه ... خب باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید )

این توهم ... نه از دوره دایی جان ناپلئونی اش که از ازمنه بسیار قدیم در افسانه های ما هم هست (عجب جمله ای خودمان حالیدیم از این همه کمالات!) ... نمونه اش شخصی نمی دانم ایرانی - ترکیه ای - روسی به نام ملانصرالدین است ( حالا که ابن سینا و فردوسی و ابوریحان و مولوی هر کدام مال جایی شده اند الا ایران ... دیگر به ملیت ملانصرالدین گیر ندهید که قرار بود از جامعه ایرانی بگویی ... تقصیر من فلک زده چیست که از اول اول اولش هم این ملا مشکوک می زد)

لابد شنیده اید یک روز ملا رفت نان بخرد ... دید نانوایی شلوغ است ... چه کند ... چه نکند؟ ... در همین راه حل یابی استراتژیک بود که یافت ...آنچه باید می یافت ... میانه جمعیت داد زد که چرا اینجا ایستاده اید ... مگر خبر ندارید کوچه بغلی نذری می دهند ... ملت به هوای نذری ... همه دویدند و رفتند ... ملا ماند  و نانوایی و نان تازه سنگک روی پیشخوان... با خودش فکر کرد ... وقتی کوچه بغلی نذری می دن ... بیخود واسه چی وایسه پول بده نان سنگک بخره ... و در به در کوچه بغلی شد که نمی دانست راست نانوایی است ...چپ نانوایی است ... غرب نانوایی است ... شمال نانوایی است.... اما به هر حال استراتژی اش را که یافته بود: وقتی نذری هست آدم پای نان پولی توی صف نمی ایستد!

دیدید از همون موقع ها ما توهم داشتیم ... حالا که دیگه واویلا همه اوستای کار توهم شدیم ...

و باز از آن جملات خودمان که خودمان از خودمان خوشمان بیاید هم بگوییم : ... و این توهم باعث شده که همه زندگی مان را تباه کنیم و گاه تباه کنند و گاه ....

راستی کسی سراغی از نان سنگک من ندارد ... انقدر پای نان سنگکی ایستادم و به خودم قبولاندم که دچار توهم نشوم که دیگر برای نان سنگکی آرد نیاوردند ... نانوای اش ... بگذریم ... اما می دانم یک عده پنج . شش سال است دنبال کوچه بغلی و نذری اند.... ما که بخیل نیستیم ...

و خداوند می فرماید: من به کسی ستم روا نمی دارم ... شما خودتان بر خودتان ستم می کنید.

... و یاد صبح می افتم که از پنجره موسسه تهرانی که سالهاست نمی شناسم ... دیده نمی شد.

انظرنا

شاید باید مطلب دیگری می نوشتم .... اما امروز وقتی گزارش تلویزیون بی بی سی درباره انتخابات در ساحل عاج را می دیدم .... به آنجایی که رسید که یک زن بیان می کرد : یکی از این دو رییس جمهور شوند ... ما به سیاست کاری نداریم و تنها از خدا می خواهیم که این ماجرا تمام شود .... و بعد دوربین از حالت کلوزآپ چهره زن بیرون می آمد و می چرخید تا پهنه بزرگی از مردم عادی را نشان دهد که جمع شده بودند ... _ خاضع و خاشع _ زانو زده و حتی تمام بدن خوابیده بر روی زمین گرم ... تا خدا آنها را از این ماجرا برهاند.

مردمی عادی ... مثل من ... مثل تو ... که یک روز رفتیم.... بگذرم

باز از ساحل عاج بگویم از تصاویری که می دیدم ... و در همان حال که نه  تنها چشمان من می دید ... چشمهای تو می دید ... و چشم جهان می دید ... به یاد آیه ای از سوره بقره افتادم که می گوید: نگویید خدایا(راعنا یعنی چوپان ما باش) بگویید (انظرنا یعنی ناظرما باش) .... و نه تنها من و تنها تو و نه تنها آن ساحل عاجی که بسیاری در زندگی هایی که رفته و زندگی هایی که نیامده ... به آنچه مامور بودند ...عمل کردند و خدا ناظر است ... و خدا ناظر است ... و خدا ناظر است.

کاش می شد دنیا به جای آنکه در دستان سیاستمداران باشد در دست مصلحان قرار گیرد....و مصلح کیست؟.... آنکه بر نفس خود ستم نمی کند .... چه کسی بر نفس خود ستم نمی کند ؟ .... کسی که وجدانی آسوده داشته باشد.... و چه کسی وجدانی آسوده دارد؟ .... کسی که بر دیگران ستم نکند.

هر روز برای ما "هالووین" است!

چند روز پیش مهکامه داشت تلفنی با دوستش صحبت می کرد که به خاطر سکوت مطلق اتاق (بخوانید فضولی بیش از حد اینجانب) متوجه شدم که راجع به هالووین و جشنی که قرار بود داشته باشند ... صحبت می کند ... و خلاصه چه بپوشند و چه نپوشند.

"جل الخالق ... بعد از ولنتاین ...چشممان به این هالو با وین یا بی وین ... یا حالا هر چی روشن!"

بعد از تلفن مهکامه ...جفت پا تو صورتش رفتم که قیافه اش هم برای جشن آماده شود!...و او هم کلی خندید ... و تازه یادمان آمد که متعلق به دوره دوم زمین شناسی هستیم و باید بگذرایم ... به هر بهانه ای که شده نسل سومی ها ... حالا که هیچ کوفت و زهر مار دیگری نمیتوانند انجام دهند ... مثلا همین جشن تولد کوروش را که روز جمعه بود بگیرند ... دست کم شنبه اش که شب هالووین بود ... دور هم جمع شوند... قبل از اینکه مثل ما فسیل شوند.

خلاصه ... اما مگر ما توانستیم آدم بمانیم و مثل پیرزنها غر غر نکنیم ... سر مهکامه که به اندازه کافی غر زده بودیم ... شبش که شد ... مرجان (کامنت گذارنده جدید وبلاگ ما!) زنگ زد و از هر دری سخنی ... تا رسیدیم به آنجا که یادم آمد آخ جون یه نفر که تقریبا به سند و سال ما می خورد ... پیدا شد تا بتوانم بگویم : جوان ها از راه به در شده اند و وا مصیبتا و اون وقت هاللللللللللوییییییییین!؟... که تا آمدیم .. "ها"ی "هالووین" را بگوییم... مرجان نه گذاشت و نه برداشت و گفت: دختر می پرسیدی جشن کجاست ما هم بریم!؟ .... گفتم : مرجان! ... گفت: کوفت (یعنی جانم!) ...

"من چه میدونم جشن کجاست"

"دیوونه باید می پرسیدی ... می رفتیم ما هم ...خوش می گذشت... از همون آرایشای ترسناکی که خودت می دونی هر وقت آرایشت کنم خود به خود می شه ... می کنمت واسه جشن آماده شیم."

"مرجان جان ... من آرایش نکرده ...ملت صبح تا شب قیافه منو که می بینن از ترس در میرن... "

صدای خنده مرجان می آید ...

"حالا تو می خوای مردم رو قبض روح کنی؟"

"خری دیگه"

"ای بابا من همه روزم هالووینه ... حالا برم دنبال جشنش؟"

مرجان می خندد و می گوید:"اوا روز که نمی خوایم بریم هالووین که کسی تو رو ببینه قبض روح شه ... شب می ریم!"

"الاغ"

"دیوونه ...آدرس جشن رو می گیریا ... گفته باشم!"

پی نوشت:

ما رو ببین چی فکر می کردیم چی شده کلهم مملکت گل و بلبل

مزایای جهل و دو سالگی!

حامد در حال کرکری خواندن برای همکار های اش در گروه کاریشان هست.

مجبور شده ام به اتاق گروهشان بروم تا به خانم رسولی ... نکته هایی را درباره مقاله ای که تایپش می کند ، یادآوری کنم.حامد هنوز قهقهه خنده اش در هوا می چرخد. همکارانش هم هر یک چیزی می گویند ...

آنطور که من یک حواسم پیش خانم رسولی است و یک گوشم هم (حالا گوش و حواس چه نسبتی با هم دارند ... والله اعلم) پی حرف های حامد و همکارانش ... متوجه می شوم که این کرکری خوانی ... از بابت بحث همیشگی "دختران بادکرده در خانه بابا – مامانشان " (که مودبانه اش ... عدم امکان ازدواج برای دختران) هست ... و حامد غرق و سرور و شادمانی که اگرچه مستقیم به روی خودش نمی آورد از اینکه جایی (ایران) هست که زیر دست و پا ... فرت و فرت دختر افتاده ... اما از یک کیلومتری اش هم که رد شوی از حس خوشش این را در می یابی.

رو کرده ام به او ...  رو کرده است به من ... تازه نگاهش با من تلاقی کرده ... قهقهه اش تبدیل به خنده شده ...  سلام می کند ... و از سرخوشی پیروزی که با محاسبات خود و همکارانش درباره "دختران باد کرده" به دست آورده ... ناخودآگاه از هر دو سمت کمربندش را می گیرد و کمی بالا می کشد ... مو های اش را لای انگشتان می گیرد و یک بری تر می کند ...

ظاهرا همه منتظرند که من چیزی بگویم ... چون "عطف به ما سبق!" می دانند که حتما باید چیزی بگویم و لابد اگر نگویم "لال مانی" می گیرم... و این میانه عجب این "کبر سن!" به دادم می رسد که راحت و بی خیال "تایتل  مایتل!" شوخی کنم. _ البته شاعر! خیلی قبل ها درباره تایتل خیلی کمترش هم گفته بود که "لیسانس میسانس!" رو بی خیال._

مثل همیشه با قیافه جدی می گویم : "آشپزیت خوبه؟ ... خیاطیت و گلدوزیت رو که همکارات گفتن خوبه"... اتاق دوباره از خنده پر می شود... هاج و واج مرا نگاه می کند ... خودش هم می خندد... و دوباره انگشتانش را لای موهای اش می کند تا یک بری تر شود....

همه می دانند تازه دارم خودم را گرم می کنم ...حتی حامد ... می گویم :" حالا از خجالت نخند ... آشپزی بلد نبودن که ایرادی نداره .... آدم که از اول همه چی رو بلد نیست ... مثلا همین خیاطی و گلدوزی " ..... پس زمینه حرف های من خنده ریز همکاران اتاقی است که رفته ام پی یادآوری چند نکته .... در مقاله ای که خانم رسولی تایپ می کند.

با لبخند ایستاده ... منتظر است تا همه گلوله های ام شلیک کنم ... می دانم یک "آس" آن پشت مشت های ذهنش قایم کرده ... می گویم :" خودم واست یه رزا میارم ... یه ساناز سونیا هم میارم " ... این بار خودم هم لبخندی ملیح تحویل می دهم .... اتاق هر یک نکته ای را می گویند درباره اینکه حامد چگونه آشپزی را شروع کند و حاضرند تمرین های آشپزی اش را _ فقط به خاطر اینکه حامد آشپزی یاد بگیرد_ نوش جان کنند!

حامد ... همانجور که در سنگر لبخند ایستاده! ... می گوید:" من حاضرم آشپزی یاد بگیرم اما واسه اینکه به همه ثابت کنم که این کارا برا امثال من ... سه سوته!"... همه عاقل اندر سفیه بهش نگاه می کنند و من بیش از همه.

حامد "آس"ش را رو می کند و در حالی که به من رو کرده می گوید: " آمارها رو که دارین ... تقریبا از هر پسری _اشاره می کند به خودش_ که قصد جدی ازدواج دارد ... ده دوازده تا دختر مناسب وجود داره...  " ... و وقتی باز قیافه عاقل اندر سفیه من را می بیند ... رو می کند به همه _از جمله من _ و با قیافه جدی و معصومانه می گوید: " این واقعیت داره .... دخترها با مشکل ازدواج مواجه هستن.... چون پسر نیست... _ باز با دست اشاره می کند به خودش_ یعنی پسری که بخواد ازدواج کنه" ... و لبخند پیروزمندانه اش را می زند ....ایضا دست به کمربند در حال بالا کشیدن دوباره شلوار ... و آخ داشت یادش می رفت ... اما یادش اومد که دست بکنه لای موهاش و یکی بری ترترش کنه!

می گویم: " 30 میلیون تومن پول داری؟"

می گوید:" نه"

می گویم:" 20 میلیون تومن داری؟"

می گوید :" نه"

می گویم :" می دونی همین جا که انقدر دختر دارای مشکل ازدواج هست _ با صدای کشیده این آخری را می گویم _ اگه بخوای ازدواج کنی ... بذار تصور کنیم .... دختر ماهه ... گله ... می گه جشن نمی خوام ... وقتی جشن نمی خواد یعنی مهمونی نمی خواد ... گروه موسیقی و فیلمبردار و ماشین فلان و بهمان واسه گل زدن نمی خواد ... خب؟"

می گوید:" خب؟"

می گویم:" خب حالا تو موندی و این دختر گل و ماه ... که باید به رسم محبت هم که شده چند تکه طلا برای اش بخری ... می کند سه میلیون ... خبر نداری از همین طلاهای ایرانی بگیر با که هر گرمش با اجرتش نزدیک 60 تومان است...جزو لوازمی که می بری خب همه چیز را که او نباید بیاورد .... یک سیستم صوتی و تصویری می شود دو میلیون .... تا حالا شد چقدر؟"

می گوید:" پنج میلیون"

می گویم :" خانه هم که نداری .... باید پول پیش یک خانه را برای اجاره بدهی که می دانم اگر کم بدهی ... باید حداقل ماهی 600 تومان اجاره بدهی ....البته این واسه یه آپارتمان 50 – 60 متریه ها ....600 تومن ماهانه می تونی بدی ... کنارش هم نه خانومت ... فقط خرج خودت رو بدی؟"

می گوید :" نه"

می گویم:" خب باید پول پیش دور و بر 15 میلیون تومن بدهی که بتونی با 300 تومن اجاره یه واحد نقلی تو یه گوشه پرت بگیری"

آب دهنش را هم به زور قورت می دهد و همه منتظرند...

ادامه می دهم ..." خب شد 20 میلیون که گفتی از اول هم نداری.... حالا تو پسر آماده ازدواجی هستی که دختر آماده ازدواج نه تنها جشن عروسی ازت نخواسته .... که حتی یه ماه عسل هم نخواسته ... پول داری بری خواستگاری؟"

سعی می کند ... با لبخند قضیه را ماست مالی کند ... آن هم زمانی که دیگران ریز ریز می خندند ...

باز هم با همان قیافه جدی می گویم :" راستی از اینا بگذریم ... اصلا منو چه به اینکه یه پسر که قصد ازدواج داره رو ...بیام تو دلش رو خالی کنم .... شماره 6 قهوه تلخ رو دیدی؟"

از اینکه بحث عوض شده ... خوشحال است ... حالا کاملا مودب است ... می گوید:" بله"

می گویم:"نازخاتون رو که می شناسی"

با شعف می گوید:" آره"

می گویم: " خب اگه سری ششم سریال رو دیده باشی یه جاش هست که "بیخودی" رو می کنه به مادرش می گه ... یه شوهری موهری چیزی واسه این دست و پا کنین از دستش راحت شیم ...منظورش هم  لابد این بوده که داره می ترشه یا ترشیده یا می خواسته متلک بندازه که واسش شوهر گیر نمیاد...دیدی؟"

می خندد و سر تکان می دهد.

می گویم:" نازخاتون می گه ... باز ما یه شوهری می توانیم بکنیم ... رو به بیخودی می کند و می گه .... تو چی که شوهر هم نمی تونی بکنی.."

حامد و همه اتاق قهقهه می زنند ...تازه دارم گرم می شوم ... رو می کنم به اتاق و می گویم:" حالا این داداش کوچولوی من سینه ستبر می کنه می گه در مقابل امثال ماها ... ده دوازده دختر گل و بلبل تو خونه مونده .... اصلا ده دوازده تا نه و ده هزار و دوازده هزار تا در مقابل هر کدومتون .... وقتی پولی نیست ...کدومتون می خواد پا جلو بذاره .... باز دختره امید داره که یه شوهری می کنه ... ولی دلم می سوزه واسه همه داداشام که شوهر هم نمی تونن بکنن!؟"

 پی نوشت: من برادر ندارم ... منظور از داداشام ... همه پسرهایی است که دوست می دارند تشکیل خانواده بدهند ... زندگی متعارفی را پیش بگیرند اما نمی توانند... و به تبع آن دخترها نیز ... بگذریم از مسائل نسل خودم که ماجرای ازدواج نکردن بخشی از دختران این نسل را شما بهتر از من می دانید.

پی نوشت دوم : مدام می خواهم از بحث های مربوط به ازدواج و ختنه سوران! ... و این حرفها بیرون بیایم ... و از مشکل ها بگویم ... اما خب مشکل از این بزرگتر!؟

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

یکی از دوستان عکسی را در یکی از سایت ها پیدا کرده است از دختری دروازه بان در حال گرفتن توپ ... که به خاطر باد ... و سرعتی که دختر باید به خرج بدهد در توپ گیری ... پارچه مقنعه مانندی که به سر دارد ... به سمت جلوی صورتش هجوم برده ... و در عمل دختر با چشمانی بسته در هوا به دنبال چیزی است که لحظه ای قبل می دیدش و نامش توپ بود!

اول همگی خنده مان گرفته است .... و بعد گویی تازه دوزاریمان افتاده است... یکی می گوید:" وای من گفتم این چیه جلو صورتش ... مقنعه شه؟" .... دیگری با تعجب می گوید:" من فکر کردم یه توپ دیگه هم تو هواست جلو چشم دختر!" .... دوستی که عکس را پیدا کرده روی اش به من است ... می گویم:" این همان "گریبان و بر و دوش " است که در کتاب آمده ..." و به مقنعه اشاره می کنم که سر و صورت دختر را گرفته است!

می خواهم از وسط خیابان عبور کنم .... نسرین که همیشه روسری به سر دارد او هم تعریف می کرد که یک بار از وسط خیابان می گذشت... باید دقت کنم که با ماشین ها برخورد نکنم  - به رغم اینکه از خط عابر پیاده گذر می کنم – باد می زند ... مقنعه به صورتم می گیرد ... دیگر چیزی نمی بینم ... و ماشین ها هم چنان به سرعت بالاتر از باد از روی خط عابر پیاده ! می گذرند .... نسرین هم تعریف می کرد که باد زد و دسته های روسری ... پارچه ای پهن شدند و تلپی همه صورتش را گرفتند و ماشین ها هم چنان به سرعت ........می گذشتند...

.... و به یاد "دوست" می افتم ... هم او که از رگ گردن به ما نزدیک تر است ... وقتی می گوید ، من به این روشنی با شما سخن می گویم  (نقل به مضمون)

.... باد یک اتوبوس... به مقنعه ای که به سر انداخته ام  می گیرد .... مقنعه چشمانم را می گیرد ...  دیگر هیچ نمی بینم .... " و بگو زنان گریبان و بر و دوش خود را بپوشانند"...  و فکر می کنم : "گریبان و بر و دوش... گریبان و بر و دوش؟" .... از خیابان گذشته ام ... به مقنعه ای که به سر انداخته ام و  با دست گرفته ام تا دیگر باز به صورتم هجوم نیاورد نگاه می کنم ... " گریبان و بر و دوش!؟"

پی نوشت:

می دانم که دوست نمی دارید که من خود را در نوشته های ایام بی شوهری تکرار کنم ...

"ایام بی شوهری" هر چه بود تمام شد.... نه بابا ازدواج نکرده ام ... و تلاش دارم از این پس بیشتر از "خود"های مان بنویسم – خودهای مان که گذشتگان (می توانید بخوانید جامعه پیرامونی مان) آن را دفرمه کرده اند و ما نیز چقدر سهیم در دگردیسی برای عقب ماندن و تغییر شکل دهی "خود" های مان هستیم –

پی نوشت دوم :

آنچه نوشتم ... در تقبیح یا تایید حجاب بدانگونه که امروز داریم ... نبود... بلکه تنها شرحی بود از همان "خود"های دفرمه شده ... "دوست" می گوید من به کسی ستم نمی کنم بلکه شما خود بر خودتان ستم می کنید (نقل به مضمون)

پی نوشت اول که سی یم  افتاد از دست نسترن آمل اصتکبار:

"خب جونم مرگ شده .... چادر سر کن ... مص من به این خوشگلی....بادم بپیچه از عقب میره بالا!... اون چی چیا بود گفتی "گریبان و بر و دوش" ... مگه شعر حافز می خونی بزقاله!... هالا من هر چی بگم تو که آدم بشو نیستی آمل اصتکبار... اگه نامسلمون هم هستی که هستی!! باس بدونی چادر قبل اسلام هم تو این مملکت بوده ... چادر از گذشته به ما رسیده واسه همینم هچاب برطره... "

"آی حاج خانوم دختر چی بگم ... از دست ما وقتی متوسل می شیم در توجیهاتمون به  "گذشتگان" حتی اگه اون گذشتگان رو تا همین دیروز قبول نداشتیم ... آخ کله ام!"

"مقنعه که تو خونه هم سر کنی ... دیگه نمی گی آخ کله ام ... ضرب گیره.... اینم یه حکمتی دیگه واسه مقنعه... بزقاله!"

ثبت جهانی

اوه خدا فردا چقدر کار دارم ... چه کاری؟ ... از امروز زنبیل گذاشتم دم سازمان میراث فرهنگی ... که فردا نوبتم برسه... واسه چه کاری؟

یه کار بزرگ ... یه کاری که باید ثبت شه ... قبل از اینکه دیر بشه ... تا همه دنیا بدونن ... میانه کوههای زاگرس و البرز ... روزگاری مردمی زندگی می کردند ... که آیین غریبی را انجام می دادند ... به نام "ازدواج"!

فکر نمی کنید همین الان هم واسه ثبت این آیین غریب دیر شده باشه؟... - آخه شنیدم فاصله نسلی به سه سال رسیده -

حاج خانوم دختر می فرمایند :" باز تو خودت رو قیاس خلق الله کردی ... واسه خودت شوهر نیست ... فکر کردی ... ازدواج ور افتاده ... ای استکبار"

می گم : "حاج خانوم به خدا از همه دخترا استعلام کردم گفتن خواستگار ندارن ...ولی تا دلت بخواد بوی فرند و پ.ارت.نر ریخته ...(آخ کله ام)  از پسرا سوال کردم ... گفتن :"چی؟""

هر چند ملاجم درد گرفته ...اما فردا کلی کار دارم ... باید برم ثبتش کنم ... باید دنیا بدونه که ما هم یه روزگاری آیینی داشتیم به اسم "ازدواج"!

"آخ!"

 

شهدای ما !

همه عجله داریم ... درون تاکسی می نشینم ... کنارم زنی می نشیند – با مانتو و روسری ... کم آرایش ... – نگاهم وقتی به ساعت نگاه می کند به او می افتد ... پر از استرس است و نگران که دیر برسد ... نمی دانم به کجا .... اما نگران است که دیر برسد....

از رادیو تاکسی مدام دروغ پخش می شود... همه جا ترافیک است ... و زنکی که با او مصاحبه می شود ... آشکارا و بدون تپق دروغ به هم می بافد .... و زنی که کنار من نشسته ... باز به ساعتش نگاه می کند ... با دستانش محکم کیف دستی اش را می فشارد ...

 من از دروغ ها بر آشفته شده ام و او از دیر رسیدن ... با هم – مثل هم سرایان – سکوت را می شکنیم ... هر یک به طریقی ... او خطابش به راننده است و من خطابم به جمع ... و هر دو کلاممان نیمه می ماند... این بار هر دو هم را نگاه می کنیم ... و در حالی که در تاکسی هستیم از تاکسی بیرون می آییم! از  ترافیک و هیاهوی رادیو  نیز ...

"زنک تپق هم نمی زند"

"می خواستی بزند ؟ ... " .... خاطره ای تلخ را در ذهنش می کاود و بی مقدمه می گوید:" می تونستم الان بازنشسته بشم ... اما می بینی ... همه سال هایی که کار کردم ... بی نتیجه تو شرکت های خصوصی گذشت... و همش می ترسم نکنه دیر کنم ... نکنه نرسم ... نکنه اخراج شم" .... بلافاصله ذهن کاویده شده اش به شکل اصوات می شود.

"سال 65 هجده سالم بود ... وزارت نفت یه عده که معدلشون بالا بود رو استخدام می کرد... رفتم همه امتحانا رو قبول شدم .... همه رو .... بعد وقت گزینش شد ... طرف گفت :" چه جوری تیمم می کنی؟" ... همین ... نمی دونستم و تموم شد... " ... لبخند تلخ می زند .

"چهل و هفتی هستی؟"

چشمانش برق می افتد ... لبخند می زند...."از کجا فهمیدی؟"

"چون 65  رفتی سراغ کار ... وقتی هجده سالت بوده ... و خب وقتی آدم خودش چهل و هفتیه ... دیگه جمع و منها هم لازم نیست."

می خندد ... می خندم .

این بار با شعف ذهنش را می کاود...." جشنای امام زمون رو یادته؟"
"آخ! مگه می شه یادم بره ....پنج تومنی های هر خونه ..."

"میزهای تاشو تو کوچه..."

"گلدونای شمعدونی..."

"بزن و بکوب..."

"بزرگترا رو صندلی ارج..."

"ما هم اون وسط ولو...."

هر دو می خندیم.

"ازدواج کردی؟"

دست چپش که روی کیف آرام گرفته را به سمتم می گرداند .... لبخند می زند ... من هم ....

"نسل قشنگی داشتیم... "

با سر تایید می کنم .

"من هیچ وقت یادم نمی ره ... نه جشنای امام زمون رو .... نه وقتی شهید می آوردن تو محل ... تو کوچه.."

"منم"

با خودش حرف می زند:" پسرای اون نسل دیگه تکرار نشدن ... و همه شون ...." ... باز ذهنش تلخ می شود!

"اون نسل ... " ... حالا من در ذهنم دنبال می کنم ....-تلخ-

می خواهد مرا از تلخی دور کند ...اما خود تلخ می شود :"نه کار ... نه ازدواج ....یه عمر شبیه نه "مردن" نه "زندگی" "

لبخند می زنم :" حالا بیکاریش به جهنم ... بی شوهریش رو بگو"

می خندد ..." یه چیزی می گم یکی از دوستام می گه ... نمی دونم از خودش ساخته ... جایی خونده .... یا از کسی شنیده .... می گه :" شوهران ما ... همان شهدای ما هستند!"

هر دو قهقهه خنده سر می دهیم و به سرعت یادمان می آید درون تاکسی هستیم و زنی که از ما ده سالی کوچکتر است اما حلقه ازدواجش چشم را می زند ... از آن سو تر ...ما را مثل جذامی ها نگاه می کند .

به مقصد نزدیک شده ایم ... اما زنک درون رادیو تاکسی! هم چنان بدون تپق دروغ سر هم می کند.

شب هنگام  در آرامش خانه ، توفیق خواندن قرآن را می یابم .... می رسم به آیه ای که ترجمه اش (نقل به مضمون ) چنین است... به یاد آر  نعمت رهانیدن شما از دست فرعونیان ... که پسران شما را می کشتند و دخترانتان را در عذاب و رنج نگاه می داشتند...

... و هنگامی که این قصه را ... پیش از رحمت خداوندی به خاطر آوریم چنین می شود:به یاد آر  فرعونیان پسران شما را می کشتند و دخترانتان را در عذاب و رنج نگاه می داشتند.

... و من گرچه شب هنگام است ... اما باز به خاطر می آورم که امروز ... روز دختر بود ...." اوه ... خدای من ! ... پس بیهوده نبود که زنک همینطور از برنامه های مختلف و شاد برای دختران جامعه می گفت .... مثل "دختر و حجاب!" ... " دختر و عفاف!" ..." دختر و ...!""

پی نوشت: البته مسلم و واضح است امشب که این مطلب را نوشتم ... روزش .. روز دختر نبود.. 

وقتی ماه هم غلام توست!

اگرچه "مرضیه" رفت ...بیایید دعا کنیم  که "راضیه" نزد خدای اش باشد ... به شفاعت  چند نسل که با صدای اش جانی دوباره یافتند برای زندگی.

"مرضیه" ... "قمرالملوک وزیری" ... و حتی "دلکش" سهم عظیمی در پاسداشت و از نو جلوه دادن به تصانیف ایران زمین دارند ... تصانیفی که ترانه عشق است و زندگی .... –ترانه ایران و ایرانی- ... از "شیدا"*ی دوره ناصری ... تا "عارف" بانگ برآورده از "مرغ سحر" به گاه مشروطه...

نمی خواهم شرح حال نویسی کنم ... یا کسی را بر کسی ارجح کنم .... تنها خواستم یاد بیاوریم  از تمام کسانی که "صدای" شان ... "خاطرات" ماست.

از دیگران نگفتم ... که نقل طولانی است...

پنج شنبه شبی است از روزهای آخر مهر ماه ... برای هم  "نیک"ی از "دوست" بخواهیم... - چه آنها که رفته اند و چه آنها که فرصتی هنوز دارند!-

بعد از تحریر:

"شیدا" تصنیف سرایی زاده اوایل قرن سیزدهم هجری شمسی است ... که این روزها قطعه "شب مهتاب" او را ... وقتی می خواهیم "قهوه تلخ"مان را نوش جان کنیم! .... زیاد می شنویم.... تا بدانیم  و بدانید "خواب است و... " می باید "بیدارش کنید" .. و کنیم!...

و الباقی آنکه "نسترن" هم .... آمده است که از این پس "حالتو".... "احوالتو" ...." بپرسد ...برود" که نمی دانی عزیز ...."ماه غلام رخ زیبای توست"!

چاپ دوم

"ایام بی شوهری" به چاپ دوم رسید... از خودمان متشکریم.

از شوخی گذشته .... همه کسانی که کتاب را خواندند و با پیام های شان - که تک تکش ارزشمند بود -  مرا به راه دلگرم ساختند... و با منی که به گاه نوشتن خندیده بودم یا گریسته بودم ... به هنگام خواندن ... خندیدند و گریستند... سپاسگزارم.

پی نوشت: از شوخی گذشته مربوط به بخش دوم پاراگراف اول بود... چرا که در عالم واقع کتاب به چاپ دوم رسید.

 

کی؟

نوروز همیشه می آید با هفت سین و اسکناس های تا نخورده لای قرآن ... سال ها همیشه کهنه می شوند و رخت کهنگی شان را گرد می گیریم  ...به بهار می اندیشم ....کی خواهد آمد؟

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار!

بخشی از شعر بهاریه زنده یاد فریدون مشیری

پشت در!

زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

باور داشتم که سالی که گذشت ... خیلی ها از زمین رها شده اند ... و کمترک از خیلی به زمین هنوز چسبیده اند .... اما باور نداشتم زمین چه سخت ما را به خود می کشاند ...  حتی روزی که زری خانم گریه می کرد در غم شوی اش ... و گویی کسی گریه او را نمی دید ... و خاک بود که بر تن شوی اش ریخته می شد .... و خاک بود که در آغوش زمین جای می گرفت !

... نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند... حتی روزی که حسین رفت تا برای مقام بالاتر با دختر معاون اداره اش ازدواج کند ... حتی روزی که دختر بتول خانم به اجبار ازدواج کرد تا نان خور کمتری خانه داشته باشد .... حتی روزی که مدارک تحصیلی را روی هم انباشته می کنیم ... حتی وقتی مدارک نداشته ام را قاب می کنیم ! .... حتی وقتی قبض برق  را می دهیم ... نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

وقتی بهار می شود .... وقتی درخت ها سر به سوی آسمان برگهایشان را می گشایند ... وقتی بوته های گل ... بر بالای خاک گل  های شان شکفته می شود ... دیگر چه باوری می ماند ...جز این که می توان .

وقتی انسان به نماز قامت راست می کند ... وقتی کوچه ها پر می شود از صدای ما .... که در آسمان می پیچد ... وقتی باور می کنی "عشق" است که می آید .... وقتی باور می کنی "هوس" این بار به سراغت نیامده است .... وقتی دیگر "وفت" را حساب نمی کنی... که "زمان" می شکند در عظمت قامت افراشته تو ....

....نه باور نداشتم که زمین چه سخت ما را به خود می کشاند .

همه چیز خیلی ساده شروع شد ... دو پیچک را در شیشه های آب گذاشته بودم که ریشه دهند ... ریشه های شان کامل شده بود ... امروز به سر خیابان رفتم تا از گل فروشی .... خاک گلدان و دو گلدان کوچک بگیرم ... برای رشد اولیه گیاه .

خاک گلدان بسته کوچکی بود به رنگ سفید ... و من میانه کوزه ها و گلدان ها حیران اشعار خیام بودم ... که کوزه ها را خاک رسته از ما می دید ....

دو گلدان کوچک را .... گل فروش برای ام درون هم در یک کیسه کوچک گذاشت .... و حالا من دو دستی که همیشه دارم را داشتم که یکی دستگیره خاک بود و دیگری هم دستگیر خاک!

....و راه گویی انتها نداشت ... گلدان ها و بسته کوچک می نمودند ...اما هر پنج قدم باید می ایستادم ... دو بسته را زمین می گذاشتم ... به جثه شان نگاه می کردم ....چه کوچک بودند ... اما چه توانی داشتند که مرا از پا در آورند ....آری چه توانی داشتند که مرا از پا در آورند ....

هر پنج قدم ایستادن ... نفس تازه کردن ... فرصتی بود که افکار پس ذهنم ... چنان آینه پیش روی ام قرار گیرند ... تمامی این سال ها ...

تمامی این سال ها ؟.... نه از قابیل تا هابیل ... تا امروز ... و مدام پس زمینه همه آینه ها امسال بود که خود را می نمود ... شفاف ... شفاف ... شفاف!.... و زمین چه کرده بود این سال با ما !

به خانه می رسم ... دیگر نفسی ندارم ... پشت در می نشینم .... نه از بالا رفتن سن نیست ... که من بارها ... از سر خیابان خریدهای بیشتری کرده ام ... و به خانه رسیده ام ... بی هیچ دردسری....

به خانه می رسم ... دیگر نفسی ندارم ... پشت در می نشینم ....و به بسته های گلدان و خاک می نگرم ... که هر دو دستم را زمین پر کرده بود!

پی نوشت :

امشب خواستم جشن سال نو برای خود بگیرم ... همه شعرها پر بود از ساقی و قدحی و می ناب .... باقی اش را نمی گویم ... خودم را مقابل پی ام سی یافتم که پسر حبیب یک بند می خواند :"دوست دارم هات " .... و من برای شاعر ترانه اشکم درآمد که چه خون جگری خورده برای گفتن همین دو سه کلمه .... واقعا زحمت داشت ... پی ام سی را خاموش کردم و دوباره سراغ دیوان های شعر آمدم ... از خیر بهاریه ها گذشتم .... مولانا را سر سری خواندم و رسیدم :

ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند

دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند...

آنها که این جهان را بس بی وفا بدیدند

راه اختیار کردند ترک حیات کردند ...