باور

پس چرا باور نمی کنم ؟!!

اتاق تاریک است ... دیگر مدتهاست .... چراغ اتاق را روشن نمی کنم ....

شنیده ام ... مادرت برای تو دعا می کند و ... من تو را نفرین .

مادر می گوید:" نمیدونم چرا ... زود توانم تموم می شه ؟" ... می خواهم بگویم:" مادر ... سالهای زیادی گذشته ... سالهای زیاد ."

ریسه ها همه جا را گرفته اند .... از پل خیابان انقلاب می گذریم ... من صندلی عقب ماشین دختر دایی نشسته ام ...رنگ های ریسه ها ... در هم می ریزد ... همه جا رنگ می شود ... نور می شود ...  سرم را به شیشه تکیه می دهم ... شماعی زاده می خواند .... و من .... و من ... و من ... و من ....

... و من ...باور نمی کنم؟!!

... پسر عمو که فرمان را گرد می کند و دور میدان می چرخد .... من و مژده هر دو .... تعادلمان به هم می خورد ... به هم می خوریم ... نه ... از هم می گریزیم ... دوباره هم را پیدا می کنیم .... و فرمان در دستان پسر عمو  می چرخد .... می چرخد ... می چرخد .... و ما در هم می ریزیم ...  و من ... و من .... و من ....

باور نمی کنم؟!!

... موشک کار همیشگی اش است که بیاید ... در بازارچه ... غوغای شب عید است ...  در آینه هستیم ... من و روسری  ... روسری که وقتی در هوا می گردانمش ... رنگ می شود ... رنگ ها در زیر نور چراغ به هم می ریزد ... من با رنگ ها یکی می شوم .... و من ... و من ... و من ....و من ...

شنیده ام مادرت تو را دعا می کند  ... و من تو را نفرین ....

مادر می گوید:" نمیدونم چرا ...زود توانم تموم می شه ؟" ... می خواهم بگویم:" مادر ... سالهای زیادی گذشته ... سالهای زیاد ."

دوست ندارم باور کنی  ... من دیگر باور ندارم.

بخش پنجم (زندگی در دهه هشتاد )

نه تو آن بودی که می نمودی ... نه من آن بودم که می پنداشتم ...

سالهاست دیگر در ایران پیکان تولید نمی شود .. پس این ماشین های اتاقک عوض کرده چیست؟ ...

تو اتاقکت عوض شده بود ... و من خیال می کردم موتور عوض شده ....

... و این همه جدال این سال های ما بود ... در میانه پیچ راهروهای دادگاه های خانواده ....

... و این همه جدال این سال های من بود ... وقتی تو می رفتی ....

... و این همه جدال این سال های تو بود ... وقتی از درون خودت بودی...

هیچ هیچ !!

عکس هایی از شادی قدیریان در  نمایشگاه " هیچ هیچ" که از دوازدهم مهرماه سال گذشته در نمایشگاه راه ابریشم تهران برگزار شد.

من شادی قدیریان را به خاطر جسارتش در دید نو به مسائل زنان بسیار دوست می دارم ... شاید از همان نخستین نمایشگاهش که زنان را با ابزار دنیای مدرنیته در قاب های قجری نشاند .... و به ما نمایه نوینی از زیست را نشان داد....سخن از حدود ۱۴ سال پیش است ... و امروز .. من که نتوانسته بودم مهر سال گذشته به نمایشگاهش بروم ... عکس های نمایشگاه را در اینترنت جست و جو کردم ... حدیث نفس نسل من بود ... همه اش .... و گریستم ... با فریم به فریم عکس ها .... وای چه می گویم ... تصویر لباس عروس در ماشین لباسشویی که کمربند ارتشی به جای دست مردانه ای در آغوشش گرفته است ... 

 چند قطعه از عکس ها را برای شما نیز در وبلاگ می گذارم....شاید هم نسلان مرا تسلایی باشد ... و شاید دیگران را آشنایی بیشتری با نسل من....

 

.

 

 

 

 

 

ما گناهکار نیستیم

بهار شاد شورافکن، ز قله‌ها به زیر آمد
هنوز عشق جان دارد، نگو نگو که دیر آمد

هوا حریر آبی شد، ترانه آفتابی شد
مگو حکایت از باران، که دل ز گریه سیر آمد

ز کار عشق پیوسته، رمیده بودم و خسته
که ناگهان ندانسته، رخ تو در ضمیر آمد

هنوز عشق جان دارد ، بهار اگر توان دارد
به معجزش جوان دارد . وصال اگر چه پیر آمد

در سایت ها پرسه می زدم که غزلی از بانوی شعر ایران ... خانم "سیمین بهبهانی" را به مناسبت فرارسیدن بهار سال 88 یافتم.... مثل همیشه غزلی زیبا با عروضی که در این 20 ساله ... به تدریج ما را به خواندنش عادت می دهد...چند بیتی از آن را ... اینجا می آورم ... ابیاتی که  عجیب وصف حال من بود به گاه فال گرفتن از حافظ به هنگام سال تحویل ...

حافظ گفت: " رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت .... چرا که حال نکو در قفای فال نکوست"

و سیمین عزیز می گوید: " ز کار عشق پیوسته، رمیده بودم و خسته .... که ناگهان ندانسته، رخ تو در ضمیر آمد"

رخ تو

دم دمه های آغاز سال نو ... نه حواسم به تی وی بود ... نه به سر و صداهای پیرامونم ...

در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...

خواهر می گوید:" فرزاد حسنی رو دیدی ... کلی بچه ها به حرفاش خندیدن؟"

مادر می گوید:" من نمی دونم اینا چرا موقع سال تحویل ...اذان پخش کردن... تو این عمری که از خدا گرفتم ... همیشه پخش اذان بی موقع ... هشدار به بقیه مسلمونا بوده که مثلا دزدی شده ... خطری در راهه... "

خواهر زاده ام می گوید:" بازم دم بچه های کوچه ما گرم ... که انقده نارنجک دستی منفجر کردن که اعتراضشونو نشون بدن"

دم دمه های آغاز سال نو ... نه حواسم به تی وی بود ... نه به سر و صداهای پیرامونم ...

در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...

فیلم هایی از نسترن خسته ... نسترن پیروز ... نسترن پر امید ... نسترن شکست خورده .... نسترنی در نو به نو شدن مدام....

به دستهایم نگاه می کنم .... این دست های من است .... دست هایی یاور من از کودکی تا امروز ... دیگر آن دست ها نیست ... اما همان دستهاست!

به دستم کتاب حافظ است.... فال خود را می گیرم :

رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست...

" جای آقاجون خیلی خالیه" ....

نگاه می کنم .... یک لحظه .... همه هستند ... "مگه آقاجون نبود؟"