پیچ
به تنهایی ام دلبسته شده ام ... به چراغ روی میز ... به کتاب های نخوانده و خوانده!... به زندگی که نیست! ... به روزنامه هایی که یاد گرفته ام ... نخوانم! ... به فیلم هایی که حتی تابلوی تبلیغاتی شان مشمئز کننده است ! ... به خانه های عبوس! که روز به روز قد بلند می کنند ... به تلویزیونی که روشنش نمی کنم! ... به پچ پچ های پنهانی که می دانم درباره کیست ! ... به سفرهایی که در خیال کردم ! ...به زنانی که گویی در مراسمی آئینی خریدهای تزیینی می کنند ! ... به نسترن که هر روز با داستانی از خود به سراغم می آید ... به سیگاری که روشنش می کنم ... به کامپیوتری که طاقت حرفهای ام را ندارد و به ناچار خاموشش می کنم ... به شب هایی که با قرص به خواب می روم ... به نیمه شب هایی که با درد از خواب می پرم ... به ترافیکی که باید هر روز از آن گذشت تا به هیچ جا نرسی! ...
به تنهایی ام دلبسته شده ام ...
باور کن ... دیگر پیج هیچ راه پله ای مرا اسیر خود نمی کند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 23:43 توسط نسترن رها
|