من را گرسنه نگه داشته ، گرسنه ام ... گرسنه ام ... گرسنه.

چند روز است گرسنه ام ؟ .... نمی دانم .

 قطعه نانی و کوزه کوچکی آب همه  آن چیزی است که  غذای همه روز و شبم است.

سردم است .

آبان ماه است ... سردم است ... و او مرا گرسنه نگه داشته ، در اتاقی که چشم اندازی به باغ دارد ، با گل های فراوان .

می توانم در باغ قدم بزنم ... اما دیوارها ... دیوارها ... دیوارها .

به سراغم آمده است ... این دومین بار است – لابد- شلاق به دست دارد و مرا می زند ....شلاق که بالا می رود و روی تنم می نشیند با هر تماس صدای او بلند می شود :" درستت می کنم ...درستت می کنم... دختره بی حیا ...  فکر کردی گذاشتم درس بخونی دیگه رعیت نیستی ؟" ... و می زند ...

می خواهم چیزی بگویم ... اما دستانم را روی سرم می گیرم ... گوشه دیوار کز می کنم ... و خود را در هر شلاقی که بر تنم زده می شود ... می یابم.

می یابم؟!

10 سال پیش بود که فکر کردم خود را یافته ام ... نه آن روزها هم خود را نیافته بودم ... می ترسیدم ... و ترس ... و ترس ... و حس گناه .

من را گرسنه نگه داشته ، گرسنه ام ... گرسنه ام ... گرسنه.

باید بمانم ...دیگر این را می دانم باید بمانم ... فرار هر باره آوار مصیبت شد بر سرم.

می مانم.