روز قشنگ!

دو سال بیشتر نیست که مرا ندیده است ... اما چشمانش پر است از تعجب!... و دهانش نیمه باز...

مثل مجسمه ای سنگی مانده است.... و بعد ...

"خانم دکتر ... چرا اینجوری شدین؟"

"چی جوری؟"

با غمی در نگاه که از یاد گذشته ها می آید ... کلام را مزه مزه می کند و عاقبت می گوید ... مثل انفجاری که ابتدای اش با ضامنی باشد که بخواهند آن را بکشند."شکسته شدین ... خیلی شکسته شدین."

لبخند می زنم ... با لبخند می گویم :" خب بالاخره هر کسی شکسته می شه ... و برای بعضیا مث من یه هو می شه ..." دوباره لبخند می زنم ...

او هنوز غم در نگاهش است ...کلام من ، پاسخش  انفجار کلام او می شود:"انگار حداقل بیست سال پیرتر شدین.." و خود با ناباوری در ذهنش دو سال را با بیست سال مقایسه می کند ...غم در نگاهش است و باز می گوید :" باور کنین حداقل بیست سال."

لبخند می زنم..."بیست یا سی سال ...چه فرقی می کنه ... پیش اومده دیگه."

"خدا نکرده مریضی ...مشکلی؟"

"نه بابا هیچ کدوم ."

"پس....؟"

"شده دیگه ..." ... و لبخند می زنم ...

"بله دیروز روز خوبی بود برای من ... روزی قشنگ ... روزی که از موسسه ای به موسسه ای دیگر رفتم... بچه های گروهم مرا از زیر قرآن رد کردند... و رفتم ... و رفتم!؟ ...نه ... رسیدم به موسسه ای دیگر ... ابتدا دکتر بهداد است  که مرا می بیند و آشکارا از دیدنم خوشحال ... "سفید کردین؟" ... می خندم "سفید شده دیگه".... می خندد... دست می کشد به موی اش ...سفیدی ها هجوم برده اند به سمت سیاهی تمام سر ... – دانل تمام تلاشش را کرده که به این موسسه بیایم - ..نفر دیگر اوست که می بینمش در کنار پله ها ... "اومدم اتاقت نبودی؟"... "تو خودت معلوم هست کجایی ... زنگ زدم به موبایلت"... هر دولبخند می زنیم ... او سفید کردن های مرا یک لحظه نگاه می کند و من سفید کردن های او را!"

......

با غمی در نگاه که از یاد گذشته ها می آید ... کلام را مزه مزه می کند و عاقبت می گوید ... مثل انفجاری که ابتدای اش با ضامنی باشد که بخواهند آن را بکشند."شکسته شدین ... خیلی شکسته شدین."

... دینی می گوید:" باید شما هم می گفتین ...کچل شدین .. خیلی کچل شدین."

هر دو می خندیم.

"هالا هی بگین من بیخود به این نسی گیس بریده لق لقو می گم اجوزه اوام بی بسیرط!"

دو درخواست

شاید در وبلاگ های پیشین گاه شما را گریانده باشم از هم ذات پنداری که با یکدیگر یافتیم و شاید گاهی هم پیش آمده باشد که شما را خندانده باشم و صد البته شما را آزار دادم که امیدوارم مرا ببیخشید.

با این همه از شما امشب دو درخواست دارم به پاس گریه ها و خنده هایی که با هم کردیم و لحظاتی که با هم داشتیم .

نخست آنکه دعا کنید فردی که نیاز به یاری دارد اما هیچ یاری را نمی پذیرد ... قدری به فکر دیگرانی که دوستش دارند بیافتد ... و دلش نرم شود ... و یاری را بپذیرد.

دوم آنکه دعا کنید فردی که از راه اعتدال (همان که صراط مستقیم می نامیمش) خارج شده به راه بیاید ...

باز هم خواهش می کنم این دو دعا را انجام دهید به هر زبانی که خواستید  و از خدا بخواهید.

سپاسگزار همیشگی شما می شوم .

نسترن

این یک شوخی نیست.... هر چند به مزاح نزدیک است!

از  استاد "ط" که نماینده قوه "م" است و هم چنین معلم اخلاق "ه.د" است ، پرسیده اند که با توجه به مشکلات "ج" جوانان و بالا رفتن سن ازدواج شما چه راهکاری پیشنهاد می دهید؟

 "ط" در پاسخ ده راهکار ارائه داده اند که شامل است از :

جوانان در هر هفته دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه بگیرند و هم چنین در روزهای دیگر قبل از سیر شدن ، دست از غذا خوردن بکشند.

هم چنین از خوردن تنقلات، آجیل، مواد شیرین ... جدن پرهیز کنند.

هیچ گاه ل.خ. ت نشوند حتا در حمام.

در جمع هایی که جک تعریف می شود به خصوص از نوع "ج" شرکت نکنند.

در محافل روضه و مداحی شرکت کنند.

... و پنج راهکار دیگر چون ریز شده همین مورد آخر بود که نوشته شد از تکرارش پرهیز می کنم.

باور کنید این یک شوخی نیست . از من که گذشت اما می بینید به چه راحتی مشکل شما جوانان حل شد و رفت پی کارش .حالا بگویید کسی به فکر ما نیست.

حاج خانوم دختر می فرمایند:"بسی حز کردم از این همه راحکار...نسی این راحکار همون اصتراطجیه که تو دمب ساعت می گی؟"

"والله بیلمیرم"

"پس تو پیرزن لق لقو چی می دونی؟"

پی نوشت : در جایی از قرآن کریم می خواندم که اگر پسری توانایی ازدواج ندارد که البته ازدواج بسیار نیکوتر است ، کنیزی اختیار کند .(لابد می گویید این کتاب هم که همش به فکر آقایونه ... پس زن ها چی؟"

در جای دیگری درباره زنان و مردانی که به "آیین پاک" هستند به صورت جداگانه توصیه می شود که اگر مردی ،دختری به آیین پاک نیافت می تواند کنیزی اختیار کند که به آیین پاک باشد هر چند جمال و ثروت آن دختر آزاد بیش از کنیز باشد و هم چنین زنی که به آیین پاک است اگر در میان مردان ، مردی به آیین پاک نیافت می تواند همسر غلامی که آیین پاک دارد بشود، هر چند مرد آزاد در زیبایی و ثروت هوش برباید.

من مانده ام این "ط" اینها را از کجا آورده است؟

نمی خواهم به سود خود – چرا که از من گذشته است – کلام وحی را وارونه کنم و به خدای یکتا ، دروغ ببندم که بدترین کارها همین است – که البته این روزها به فراوانی انجام می شود- اما پیش خود تصور کردم این روزها که غلام و کنیزی نیست..آیا احتمالن منظور اختیار شریک برای مدتی معلوم نیست؟ ... و شاید برای همیشه.

پی نوشت : حروف اسامی و مشکلات به سبک سایت های خبری نوشته شد که نه سرش معلوم است و نه تهش ، امیدوارم نوشته من اینگونه نباشد.

پی نوشت دوم:  مطلب سوال و پاسخ "ط" را امروز در یکی از سایت های خبری شاید خبرآنلاین یا آینده نیوز خواندم .- کبر سن است دیگر...-

توضیح به قدر آنچه می دانم

تصور می کنم در بسیاری از ادیان ، بر این مساله تاکید شده است که خداوند سبحان ، جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم بر عرش تکیه زد.

در قرآن به صراحت آمده است که پروردگار عالمیان ،  زمین و آسمان ها را  در شش روز خلق کرد و در روز هفتم بر عرش به "نظاره" نشست.

یک بار در یکی از پست ها نوشتم که در کلام وحی آمده خدایا "ناظر" ما باش؛ و این وجه بارها و بارها تکرار شده است.

در قرآن هم چنین بارها جدای از" ناظر" بودن ، در عین حال همواره چه به ایمان آورندگان به "آیین پاک" و چه به "گمراهان- فاسقین" و چه به "کافران" به صور بشارت و تنبیه آمده است که خدا "توانا" و "دانا" است  (پس آگاه باشید که چه مقامی بر نظارت تکیه زده و ناظر است ).

از صحبتی که می خواستم بکنم دور شدم – که به قدری هر جای قرآن نکته های متصل به هم دارد که از شوق می خواهی همه را با هم بگویی و گاه یادت می رود که تو خود تازه اگر فضل خداوندی شاملت باشد ، می خواهی مساله آموز باشی و بعد داری بدیهیاتی را می گویی که همه از آن مطلعند-

.... با خود می گویم :" آری همه ما بسیاری از امور را می دانیم ،حتی معنای عشق را – به تمامی و کامل به گونه ای که بهتر از یک عاشق می توانیم آن را توصیف کنیم – اما عشق....اما عشق....اما عشق."

باز دارم دور می شوم ....

و اوست که روز را از دل شب و شب را پرده روز می سازد شاید در این گردش بیاندیشید!؟ (نقل به مضمون) – و باز این تبادل روز  و شب بارها در کلام وحی آمده است – نه به تمثیل – که خداوند سبحان گاه که قصد مثل باشد به صراحت می گویند و برای دیگر مواقع تاکید دارند که من با شما  آشکارا سخن می گویم.

و این روز و شب ها ، همه برای جهان زمینی است ...روز ...شب می شود .... شب ....روز می شود .... هفته می شود ... ماه می شود ... سال می شود ...قرن می شود .... هزاره می شود ....تمدن می شود .... و...

.... و بعد روزی می آید که با یک نفخه صور همه کسانی که زنده اند نیز می میرند- مثال دیگرانی که خفته در گورها طی هزاره ها مانده اند ، و با نفخه دوم صور همه زنده می شوند ، در حالی که در آن روز آسمان ها از هم پاشیده شده اند، کوه ها از بین رفته اند و زمین ....و زمین مانده است و ما که زنده شده ایم . این همان روز محشر است که خداوند متعال از آن در آیه های گوناگون با نام های مختلف آن را می خواند که یکی از آنها "روز عقیم" است. چرا "روز عقیم" ؟ چون این آخرین روز جهان زمینی است ، آسمان ها که در تبادل روز و شب بودند دیگر نیستند که ماه و ستاره ای بخواهد بیاید و شب بشود و فردایی باشد برای جهان زمینی. روز، عقیم است. همانند زنی عقیم که نوزادی نتواند آورد ، از دل روز،  شب زمینی دیگر نخواهد آمد .

درباره عوض کردن نام وبلاگ پیش از این  گفته بودم و نظرات مختلفی که درباره آن داده شد و بسیاری تصور کرده بودند که از سر افسردگی این نام را می خواهم انتخاب کنم .... به همین دلیل .بهتر دیدم در پستی معنای نام "روز عقیم" را تشریح کنم که همگی زندگی .... آه ... نه ... دوباره دارم به ورطه همه آنچه می دانید کشیده می شوم.

در ابتدای پست از خلقت زمین و آسمان ها در شش روز ، و "نظاره" در روز هفتم گفتم . خداوند متعال نام دیگر روز محشر یا همان روز عقیم را "روز هشتم" می خوانند!... و در روز هشتم زندگی نوینی آغاز می شود که برای ام بسیار جالب بود که حتی یک بار در وصف بهشت – هر چند بارها از کلماتی چون درخت ، نهر ، و همه آنچه برای ما زمینی ها آشناست سخن گفته شده – از کلمه "زمین" استفاده نشده است.

پیوست نخست: برای آنکه احساس افسردگی به شما دست ندهد " روز هشتم" را سر در وبلاگ قرار دادم که معنای اش روزگار دیگر است از پس این جهان... و زندگی ما معطوف به آن! (نخندید ...به نسترن این حرفا نمیاد ... باور کنید من حاج خانوم دختر نشدم...و هم چنین عوارض ناشی از پیری که به سراغ کتاب و دعا می روند که اگر می توانستم با مفاتیح آنچنان می کردم که در تاریخ بنویسند )

پیوست دوم: حتمن متوجه شدید که در این پست که حالا می دانم "ویرگول" کجا هست استفاده کنم اما خب عادات قدیمی گاهی ترکش سخت است.

نه خانی اومده نه خانی رفته!

امروز ...بعد از آنکه دیروز "چمران" گفت که من اصلن مشاور نبوده ام که برکنار شده باشم.... در سایت های خبری این مطلب درج شد که دفتر ریاست جمهوری از این آقا چمران گل و بلبل عذر خواهی کرده و اعلام کرده است که بعله ایشان درست گفتند .... نام ایشان به اشتباه در اطلاعیه آمده است.

با خودم گفتم عجبا ... ما اصلن از اشتباه اینکه در یک اطلاعیه به این مهمی .... نام کسی درج شده که اصلن روحش هم خبر نداشته می گذریم ....اما معمولش این است که نه بعد از چند روز ... بلکه اشتباه را اگر تایپیست هم کرده باشد ... باید کسی باشد که بلافاصله بفهمد و فوق فوقش چند ساعت بعد بگوید که نام این بنده خدا به غلط تایپ شده است....اصلن ما را چه به این حرفها ... خب کسی دوباره اطلاعیه را نخوانده و نفهمیده و بعد که آق "چمران" گفته دوباره خوانده اند و فهمیدند که اشتباه شده  و از اوشون عذرخواهی کردند...

اما این عجبای من از همه این مسائل نیست ... بلکه از این است که ما یک سمتی داریم مثلن رییس اداره کارگزینی سازمان آب پاشی! ... معزولش می کنیم ... موقع عزل ...اسم رییسش را اشتباهی ....می نویسیم و عذر خواهی می کنیم...در همان نامه عذرخواهی نام واقعی رییس اداره کارگزینی را می نویسیم که همه بدانند کی را عزل کرده ایم... حالا تو این عزل شونصد نفری مشاورین ...سوال اصلی این است که اون سمت مشاوره ای که به اشتباه اسم چمران کنارش اومد و عزل شد... اون سمته هم اشتباه بوده؟ ! ...اصلن وجود داشته؟ .... یا همین جور دلمون از خاله و عمه و پسر خاله گرفته بوه ... دست جمعی گفتیم قیافه هر کدومشون به چه کاری میاد ...تو خواب کارش رو انتخاب می کنیم ... فردا صبحش واسه اینکه حالشون رو جا بیاریم از اون کار برکنارشون می کنیم.... بعد پسردایی میاد می گه اسم من چرا این وسطه ...یادمون می افته ای وای راست می گه ها ... می گیم آره تو رو اشتباه برکنار کردیم.... حالا از کدوم کار...همون کاری که تو خواب ... خواب نما شده بودیم و بهش داده بودیم.

به قول مدیری:"مملکته داریم."

خداوند می فرماید:"در این هنگام،پیشوایان گمراه و گمراه‌کننده ....کیفر خدا را مشاهده می‌کنند؛ و دستشان از همه جا کوتاه می‌شود.

و (در این هنگام) پیروان می‌گویند: «کاش بار دیگر به دنیا برمی‌گشتیم، تا ازپیشوایان گمراه بیزاری جوییم،... خداوند این چنین اعمال آنها را به صورت حسرت‌زایی به آنان نشان می‌دهد؛ و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد"

" مگه نگفم از دی شب تا هالا به جای این چرندیاط نویسی .... بشین یک ملیون بار بنویس بسیرط....ای نسی لق لقو ... ای اجوزه ... ای اوام! ... "

روزگار دف زدن!

زمانی که فکر می کنم به نوشتن به گاه "ایام بی شوهری" ... یک امر برای ام کاملن نمایان است و آن چیزی نیست جز واگویه تمام تنهایی های خود .... و پیرامونیانی که می دیدم ... و این واگویه ها به شکلی می توان گفت بازگوی همه چیزهایی بود که شاید گاه ما را آزار دهد .... و یک به یک پست های آن وبلاگ توانست مرا به آرامشی نسبی برساند.

وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود.... اما من هنوز می نوشتم و گویی جنون نگارشی ام التیام نیافته بود! ... و غریب آنکه هنوز نیز! .... هر چند مدت هاست در وبلاگ ننوشته ام .... اما به خاطر نوع کارم هنوز نیز می نویسم ... و زیاد نیز!

گرچه آنچه می نویسم ... آنی نیست که همانند پست به پست وبلاگ ....التیام بخش باشد... اما خب جنون مرا که درمان می کند!

از اینکه وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود ... گفتم .... و از اینکه باز می نوشتم ... دلیل دیگری که جدای از جنون نگارشی ام در ادامه دادن به نوشتن وجود داشت .... فضای زیستی بیشتر ما در تاریخ معاصر جغرافیایی به نام ایران بود!... – هر از چند گاهی در تاریخ معاصر جغرافیایی که نام بردم ... همه چنین جنونی را برای نگارش و گفت و گو پیدا می کنند!.... و همیشه نیز با تشر تاریخی به همان جغرافیا ... نگارش و گفت و گو می رود خانه عمه اش!....این را نوشتم به یاد سال های نیمه نخست دهه شصت شمسی (زیاد فکر نکنید .... ذهنتان تاب نمی آورد ... در نوشته های من تاریخ هایی خواهید دید که به ازمنه پارینه سنگی باز می گردد) ....افتادم که هر که را می دیدی یا عضو انجمن خوشنویسان بود ... یا دف کار می کرد ... یا عکاسی .... و خب عده ای هم بودند که 500 دلاری هشت تومانی می گرفتند که بروند ترکیه را ببینند یا سنگاپور را ... تا تمدن ندیده ... از دار دنیا نروند !–

به هر حال در این فواصل زمانی که در گیر و دار نوشتن حقیرافتاد ... من نه کلاس خوشنویسی بودم ... نه دف و نه عکاسی .... و نه حتی سنگاپور یا همین دوبی خودمان!.... نه ... اصلن به قیافه من این کارها می خورد ... که همه را همان دهه شصت به تمام و کمال انجام داده ام و الکم را آویخته ام!

پس من از نیمه دوم سال گذشته چه غلطی می کردم؟ .... غلط های زیادی نمی کردم ... چرا که همیشه در زندگی غلط کرده بودم! – و بیشتر ما نیز ....حتی اگر خود باور نداشته باشیم ....تشر تاریخی به یادمان می آورد که عجب غلط هایی کرده ایم و خود خبر نداشتیم!-

نیمه دوم سال گذشته ... تمامی به خواندن و گفتن گذشت و صد البته به خوردن! ... به قدری خوردم و خندیدم – با جمعی از دوستان فرهیخته که خواست خدا بود هر روز همدیگر را ببینیم – که به یکباره اواخر بهمن ماه وقتی خواستم بروم به یک مهمانی معقول ... هیچ  لباس مناسبی به تنم نرفت.... رفتم روی ترازو و با خود گفتم :" یعنی این منم؟" .... در مقابل آینه تمام قد ایستادم و این بار دیدم صورت که مال خودم هست که هر روز می دیدم .... خب خودم هستم دیگر ... چه می شود کرد ...یک هو می بینی شدی 63 کیلو گرم به همین راحتی! .... و دیگر 54 کیلوگرمی نیستی.... و این از معایب همان تشر تاریخی است که به کنجی می روی وهر کسی کاری می کند و من هم نشسته بودم و از حرص تنقلات فراوان به تن و بدن رسانده بودم!.....این شد که از همان آخر سال تا به امروز ... با تلاشی که باز هم از همان تشر تاریخی بر می خیزد خود را رساندم به 46 کیلوگرم ... و الان چند ماهی است که نه  کم می شوم نه اضافه!

آنچه در پاراگراف پیشین گفتم هر چند به شوخی بود اما واقعیت دارد ...یکی از کارهای من در این تقریبا چند ماه که دارد کم کم به یک سال می رسد .... پرهیز از چاقی بود ... اما کار دیگری که شاید باید بر پیشانی این پست می نشست ... اما به دلیل توالی زمانی ....در این بخش بیان می شود ...لحظات بسیار زیبا ... ناب ... و توصیف ناشدنی که  اشک شادی بر چشمم می نشاند ... از بازشناسی زندگی  بود .... و  از "سرپرست و دوست" خواسته ام که توانایی دهد در این احساس دیگران را نیز شریک سازم ...که به طور یقین یکی از راه های اش نوشته های ام است....

"سرپرست و دوست" .... برای ام .... نه .... هنوز نمی توانم بنویسم .... هر وقت خواسته ام بنویسم ... احساس کرده ام ... لحظه ناب را ... به کلمات توصیفی انشاهای مدرسه ای تبدیل کرده ام و حتی معارف ! ... اما خیلی دوست می دارم که بتوانم درباره این لحظات بنویسم .... همانگونه که ابتدای کشف و شهود در این لحظات ... از آن سخن می گفتم ...نه در فضای مجازی.

دیگر کاری که در این مدت انجام داده ام .... و سیال در آن لحظات ناب بوده و به امید "سرپرست و دوست" خواهم بود... تغییر آپارتمان اجاره ای ام است ... به جای بزرگتری آمده ام ... تقریبن جایی بی سر و صدا ... و برای من ... آرامش بخش.

و آن دگر کار که شاید بپرسید ...بالاخره بعد از این چند سال زاری و اینترنت را روی سرت گرفتن ...شوور کردی یا نه ... پاسخش خیر است! .... اگر شووری هم برای ام یافتید ...نه پستش کنید نه بفرستیدش دم خانه ام ... نه راه خانه اش را به من نشان دهید ... یا اصلن کلید خانه را با صاحبخانه اش به من بدهید ... هر چند گاه تنهایی خود را سخت می نمایاند ... اما به ناگاه  ... "لطف و رحمت" "سرپرست و دوست" را در تنهایی ام می بینم.

تنهایی که در آن می توانم... آنچه اکنون بسیار به آن عشق می ورزم را انجام دهم و آن نیست مگر خواندن بی واسطه قرآن ... و نو به نو ... دریافت های جدید از آن .. – نترسید شبیه حاج خانوم دختر نشده ام -.

در کنارش من هم مثل همه مردم ... تی وی های ضاله می بینم ... حرف های مگو می گویم ... و خب دیگر نمی دانم مردم چه کارهایی می کنند مرا ببخشید تا همین جای اش را بلد بودم که قمپز بیایم!

و در آخر اگر از احوالات ما نخواسته باشید ... دست کم احوالات دانل را که خواهید خواست ... خب آخرین خبر از احوالاتش اینکه ....کماکان زنده است.

و آخر آخر آنکه به لطف چاپ کتاب ... دوستی را که سال های سال بود از دست داده بودم ... یافتم !

راستی داشت میان قمپز های ام این یکی یادم می رفت کتاب ایام بی شوهری که می خواهم نه سر به کتابش باشد نه ایامش نه شوورش! .... و نه حتی بی شوورش! ... چند ماه پیش کاندیدای کتاب اول رمان شده بود که خب اگرچه اول نشد ...اما خب نامزد که شد ... و این پایان این پست بود که از شوخ طبعی های روزگار یکی هم این است که گرچه نسترن نه نامزد شد نه عروس ... اما نوشته اش نامزد شد ... !

و این بود انشای من درباره اینکه "این چند ماه کدام گوری بودی؟"

پایان.

"کجا پایان مایان می نویسی واسه خودت... تو غلط کردی که می نویسی پایان ... اصلندم نمی خام صد سال سیاه شبیه من بشی نسی لق لقو! ... تازه الان سر شبه باید تا کله صب بنویسی "بسیرت"...فهمیدی لق لقو؟ ... خب حالا ...خلاص... می تونی نوشته زاله ات رو بفرستیش تو اون فزایی که دوشمنای اسلام واسه از راه به در کردن جوونا ساختن ....خداییش جوونم که نیستی که اومدی تو این فزا ... ای خدا ...از دست این اوام ...مردم از دست اوام به خسوس نسی گیس بریده لق لقو"

بچشید!

در مهمانی بحث سی ا سی گل کرده است... بحث سی ا سی ؟ ! ... نه خدای من ... کسی بحثی در این باره ندارد ... گروهی که مشغول بحث هستند ....همراه با سرفه های یک در میان ... درباره اوضاع اقتصادی ... درباره آلودگی هوا و دلایلش .... درباره اینکه چه بر سرشان خواهد آمد ... و یا چه بر سرشان آمده – حتی در این چند هفته – صحبت می کنند...

می دانم چند نفری که در بحث شرکت نکرده اند ... و ظاهرا گوش می دهند ... همانند هم فکر می کنیم... اما نمی دانم چند نفر از آنها اکنون به همانی که من می اندیشم ... می اندیشند... و بحث اقتصادی ادامه دارد...

می اندیشم ... آلودگی هوا چند نفر را تا به آستانه مرگ کشانده یا می کشاند .... می اندیشم ... جریان سنگین ذرات ناشی از آلودگی تا کی ابرها را از تهران دور می کند ... تا شاهد بی آبی و قحط سالی اضافه بر وضع اقتصادی باشیم.... می اندیشم .....

فخری خانم میانه سکوت من را با حجم صدای اش پر می کند. " آخ آخ آخ ... می بینی دست رو هر چی می زنی قیمتش سر به فلک می زنه ... " ... صدای اش با سرفه های کش دار و غلیظ قطع می شود ... روی اش را به سمتی دیگر کرده که من آلوده نشوم ...

می گویم: " چند وقته سرما خوردی"

" لاکردار .... سرما خوردگی نیست که ... رفتم دکتر می گه آلودگی هواست ... "

می اندیشم به روزنامه نگار روزنامه سیاست روز .... و دوباره با صدای فخری خانم به وسط مهمانی هل داده می شوم.... با صدایی زیر و آهسته می گوید: " می گن از بنزینه... پالایشگاهی که نیست ... نمی دونم چه مدلیه... "

"موقع انتخابات کجا بودی؟"

می گوید:" چی می گی تو .... معلومه تهران...." ... و انگار جذامی دیده اندکی به من خیره می شود و رو می کند به مهمانی دیگر....

و می اندیشم به قرآن ...." بچشید عذاب سوزانی که منکرش بودید .... و این عذاب نه به واسطه ستم پروردگار ... که خداوند به هیچ کسی ستم نمی کند بلکه به واسطه اعمالی است که پیشاپیش برای خود فرستادید...." (نقل به مضمون)

کوچه بغلی!

تصور نمی کنم در جامعه ایران نیاز باشد که اکس بزنیم یا بخوریم یا نمی دانم چه کوفت و زهرماری بکنیم که توهم بزنیم! (این هم از آن جمله های من درآوردی این روزگار است که نه فعلش به فاعلش می خورد و نه ... خب باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید )

این توهم ... نه از دوره دایی جان ناپلئونی اش که از ازمنه بسیار قدیم در افسانه های ما هم هست (عجب جمله ای خودمان حالیدیم از این همه کمالات!) ... نمونه اش شخصی نمی دانم ایرانی - ترکیه ای - روسی به نام ملانصرالدین است ( حالا که ابن سینا و فردوسی و ابوریحان و مولوی هر کدام مال جایی شده اند الا ایران ... دیگر به ملیت ملانصرالدین گیر ندهید که قرار بود از جامعه ایرانی بگویی ... تقصیر من فلک زده چیست که از اول اول اولش هم این ملا مشکوک می زد)

لابد شنیده اید یک روز ملا رفت نان بخرد ... دید نانوایی شلوغ است ... چه کند ... چه نکند؟ ... در همین راه حل یابی استراتژیک بود که یافت ...آنچه باید می یافت ... میانه جمعیت داد زد که چرا اینجا ایستاده اید ... مگر خبر ندارید کوچه بغلی نذری می دهند ... ملت به هوای نذری ... همه دویدند و رفتند ... ملا ماند  و نانوایی و نان تازه سنگک روی پیشخوان... با خودش فکر کرد ... وقتی کوچه بغلی نذری می دن ... بیخود واسه چی وایسه پول بده نان سنگک بخره ... و در به در کوچه بغلی شد که نمی دانست راست نانوایی است ...چپ نانوایی است ... غرب نانوایی است ... شمال نانوایی است.... اما به هر حال استراتژی اش را که یافته بود: وقتی نذری هست آدم پای نان پولی توی صف نمی ایستد!

دیدید از همون موقع ها ما توهم داشتیم ... حالا که دیگه واویلا همه اوستای کار توهم شدیم ...

و باز از آن جملات خودمان که خودمان از خودمان خوشمان بیاید هم بگوییم : ... و این توهم باعث شده که همه زندگی مان را تباه کنیم و گاه تباه کنند و گاه ....

راستی کسی سراغی از نان سنگک من ندارد ... انقدر پای نان سنگکی ایستادم و به خودم قبولاندم که دچار توهم نشوم که دیگر برای نان سنگکی آرد نیاوردند ... نانوای اش ... بگذریم ... اما می دانم یک عده پنج . شش سال است دنبال کوچه بغلی و نذری اند.... ما که بخیل نیستیم ...

و خداوند می فرماید: من به کسی ستم روا نمی دارم ... شما خودتان بر خودتان ستم می کنید.

... و یاد صبح می افتم که از پنجره موسسه تهرانی که سالهاست نمی شناسم ... دیده نمی شد.

انظرنا

شاید باید مطلب دیگری می نوشتم .... اما امروز وقتی گزارش تلویزیون بی بی سی درباره انتخابات در ساحل عاج را می دیدم .... به آنجایی که رسید که یک زن بیان می کرد : یکی از این دو رییس جمهور شوند ... ما به سیاست کاری نداریم و تنها از خدا می خواهیم که این ماجرا تمام شود .... و بعد دوربین از حالت کلوزآپ چهره زن بیرون می آمد و می چرخید تا پهنه بزرگی از مردم عادی را نشان دهد که جمع شده بودند ... _ خاضع و خاشع _ زانو زده و حتی تمام بدن خوابیده بر روی زمین گرم ... تا خدا آنها را از این ماجرا برهاند.

مردمی عادی ... مثل من ... مثل تو ... که یک روز رفتیم.... بگذرم

باز از ساحل عاج بگویم از تصاویری که می دیدم ... و در همان حال که نه  تنها چشمان من می دید ... چشمهای تو می دید ... و چشم جهان می دید ... به یاد آیه ای از سوره بقره افتادم که می گوید: نگویید خدایا(راعنا یعنی چوپان ما باش) بگویید (انظرنا یعنی ناظرما باش) .... و نه تنها من و تنها تو و نه تنها آن ساحل عاجی که بسیاری در زندگی هایی که رفته و زندگی هایی که نیامده ... به آنچه مامور بودند ...عمل کردند و خدا ناظر است ... و خدا ناظر است ... و خدا ناظر است.

کاش می شد دنیا به جای آنکه در دستان سیاستمداران باشد در دست مصلحان قرار گیرد....و مصلح کیست؟.... آنکه بر نفس خود ستم نمی کند .... چه کسی بر نفس خود ستم نمی کند ؟ .... کسی که وجدانی آسوده داشته باشد.... و چه کسی وجدانی آسوده دارد؟ .... کسی که بر دیگران ستم نکند.