زمانی که فکر می کنم به نوشتن به گاه "ایام بی شوهری" ... یک امر برای ام کاملن نمایان است و آن چیزی نیست جز واگویه تمام تنهایی های خود .... و پیرامونیانی که می دیدم ... و این واگویه ها به شکلی می توان گفت بازگوی همه چیزهایی بود که شاید گاه ما را آزار دهد .... و یک به یک پست های آن وبلاگ توانست مرا به آرامشی نسبی برساند.
وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود.... اما من هنوز می نوشتم و گویی جنون نگارشی ام التیام نیافته بود! ... و غریب آنکه هنوز نیز! .... هر چند مدت هاست در وبلاگ ننوشته ام .... اما به خاطر نوع کارم هنوز نیز می نویسم ... و زیاد نیز!
گرچه آنچه می نویسم ... آنی نیست که همانند پست به پست وبلاگ ....التیام بخش باشد... اما خب جنون مرا که درمان می کند!
از اینکه وبلاگ در زمان مشخصی تمام شده بود ... گفتم .... و از اینکه باز می نوشتم ... دلیل دیگری که جدای از جنون نگارشی ام در ادامه دادن به نوشتن وجود داشت .... فضای زیستی بیشتر ما در تاریخ معاصر جغرافیایی به نام ایران بود!... – هر از چند گاهی در تاریخ معاصر جغرافیایی که نام بردم ... همه چنین جنونی را برای نگارش و گفت و گو پیدا می کنند!.... و همیشه نیز با تشر تاریخی به همان جغرافیا ... نگارش و گفت و گو می رود خانه عمه اش!....این را نوشتم به یاد سال های نیمه نخست دهه شصت شمسی (زیاد فکر نکنید .... ذهنتان تاب نمی آورد ... در نوشته های من تاریخ هایی خواهید دید که به ازمنه پارینه سنگی باز می گردد) ....افتادم که هر که را می دیدی یا عضو انجمن خوشنویسان بود ... یا دف کار می کرد ... یا عکاسی .... و خب عده ای هم بودند که 500 دلاری هشت تومانی می گرفتند که بروند ترکیه را ببینند یا سنگاپور را ... تا تمدن ندیده ... از دار دنیا نروند !–
به هر حال در این فواصل زمانی که در گیر و دار نوشتن حقیرافتاد ... من نه کلاس خوشنویسی بودم ... نه دف و نه عکاسی .... و نه حتی سنگاپور یا همین دوبی خودمان!.... نه ... اصلن به قیافه من این کارها می خورد ... که همه را همان دهه شصت به تمام و کمال انجام داده ام و الکم را آویخته ام!
پس من از نیمه دوم سال گذشته چه غلطی می کردم؟ .... غلط های زیادی نمی کردم ... چرا که همیشه در زندگی غلط کرده بودم! – و بیشتر ما نیز ....حتی اگر خود باور نداشته باشیم ....تشر تاریخی به یادمان می آورد که عجب غلط هایی کرده ایم و خود خبر نداشتیم!-
نیمه دوم سال گذشته ... تمامی به خواندن و گفتن گذشت و صد البته به خوردن! ... به قدری خوردم و خندیدم – با جمعی از دوستان فرهیخته که خواست خدا بود هر روز همدیگر را ببینیم – که به یکباره اواخر بهمن ماه وقتی خواستم بروم به یک مهمانی معقول ... هیچ لباس مناسبی به تنم نرفت.... رفتم روی ترازو و با خود گفتم :" یعنی این منم؟" .... در مقابل آینه تمام قد ایستادم و این بار دیدم صورت که مال خودم هست که هر روز می دیدم .... خب خودم هستم دیگر ... چه می شود کرد ...یک هو می بینی شدی 63 کیلو گرم به همین راحتی! .... و دیگر 54 کیلوگرمی نیستی.... و این از معایب همان تشر تاریخی است که به کنجی می روی وهر کسی کاری می کند و من هم نشسته بودم و از حرص تنقلات فراوان به تن و بدن رسانده بودم!.....این شد که از همان آخر سال تا به امروز ... با تلاشی که باز هم از همان تشر تاریخی بر می خیزد خود را رساندم به 46 کیلوگرم ... و الان چند ماهی است که نه کم می شوم نه اضافه!
آنچه در پاراگراف پیشین گفتم هر چند به شوخی بود اما واقعیت دارد ...یکی از کارهای من در این تقریبا چند ماه که دارد کم کم به یک سال می رسد .... پرهیز از چاقی بود ... اما کار دیگری که شاید باید بر پیشانی این پست می نشست ... اما به دلیل توالی زمانی ....در این بخش بیان می شود ...لحظات بسیار زیبا ... ناب ... و توصیف ناشدنی که اشک شادی بر چشمم می نشاند ... از بازشناسی زندگی بود .... و از "سرپرست و دوست" خواسته ام که توانایی دهد در این احساس دیگران را نیز شریک سازم ...که به طور یقین یکی از راه های اش نوشته های ام است....
"سرپرست و دوست" .... برای ام .... نه .... هنوز نمی توانم بنویسم .... هر وقت خواسته ام بنویسم ... احساس کرده ام ... لحظه ناب را ... به کلمات توصیفی انشاهای مدرسه ای تبدیل کرده ام و حتی معارف ! ... اما خیلی دوست می دارم که بتوانم درباره این لحظات بنویسم .... همانگونه که ابتدای کشف و شهود در این لحظات ... از آن سخن می گفتم ...نه در فضای مجازی.
دیگر کاری که در این مدت انجام داده ام .... و سیال در آن لحظات ناب بوده و به امید "سرپرست و دوست" خواهم بود... تغییر آپارتمان اجاره ای ام است ... به جای بزرگتری آمده ام ... تقریبن جایی بی سر و صدا ... و برای من ... آرامش بخش.
و آن دگر کار که شاید بپرسید ...بالاخره بعد از این چند سال زاری و اینترنت را روی سرت گرفتن ...شوور کردی یا نه ... پاسخش خیر است! .... اگر شووری هم برای ام یافتید ...نه پستش کنید نه بفرستیدش دم خانه ام ... نه راه خانه اش را به من نشان دهید ... یا اصلن کلید خانه را با صاحبخانه اش به من بدهید ... هر چند گاه تنهایی خود را سخت می نمایاند ... اما به ناگاه ... "لطف و رحمت" "سرپرست و دوست" را در تنهایی ام می بینم.
تنهایی که در آن می توانم... آنچه اکنون بسیار به آن عشق می ورزم را انجام دهم و آن نیست مگر خواندن بی واسطه قرآن ... و نو به نو ... دریافت های جدید از آن .. – نترسید شبیه حاج خانوم دختر نشده ام -.
در کنارش من هم مثل همه مردم ... تی وی های ضاله می بینم ... حرف های مگو می گویم ... و خب دیگر نمی دانم مردم چه کارهایی می کنند مرا ببخشید تا همین جای اش را بلد بودم که قمپز بیایم!
و در آخر اگر از احوالات ما نخواسته باشید ... دست کم احوالات دانل را که خواهید خواست ... خب آخرین خبر از احوالاتش اینکه ....کماکان زنده است.
و آخر آخر آنکه به لطف چاپ کتاب ... دوستی را که سال های سال بود از دست داده بودم ... یافتم !
راستی داشت میان قمپز های ام این یکی یادم می رفت کتاب ایام بی شوهری که می خواهم نه سر به کتابش باشد نه ایامش نه شوورش! .... و نه حتی بی شوورش! ... چند ماه پیش کاندیدای کتاب اول رمان شده بود که خب اگرچه اول نشد ...اما خب نامزد که شد ... و این پایان این پست بود که از شوخ طبعی های روزگار یکی هم این است که گرچه نسترن نه نامزد شد نه عروس ... اما نوشته اش نامزد شد ... !
و این بود انشای من درباره اینکه "این چند ماه کدام گوری بودی؟"
پایان.
"کجا پایان مایان می نویسی واسه خودت... تو غلط کردی که می نویسی پایان ... اصلندم نمی خام صد سال سیاه شبیه من بشی نسی لق لقو! ... تازه الان سر شبه باید تا کله صب بنویسی "بسیرت"...فهمیدی لق لقو؟ ... خب حالا ...خلاص... می تونی نوشته زاله ات رو بفرستیش تو اون فزایی که دوشمنای اسلام واسه از راه به در کردن جوونا ساختن ....خداییش جوونم که نیستی که اومدی تو این فزا ... ای خدا ...از دست این اوام ...مردم از دست اوام به خسوس نسی گیس بریده لق لقو"