اعتماد

"خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد" ... می دانم که می دانید  این را مولانا می گوید ... وقتی این شعر را می خوانم انگار نویدی می دهد به تمام کسانی که اشک می ریختند ...بر پیشانی می کوفتند ... وقتی آهنگران می خواند: در باغ شهادت را که بستند.. مولانا گویی می گوید: بلند شو ... خبر دار شو که شکر که مظهر شیرینی و شهد ...است ... آنقدر زیاد شده که کارش به ارزانی رسیده ... به وفور می توانی از آن استفاده کنی .

چرا این پاراگراف را نوشتم؟ ... نتیجه یک لحظه به یاد آوری این مصراع بود ...همین و بس ... و بعد به یکباره به یاد آن شعر آهنگران و الخ.

و به رغم اینکه می خواستم پستم را از مطلبی دیگر شروع کنم ...بر پیشانی پست مولانا ...سزاوار نشست.

صبح مشغول کار در آشپزخانه بودم ... و طبق معمول زمانی که کار خانه می کنم ... تی وی هم برای خودش روشن بود ... به گمانم فارسی وان بود .. تصویر را نمی دیدم ... تنها صداها را می شنیدم ... وقتی تلاش داشتم از ته کابینت بالا ... ظرفی را بیرون بیاورم ...صدای تی وی همراه با موفقیت من در بیرون آوردن ظرف ... به گوشم رسید : "تو به من اعتماد نداری؟".... ظرف به دست به ادامه کارم مشغول شدم .... و حالا در ذهنم تمام صداها قطع شده بود .... اصلن قبلش هم صدایی نمی شنیدم! .... و حالا این جمله مدام برای ام  تکرار می شد ... مثل آن بود که فارسی وان می خواست یک روز تا شب همین یک جمله سوالی را بگوید: " تو به من اعتماد نداری؟"

و حالا چند دقیقه ای می شد که پس از یک ساعت مدام تکرار این سوال ... جمله هایی به گوشم می رسید ... جمله ها از درون ذهنم می آمد و باز مرا در ذهنم به جمله ای دیگر می کشاند ...و من گوشت چرخ کرده را با پیاز حسابی مخلوط می کردم!

"یعنی می خوای بگی بعد این همه یه رنگی که از من دیدی به من اعتماد نداری ؟" ...."حالا دیگه من محرم رازت نیستم...اگه به من اعتماد نکنی ....به کی می خوای اعتماد کنی؟" ..."باشه اعتماد نکن ..." و بعد بلافاصله در نقش فرد مقابل این جمله می شدم که به یادش می اومد ... چقدر دوستش همه جا بهش کمک کرده ...چقدر هواش رو داشته ...اگه اون نبود .... نه اصلن چی دارم می گم؟

.... تکه های گوشت چرخ کرده در دست من ...شکل می یابند ...و جمله های تکرار شونده ... مرا به سمتی دیگر می برند ...شده ام شبیه همان گوشت چرخ کرده ... که دستی آنها را شکل می دهد ...." نه اصلن بحث اعتماد نیست ... من به تو ...ایمان کامل دارم ... می دونم توهر کاری می کنی فقط از روی خوبیته ...یه وقتی هم اگه کار خوب پیش نره ...میدونم تلاشت رو کردی ...خب دنیا رو که نمی شه عوض کرد .... ولی به خدا حاضرم دست بذارم رو قرآن ...بهت ایمان دارم ...ایمان" ....در ذهنم از "اعتماد" ...رسیده ام به "ایمان" ..."ایمان"..." ایمان".

گریه های ام را همان موقع که پیاز رنده می کردم کرده بودم! ....حالا نوبت لبخند بود ... گویی سرپرست و دوست کنارم بود و می گفت : " تو به من اعتماد نداری؟" ... و من در درون خودم شادمان از اعتماد به دوست و سرپرستی بودم  که مالک یک قصر و یک کشور و ماشین های تفریحی و صد میلیارد دلار باشد ، نیست ...مالک تمام زمین و آسمان ها و هر چه در آن است، بوده و هست و حتی مالک روز هشتم! ...." چطور می تونم غمگین باشم وقتی دوست و سرپرستی چنین دارم." ....و وقتی صدای " تو به من اعتماد نداری ؟ " در ذهنم تکرار می شود.... خیالم راحت می شود و از تمام استرس هایی که داشته ام راحت می شوم ..."کار را ...پیش از آغاز به هنگام نیت ... به خوب کسی سپردم ... او حتی از آنچه من خبر ندارم در وجود خودم .... با خبر است....وقتی می گوید تو به من اعتماد نداری؟ ...یعنی خیالت راحت ... همان نیتت کار را تمام کرد"

اینها خودشیفتگی نیست ...اینها تلاشی است که بخواهم از او بنویسم ... کاش می توانستم از سرپرست و دوست به قدری بنویسم که احساس سرخوشی را که از ذاتش در وجودم شکل می گیرد ....قدری نوشته باشم ...اما احساس گاه خیلی بیگانه می شود با کلمه !

از صبح با تکرار این جمله سوال در ذهنم که خود گویی می آید ...از آرامش لبریز می شوم.... و بعد سوال گاه وجه دیگرش را به من می نمایاند ... به هنگامه تحلیل خودم و دیگران در زمان حال...

بالاتر از اعتماد چیست؟ اعتقاد؟ ... بالاتر از اعتقاد؟ ... ایمان؟ ....پس اگر ایمان داریم و حتی اعتماد ....چرا کتاب را به یک سو افکنده ایم و منتظر مانده ایم و کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته ایم؟ - این سوال آخر شامل خودم هم بیش و پیش از شما هم هست-

... و سرپرست و دوست بارها در کتاب گفته است که من به صراحت کامل با شما سخن می گویم .... و بعد .... در روز هشتم ... روزی که هنوز نیامده است ... در کتاب می خوانیم ....محمد آن روز از مردمی که به دین اسلام گرویده اند شکوه می کند که خدایا آنها کتاب را فراموش کردند.

کاش هیچ گاه "گوساله سامری" در اندیشه انسانی نبود.

پی نوشت: زندگی شاید همان ماهیتابه هست که همه ما چنان گوشت هایی باید در آن ابتدا پخته شویم ...مراقب باشیم از همان اول ما را سرخ نکنند! 

پی نوشت دوم : از دوستانی که منت میگذارند و پست های حقیر را می خوانند خواهش می کنم وقتی نظر بسیار خوب و سازنده ای دارند که هیچ جنبه خصوصی هم ندارد ...آن را خصوصی درج نکنند ...بگذارید اگر از پست ها کسی بهره ای نمی برد ...دست کم از نظرات شما بهره مند شود.

با سپاس.

عرفان و دلقک!

سال ها پیش نوشته بودم :" در روزگاری که عرفان / در لباس دلقکان سیرک درآمده است." ....

آن سال ها (سال هایی که شاید شما به خاطر نیاورید....سال های اوایل دهه هفتاد) بحث ها می کردیم با دوستان هم فکر ... و همه به یک نتیجه می رسیدیم که کار فرهنگی مقدم بر هر اقدامی دیگر است .

ما آن سال ها .... انقلاب مشروطه ...نهضت ملی شدن نفت ... و انقلاب اسلامی  را ..  در یک صد ساله اخیر پشت سر گذاشته بودیم ... که دو تایشان با کودتا نابود شده بودند.

بحث می کردیم ...بحث می کردیم ... بحث می کردیم ...گویی نقطه آغازین بحث ...نقطه پایان هم می شد ...گویی در محیط دایره واری گرفتار می شدیم ... گویی.

قبلترهای اش من کاری تحقیقی کرده بودم درباره "فره ایزدی" که گویا از همان ابتدای شکل گیری نطفه جایی از جغرافیای جهان که امروز ایران می نامیمش... تبدیل به اصلی ترین نقطه تفکر همه ایرانی ها در طول تاریخ شده بود ... تاریخ را که می خواندی یک شاه بود و بلافاصله تئوری وصل به آن "فره ایزدی".

و ما باید از کجا آغاز می کردیم؟ - کار فرهنگی را-

امروز به یکباره به یاد همان نوشته سال ها پیش افتادم :"در روزگاری که عرفان/ در لباس دلقکان سیرک درآمده است."...

و به یاد آوردم تمامی تاریخ معاصر را .... و به یاد آوردم ....تنوری "فره ایزدی" را .... و به یاد آوردم جنگ های بی شمار درون سرزمینی جغرافیایی به نام ایران را .... پسر ...پدر را می کشت تا به جای اش نشیند و تو گویی آب از آب تکان نمی خورد ... باز همه رعایا می شدند .... و کرنش وار پیرامون شاه .

بعدها ایرانی ها یاد گرفتند انقلاب کنند و به خواستهاشان برسند ...انقلاب مشروطه که حتی از انقلاب روسیه هم زودتر رخ داد و به نوعی حرکتی پیشتاز در همه جهان بود ... ایرانی ها را پس از چندی سرور و شادمانی .... غمگین ساخت ... با آنکه مجلس ساخته بودند تا شاه دیگر فرمانش مطلق نباشد و نظام مشروطه شود ....یعنی شاه ...سمبل وحدت ملی باشد و همه چیز مشروط در گرو رای مجلس و اجرای کار بلدان اجرایی .... تبدیل شد به هرج و مرج ....هرج و مرج که نه .... ایرانی ها دنبال گم شده شان شاید می گشتند:"فره ایزدی" ... یک اقتداری که تنها ید قدرت او باشد و با تشری همه چیز را سر و سامان بدهد .... و خب رضا شاه آمد ... و در تاریخ خوانده ایم که چگونه مردان را کلاه به سر کرد و زنان را بی حجاب .... و طلاب را به سرباز خانه ها! .... و ما دلمان برای آزادی دوره مشروطه لک زد ... رضا شاه  شهرسازی کرد و ایران زیبا شد .... اما باز وقتی جنگ جهانی دوم شد و او رفت .... از سال قحطی هم که گذشتیم ...احساس کردیم "وه چه هوای تازه ای برای نفس تازه کردن ..."

من چه می گویم ؟ ....خودم هم دیگر به درستی نمی دانم ... تنها می دانم ....بهتر آن است که بگویم به این نتیجه رسیده ام که اگرچه باید کار فرهنگی کرد ... و اگرچه برخی ابرفرهنگ ها را خیلی سخت می توان از بین برد که تاریخ چند هزارساله گواه آن است ... اما خصوصیت دیگر همه ما را سعدی به درستی شرح می دهد که همه کس عقل خود به کمال بیند و فرزند به جمال. ... و ما خودمان عمود فکر می شویم ....افکار هم را بر نمی تابیم ... و از سر لج و لج بازی حاضریم به خودمان زیان برسانیم تا ثابت کنیم مرغ همسایه غاز است!

بر من ببخشایید از این همه پریشان گویی ... اما امروز مدام فکر کردم ... چه چیزی مرا وابسته به این جغرافیا و مردمش می کند ؟ ... تاریخ ؟ ....زبان؟ ....

وقتی در خیابان دود تا انتهای گلوی ام رفت ....وقتی می بینم هیچ کسی به فکر هیچ کسی نیست .... کاش تنها این بود ...هیچ کسی به واقع به فکر خود نیست ...اگرچه از صبح تا شب سگ دو می زند و به خیالش خود را ثابت می کند با مدرک گرفتن ... ثابت می کند با پول درآوردن ...ثابت می کند با .... نمی دانم دیگر ...نمی دانم .

خیلی وقت است با این جغرافیا بیگانه ام ...اما مجبور به گذراندن میانه ای از مرگ و زندگی در آن .

کاش می شد ...کمی عوض شویم ....

نه من ابتدا خودم را می گویم ....کاش می شد کمی عوض شویم ...ستم بر خود نکنیم .... و آن وقت شاید ابرفرهنگ های رفته در ذهنمان برای همیشه می رفت.

امشب می خواستم سرم را به دیوار بکوبم ...جای اش آمدم این چرندیات را برای شما نوشتم ...شاید باید همان سرم را به دیوار می زدم که دیگر پریشان فکری و پریشان نویسی از یادم می رفت .

و من سرم را به " دیوار" می کوبم ...شاید "در" حساب دستش بیاید .

راستی به نظرتان چند ملت در دنیا مثل ما هست که انقلاب مشروطه کند ...نهضت ملی نفت کند ... پیشتاز جهان و منطقه شود .. و بعد از چند صباحی  جام پیروزی را به دیگران بدهد ...

و من باز  سرم را به " دیوار" می کوبم ...شاید "در" حساب دستش بیاید ..."در روزگاری که عرفان در لباس دلقکان سیرک ..".

 راستی یکم ماه دوازدهم چه اتقاقی را شامل می شود؟...شاید در تقویم ذهنهایمان سال آینده بدانیم ...مثل خیلی دیگراز تاریخ ها ...

من چهار روز پیش کجا بودم ؟ ...جایی پر از آرامش خیال ... و از دیروز این افکار ناخوشایند به سراغم آمد.

در کتاب آمده است ثمود ، لوط و بسیاری دیگر از پیامبران هر چه در توان داشتند امر به معروف و نهی از منکر کردند... اما کارگر نیفتاد که نیفتاد...عاقبت خداوند به آنها فرمود خود و دیگر به آیین پاک گرویدگان از میان قوم خارج شوید ...به سرزمینی دیگر روید ... چون فرمان هلاکت بر آنها قرار گرفته است.

و به یاد داشته باشیم .... خدا هیچ گاه بر بندگانش ستم نمی کند .... مثال خیلی کوچکی می زنم که از ذات حق بسیار به دور است ...اما شما تصور کنید .... اختراعی کرده اید ... نه اصلن یک اتاق را رنگ کرده اید ....ماشینتان را به دست خودتان تعمیر کرده اید ... آیا می زنید اختراعتان را خراب می کنید ... یا اتاق تازه رنگ شده را دیوارهای اش را نابود می کنید ... و یا ماشینتان را بنزین روی اش می ریزید و آتش می زنید....

پس چگونه خداوند می تواند به آنچه آفریده ستم کند؟ ....خداوند خود می فرمایند آنچه می بینید از خوبی و بدی که بر شما واقع می شود نتیجه اعمالی است که پیشاپیش برای خود فرستاده اید .

یک بار دیگر در ذهنم به ایران ...مردم ایران - از جمله خودم- فکر می کنم ...پیشاپیش چه ها برای خود فرستاده ایم.

باز هم از اینکه پریشان نوشتم عذر می خواهم .

خدایا آرامش چهار روز پیش را به من ببخش ...

پی نوشت از نوع همان هایی که برخی پیشاپیش برای خود می فرستند:

به گزارش ایرنا، بهمن دری معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: “طی یک سال گذشته و پس از اغتشاشات انتخابات ریاست جمهوری تاکنون ۳۵۰ عنوان کتاب با موضوع «فتنه» چاپ و منتشر شده است که سهم زیادی در روشن شدن چهره واقعی فتنه‌گران داشت.”

وی عصر روز چهارشنبه در آیین گشایش سیزدهمین نمایشگاه کتاب سیستان و بلوچستان افزود: پیش بینی می شود این رقم تا سال آینده به یک هزار عنوان برسد.

ضرغام دوست دارم !

من که یکی دو سالی هست ... ضرغام تی وی نمی بینم ... اما شنیده بودم که تحولات خیلی بزرگی تو این تی وی اجرا شده که باعث شده مردم از همه تی وی های ضاله رو بر گردونن و از صبح تا شب بشینن پای ضرغام تی وی ...پلکم نزنن ... تا امروز به خودم می گفتم :" یعنی ممکنه ؟ .... ای ول ضرغام ... ای ول تی وی ضرغام ... ای ول ضرغام تی وی ..." ... خلاصه همین جور ای ول ای ول می کردیم ولی  باز هم من کج فهم ... من نادان ... از سر لجبازی نمی دیدمش و خودم رو از تماشای این همه جذابیت که ناشی از خوش سلیقگی انفجاری در ضرغام تی وی بود محروم کرده بودم.

تا روز سرنوشت برای دیدن این جذب مخاطب 70 میلیونی در داخل و حداقل دو برابرش تو خارج کشور واسم جور شد.

چی جوری ؟

اینجوری که امروز بعدازظهر منزل یکی از دوستان دعوت بودم ....ضرغام تی وی روشن بود و برادر دوستم میخکوب مداحی بود!....مانده بودم چه شده ....مثل اینکه نگاه سوالی مرا دوستم خواند .... گفت: "داداشم داره فوتبال لیگ انگلیس رو نگاه می کنه"....مخم سوت کشید ...گفتم :"اینکه مداحیه" .... گفت : "وسط دو نیمه مداحی گذاشتن!" ....عجب خوش سلیقگی ...عجب مقابله ای با تهاجم فرهنگی ...بترکه چشم حسود ...

آخ داشت یادم می رفت ... چند وقت پیش شنیدم یه برنامه "سیاسی" هم تو ضرغام تی وی پخش می شه که اسمش هست "دیروز..امروز... فردا " ... به به چه حسن انتخابی ... بیتی از ترانه خانم فائقه آتشین ... زینت بخش یک برنامه سیاسی ... به این می گن بازم مقابله با تهاجم فرهنگی و ادغام فرهنگ با سیاست ! ...چی چی گفتما ...

به هر حال یادم باشه امشب واسه ضرغام جون اسفند دود کنم ... چشمش نکنین.

هوار هوار هر هوار به موقع باشه (لطفن با آهنگ کوروش یغمایی بخونید)

آقا من تو یه ساختمونی زندگی می کنم که شش تا واحد داره ... اما چهار تا خانواده ...- نه بابا ... دو تا واحد خالی نیست دنبال مکان نباشین –

من تو یه واحدم ... همسایه ام هم تو یه واحد .... چهار تا واحد دیگه هم .... دو تاشون با هم خواهرن.... دو تای دیگه هم با هم برادر! – رو برادرا یا خواهرها هیچ  نقشه ای نکشین ... چون خانواده دارن و هر کدوم یکی دو فقره بچه جوون –

حالا اینا رو واسه چی گفتم اصلن؟

ساختمون من به دلیل بافت خونگیش ... در عین وابستگی به هم ... اصلن سر و صدا هم نداره که نداره ... مگر مواردی استثنایی مث امشب ... که همه ما نشسته بودیم با صدای بلندتر از دیوارهای بینمون ... بنگاه سخن پراکنی انگلیس کافر - که نمی دونم چرا به جای سخن پراکندن هی تصویر می پراکند از ماجرای مصر-  ... رو. می دیدیم ... و من بدون اینکه خونه همسایه ها باشم ... با توجه به دعوت چند شب قبل همسایه از من و میزان آجیل و تخمه در خونشون .... حدس می زدم که همه تخمه خورون دارن فینال مصر رو می بینن ... که یه هو صدای الله اکبر اومد....

ما هم ....جو زده از فینال مصر رفتیم کنار پنجره و دستی به گوش گذاشتیم و هوار زدیم – ولی یه گوشمون هم به همون تی وی ضاله بودا - ...وسط هوار هوارهای ما که با شکستن تخمه گاهی اوقات به سرفه ... یا آب شکستن در گلو می رسید.... صدای تی وی از هوار ما بلندتر به گوش رسید که داشت می گفت اگه مبارک امشب بره ... درست می شه مث ماجرای سی و دو سال قبل ... چون فردا 22 بهمنه....

بدون اینکه همدیگه رو ببینیم ....ولی میدونم کاری مشابه کردیم ...ساعت رو نگاه کردیم ... ساعت 9 بود ... نه 10 ... و ما طبق عادت این یکی دو سال باید ساعت 10 هوار می زدیم ... نه ۹!

چه حالی کردن بعضیا .... وقتی یه ساختمون کلن ساندیس خور رو تو منطقه شناسایی کردن!

... نتیجه منطقی : "جو گیر نشوید به جز 25 ماهی مثل خرداد یا ...!"

چه دوغی!

حتمن شنیدین که یه بابایی با یه کاسه ماست نشسته بود کنار دریا .... و آخرش گفت: " اگه دوغ بشه ... چه دوغی بشه"!

حالا شده حکایت من... امسال رو گذاشته بودم که اولین آلبومم رو بیرون بدم ... نه بابا با صدای خودم که نه ... منظورم اینه که اولین آلبوم با اسم "نسترن رها" ...یعنی نسترن رها بشه ... یه چیزی تا مایه های شاعر ماعر کارها...

به فضل خداوند امسال ... با کتابش حظ کردم و این کیف هم چنان ادامه داره... اما از اون بر ... یه نفر که می خواد آلبومش رو جمع کنه و البته با اسم "نسترن رها" ... فوری شعر می خواد... حالا من از کدوم گوری بیارم ... موندم ...

جالب ترین نکته اینه که تمام ترانه های ناتمام رو گم کردم ... حتی اونهایی که تو ضبط گذاشته بودم ... نمی دونم چی جوری پاک شده !

و از نیم ساعت پیش که شروع کردم به عزم گفتن شعری ...(باز هم تو همون مایه معر) مدام به خودم می گم ... "کاش می شد از اونچه در تمام این چند ماه تجربه کردم ... از خدا که جز او نیست بگم ... اما می دونم ... الان نمی شه ."

و واسه همین سرگیچه گرفتم ... نمی خوام مث قدیمام شعر و معر بگم ... و نمی خوام ....

اصلن معلوم هست من دارم چی چی می گم ؟

این پست یک فرار محسوب می شه از درگیر کردن ذهن به شعر یا همون بهتر بگم معر.

فعلن.

طریقه لاغری

خب بعضیا ... چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی ... از من سوال کردن که چی جوری تونستم خودم رو لاغر کنم .

تا به حال در دنیای مجازی توضیح ندادم .... اما در دنیای واقعی هر کسی شنید ... گفت: "وای من نمی تونم." ... و از خیرش گذشت.

اما چون ازم سوال کردین که چی جوری تونستم خودم رو لاغر کنم. برنامه ام رو توضیح میدم ... البته این رو بگم که الان تا حدود زیادی به این برنامه غذایی عمل نمی کنم ... تقریبن چند ماهی می شه ... و هر چه دلم می خواد می خورم ... از بدترین نوع هم می خورم ... از شله زردفراوون گرفته .... تا بستنی ... نان خامه ای .... و حلورده .... و تونستم از 46 کیلوگرمی که شده بودم برسم به 48 !

و اما برنامه غذایی و برنامه های کناری اش!:

برنج ... قند و شکر .... روغن به طور کامل حذف شد و به جای اش .

صبحانه :

اول صبح چون من سیگاری هستم حتمن باید سیگار و چای ام را م کشیدم و می خوردم ... دو لیوان چای ... هر کدام به همراه پنج عدد مویز! (آره به خدا مویز)

ساعت 10 صبح یک لیوان شیر به همراه 21 عدد مویز ( این عدد 21 رو یکی از دوستام گفته بود خیلی قبلا که اگه آدم صبح به صبح 21 مویز بخوره به همراه صبحونه اش عقلش زیاد می شه .... ما هم کم عقل .... می زدیم تو رگ )

در طول روز تا ناهار .... بعد از ناهار ....عصر .... و شب .... خب اگه چای نمی خوردم که می مردم .... و به همراه هر کدام هم 5 مویز .... به عبارتی تقریبن روزی هشتاد عدد مویز .... باورتون می شه می شمردم مویزا رو!

حالا می ریم سر غذای اصلی :

یک تکه کباب به اندازه چهار انگشت ... یک تکه مرغ آن هم به اندازه چهار انگشت منتها ارتقاعش بیشتر! که روی اش پس از پخت با روغن زیتون تفت کوچکی داده شده بود.

و کنارش یک دنیا چیز دیگر که شامل هویج، کدو، فلفل دلمه ای ، پیاز ، قارچ است که از خودم اختراع کردم که مواد کافی به بدنم برسد ....آنها را می گذارم کاملن پخته شود .... و بعد موقع خوردن روی اش روغن زیتون می ریزم!

و در کنار همه اینها ... سبزی خوردن به صورت فت و فراون!

و سه قطعه نان سنگک اندازه کف دست ...گاهی اوقات هم بعضی های اش را به اندازه دو کف دست بر می داشتم و می گفتم انشالله گربه است!

تنگ غروب تو سرمای اواخر بهمن و اسفند .... ورزش در پارک نزدیک خانه ... که بلافاصله تبدیل شد به نرمش خانگی و بعد هم بی خیال بابا!

شب ها که گرسنه می شدم .... بهترین شکم پر کن کاهو بود نه به شکل سالاد .... بلکه خود کاهو ... چند برگ که می خوری انگار شام مفصلی خورده ای !

و این بود برنامه غذایی که اجرا شد و من را بیافرایی ساخت.... اگه شما هم می تونین انجامش بدین.

در حال حاضر ....غذای اصلی من همانیست که گفتم .... اما صبح ها مفصل می خورم ... و با چای شکلات هم می خورم ....اما مویز خوری به صورت یه مشت با یه چای هم دارم ....اما مهمتر از همه این است که متوجه شدم اون چیزی که باید در برنامه ام بی خیالش نمی شدم ورزش بود ... و حالا یک هفته ای است که کج دار و مریز ورزش می کنم .

این بود برنامه تغذیه برای لاغری در شش ماه از سوی نسترن رها

البته گفته باشما تو همون ماه اول حداقل سه تا چهار کیلوگرم وزن کم می کنین .

"و می شین نسی لق لقو ...آمل اصتکبار"

ای پایتخت نشین ها

من اصلن نمی فهمم ... چرا یه عده پایتخت نشین خودشون رو همه کشور مصر می دونن .... آقاجان مصر که همش قاهره نیست ... بله نیست ... همین امروز دیدین که مردم به صورت خودجوش با چوب و چماق و چاقو و گاهی اوقات با گاز اشک آور با اتوبوس  ... از اکناف و اطراف  قاهره اومدن تا نشون بدن کل مملکت ... پایتخت نیست...اصلن غلط کردن یه میلیون جمعیت تو یه پایتخت 16 میلیون نفری... خودشون رو کل ملت تصور کردن و می خوان یه نظام سی ساله رو سرنگون کردن ...تازشم اصلن غلط کردن بی بی سی و یورو نیوز و همه بنگاه های متعلق به غرب ....تو یه جنگ نرم ... این یه میلیون نفر رو هی نشون بدن و بگن ملت مصر ...

اگه فقط اسم پایتخت و کشور رو عوض کنیم و یه میلیون نفر رو بکنیم سه میلیون نفر چه شود ؟ ... و وای به ما که جنگ تهران و شهرستان ها رو خودمون به راه انداختیم .... وای به ما ....

"چه چی می گی  لق لقو ... اینی که می بینی تو مصر داره می شه ... طحط تعسیر انقلاب ما بوده ...ای ضد انقلاب"

"من ضد انقلابم ....وای که چقذه دلم واسه یه انقلاب تنگ شده حالا هر جا باشه ....آخ ملاجم"

"اون مبارک باید صرنگون شه ... می دونی چرا؟"

"چرا؟"

"اولندش آمل استکباره مص تو ... دومندش ... حالا بگذریم ...همش دعا دعا می کنم .... به عغل پوکش نرسه که به اون اکناف و اترافیای قاهره ... اکص بده "

"جرا؟"

"چون اون فقط مال خودمونه ....نسی نمی دونی یه حالی میده ... یه حالی میده .."

خودمونیم ...این حاج خانوم دختر ... تازگیا از دهنش چی چی ها در میره ها.

پی نوشت: روز ۲۲ بهمن همه با هم یاد انقلاب ۵۷ را گرامی می داریم.

چشم ها ...قسمت دوم ته خط!

صدای بچه ها که به دنبال شکار بودند می آمد  .... و من .... و من .... و من .

عمق فاجعه ای که تصور می کردم "فاجعه" است ... لحظه به لحظه باور پذیر می شد .... می توانستی حس کنی که بر سرت آوار مصیبت فرو ریخته.

و من .... و من .... و من ...در میان دیوارهایی که تنها جان پناه برای ام بودند برای چند ماه.... به راستی چند ماه؟

هر چه می اندیشیدم هیچ راهی نداشتم ...- آیا اصلن فکر می کردم یا تصور می کردم که می اندیشم؟-

پدر می گوید :" نه دیگر توان کاری را که می کنم ندارم باید استعفا بدهم " .... آشکارا در چهره مادر و خواهر ترس را می بینم ...ترس بی پولی ... ترس ....ترس ... ترس .

در خیابان کودکی قدم می زنم ... جعفر آقا بقالی اش را دارد ... علی الکتریکی ... مغازه اش را دارد ....عطری بنگاه معاملات ملکی اش را .... و من می اندیشم .... "خب پدر آن کار شیک را اگر رها کند چه می شود ؟....هیچی...اصلن چرا مادر و خواهر نگرانند ... نهایتش پدر می آید بقالی باز می کند ... اوه خدا من چه کیفی می کنم تو بقالی ..." باز فکر می کنم ...."الکتریکی هم خوب است ...چقدر از ویترین علی الکتریکی .... چراغ های کوچک را تماشا کرده ام و لذت برده ام ... آره خوبه به خدا " ... خوشحال می شوم ....خوشحال می شوم .... تنها مشکلم بقالی یا الکتریکی یا اصلن نه ..... مغازه لوازم التحریر.... اوه خدا چرا از اول فکرش را نکردم ...بوی پاک کن ....بوی مدادها ... بوی دفترچه های نو ... "چه کیفی دارد وول خوردن میون اون همه لوازم التحریر..."

... و بچه ها ی مجتمع هنوز در پی شکارند ... و من ... هر چه می اندیشم هیچ راهی نمی یابم.... آیا اصلن می اندیشم؟ ...

چرا اینگونه شد .... و فریاد می زنم :"خداااااااااا"

پی نوشت :" هیچ چشمی مرا نمی بیند ... اما من همه چشم ها را می بینم ".

و من به چشم های ام می اندیشم .... و من به چشم ها می اندیشم ... چشم های ملتمس ...چشم هایی پر از ش.هو.ت.... چشم هایی خسته .... چشم هایی گریان .... چشم هایی با برق شادی .... چشم هایی از لذت سیراب و نیم بسته ....چشم هایی .... چشم هایی... چشم هایی....

"عینک بزن کسی از چشات نفهمه ترسیدی" ... "روت رو محکم بگیر ...چشای شهلات رو کسی نبینه" .... چشم ها.... چشم ها .

یادته؟

پارسال خرداد ماه ... خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد .... سارا دختر خوشگل .... جوان .... تحصیل کرده ...و  دارای خانواده خوب  بود ... و ما همه منتظر بودیم که عروسی او با دارا هر چه زودتر انجام شود .... اما یک دفعه همه چیز تموم شد ... اما ما هنوز امید داشتیم ... سارا اقدامی بکنه ... دارا حرکتی بکنه .... که گفتن از تو حرکت از خدا برکت ... اما فکرشو بکن وسط ماه صفر ... شنیدیم دارا با کبری ازدواج کرده .... به همین سادگی...

آه ... داشت یادم می رفت ... باز پارسال همون خرداد ماه بود که کوروش ... پسر باهوشی که به اینشتین معروف شده بود و ما دیگه عادت کرده بودیم بهش بگیم "اینشتین" ...  مث چی تخت گاز داشت می خوند تا تیرماه .... کنکور امتحان بده .... امتحان هم داد ... همه منتظر بودیم که  کوروش نه تنها دانشگاه قبول شه که  نفر اول کنکور هم  بشه .... اما یه دفعه تو یه انتخاب اشتباه برای رشته ...کوروش در رشته ای که می بایست پذیرفته می شد ... قبول نشد .... با اینکه جزو نفرات برتر کنکور شده بود! .... کوروش باز هم خوند .... باز هم خوند .... اما این بار نه برای کنکور .... واسه رفتن ... و رفت اون بر آب .... فکر کنم زمستون پارسال بود... الان نمی دونم کوروش = اینشتین تو غربت چی کار می کنه ....اما باورتون می شه یه هو  امسال ... باز تو همین ماه صفر امسال  بود که شنیدیم حیدر ... – آخ اگه بدونین حیدر آی کیوش یک دهم کوروش هم نیست! -  واسش یه نامه اومد که اشتباهی شده بوده و امسال بیاد از ترم دوم سر کلاس دانشگاه بشینه ! .... به همین سادگی.

 اینا رو گفتم یاد تونس و مصر افتادم ....بگذریم ....آره داشتم می گفتم پارسال خردادماه بود ....خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد ....سارا دختر خوشگل ....جوان ....تحصیل کرده ....

"اوی نسی یادت رفت بگی ....من از پارسال تابستون فرت و فرت متالعاط انطرنتی و قیر انطرنتی داشتم ... همه فکر می کردن من مص مهندسا ...عینکی می شم ....اون وقت یه هو .... وسط ماه صفر تو لق لقو آمل اسطکبار... عینکی شدی! ... "

ته خط!

همه چیز از یک روز که تصور می کردم نفرین شده است ... آغاز شد.

روزی آفتابی ، اما پر  از دود.

به سمت داروخانه می رفتم که دارویی بخرم ... به یکباره آنچه تصور می کردم "آوار مصیبت" است ... بر سرم فرو ریخت.

در خیابان بود که دیدمش ... در ماشینش را باز کرد ... سوار شدم ... و او بی مقدمه گفت... بی مقدمه.

من در تصورم ... نزدیک به نیمی از دارایی ام را از دست داده بودم!

دارایی که برای ام در آن روزها حکم نفس را داشت برای زیستن ... – مثل همه آدم ها- .

دارایی که می توانستم بروم داروخانه و با آن داروی ام را بخرم ... و یا بروم نانوایی .. قرص نانی بخرم برای قوت زیستن ...زیستن ...زیستن.

و حال ...دیگر نبود.

گفت :"برسونمت داروخونه؟"

کجا می خواستم بروم ... اصلن جایی می خواستم بروم ؟

گفتم:"نگه دار ... تو راهت رو کج نکن ... خودم میرم ."

ماشین را نگه داشت.

به زیر آفتاب و دود ... ایستادم ... و احساس کردم ... دیگر نمی توانم ... گامی بردارم... احساس کردم ... باید بنشینم.

نه ... نه ... احساس کردم ... اصلن احساسی ندارم ! ....

ماشینی گرفتم ...."مستقیم!"

به کجا می خواستم بروم؟... به کجا؟

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در ابتدای چهل و دو سالگی ؟

به جایی که برای راننده انتهای راه مستقیم بود و برای من ته خط زندگی رسیدم.

پیاده شدم ... راه رفتم ... راه رفتم ... راه رفتم ... به زیر آفتاب و دود .

به زیر آفتاب و دود.

قدم بر می داشتم ... اما به مانند مسخ شده ای بودم که حتی توان گریستن نداشت. حجم آنچه واقعیت بود بیش از توان من بود.

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در  ابتدای  چهل و دو سالگی ؟

و این آغاز بود ...آغازی در یک روز که تصور می کردم نفرین شده است.

به آپارتمانم رسیده بودم ... سیگاری روشن کردم ... صدای بازی بچه ها که از حیاط مجتمع می آمد  دیوانه کننده بود... – بازی هایی تمام نشدنی از بچه هایی که تصور می کردند در جنگلی زندگی می کنند و هر یک به شکار حیوانی دیگر !-

... سر به بالش فرو کردم و با تمام توان داد زدم ..

دوباره برخاستم... سرم را به دیوار تکیه دادم ... – ایستاده- ...زندگی سال ها بود از حرکت ایستاده بود .... و من ایستاده ... سر به دیوار تکیه داده ... و بچه ها... پر از جنجال ... به دنبال شکار!