کوچه بغلی!
این توهم ... نه از دوره دایی جان ناپلئونی اش که از ازمنه بسیار قدیم در افسانه های ما هم هست (عجب جمله ای خودمان حالیدیم از این همه کمالات!) ... نمونه اش شخصی نمی دانم ایرانی - ترکیه ای - روسی به نام ملانصرالدین است ( حالا که ابن سینا و فردوسی و ابوریحان و مولوی هر کدام مال جایی شده اند الا ایران ... دیگر به ملیت ملانصرالدین گیر ندهید که قرار بود از جامعه ایرانی بگویی ... تقصیر من فلک زده چیست که از اول اول اولش هم این ملا مشکوک می زد)
لابد شنیده اید یک روز ملا رفت نان بخرد ... دید نانوایی شلوغ است ... چه کند ... چه نکند؟ ... در همین راه حل یابی استراتژیک بود که یافت ...آنچه باید می یافت ... میانه جمعیت داد زد که چرا اینجا ایستاده اید ... مگر خبر ندارید کوچه بغلی نذری می دهند ... ملت به هوای نذری ... همه دویدند و رفتند ... ملا ماند و نانوایی و نان تازه سنگک روی پیشخوان... با خودش فکر کرد ... وقتی کوچه بغلی نذری می دن ... بیخود واسه چی وایسه پول بده نان سنگک بخره ... و در به در کوچه بغلی شد که نمی دانست راست نانوایی است ...چپ نانوایی است ... غرب نانوایی است ... شمال نانوایی است.... اما به هر حال استراتژی اش را که یافته بود: وقتی نذری هست آدم پای نان پولی توی صف نمی ایستد!
دیدید از همون موقع ها ما توهم داشتیم ... حالا که دیگه واویلا همه اوستای کار توهم شدیم ...
و باز از آن جملات خودمان که خودمان از خودمان خوشمان بیاید هم بگوییم : ... و این توهم باعث شده که همه زندگی مان را تباه کنیم و گاه تباه کنند و گاه ....
راستی کسی سراغی از نان سنگک من ندارد ... انقدر پای نان سنگکی ایستادم و به خودم قبولاندم که دچار توهم نشوم که دیگر برای نان سنگکی آرد نیاوردند ... نانوای اش ... بگذریم ... اما می دانم یک عده پنج . شش سال است دنبال کوچه بغلی و نذری اند.... ما که بخیل نیستیم ...
و خداوند می فرماید: من به کسی ستم روا نمی دارم ... شما خودتان بر خودتان ستم می کنید.
... و یاد صبح می افتم که از پنجره موسسه تهرانی که سالهاست نمی شناسم ... دیده نمی شد.