حتمن شنیدین که یه بابایی با یه کاسه ماست نشسته بود کنار دریا .... و آخرش گفت: " اگه دوغ بشه ... چه دوغی بشه"!

حالا شده حکایت من... امسال رو گذاشته بودم که اولین آلبومم رو بیرون بدم ... نه بابا با صدای خودم که نه ... منظورم اینه که اولین آلبوم با اسم "نسترن رها" ...یعنی نسترن رها بشه ... یه چیزی تا مایه های شاعر ماعر کارها...

به فضل خداوند امسال ... با کتابش حظ کردم و این کیف هم چنان ادامه داره... اما از اون بر ... یه نفر که می خواد آلبومش رو جمع کنه و البته با اسم "نسترن رها" ... فوری شعر می خواد... حالا من از کدوم گوری بیارم ... موندم ...

جالب ترین نکته اینه که تمام ترانه های ناتمام رو گم کردم ... حتی اونهایی که تو ضبط گذاشته بودم ... نمی دونم چی جوری پاک شده !

و از نیم ساعت پیش که شروع کردم به عزم گفتن شعری ...(باز هم تو همون مایه معر) مدام به خودم می گم ... "کاش می شد از اونچه در تمام این چند ماه تجربه کردم ... از خدا که جز او نیست بگم ... اما می دونم ... الان نمی شه ."

و واسه همین سرگیچه گرفتم ... نمی خوام مث قدیمام شعر و معر بگم ... و نمی خوام ....

اصلن معلوم هست من دارم چی چی می گم ؟

این پست یک فرار محسوب می شه از درگیر کردن ذهن به شعر یا همون بهتر بگم معر.

فعلن.