چشم ها ...قسمت دوم ته خط!
عمق فاجعه ای که تصور می کردم "فاجعه" است ... لحظه به لحظه باور پذیر می شد .... می توانستی حس کنی که بر سرت آوار مصیبت فرو ریخته.
و من .... و من .... و من ...در میان دیوارهایی که تنها جان پناه برای ام بودند برای چند ماه.... به راستی چند ماه؟
هر چه می اندیشیدم هیچ راهی نداشتم ...- آیا اصلن فکر می کردم یا تصور می کردم که می اندیشم؟-
پدر می گوید :" نه دیگر توان کاری را که می کنم ندارم باید استعفا بدهم " .... آشکارا در چهره مادر و خواهر ترس را می بینم ...ترس بی پولی ... ترس ....ترس ... ترس .
در خیابان کودکی قدم می زنم ... جعفر آقا بقالی اش را دارد ... علی الکتریکی ... مغازه اش را دارد ....عطری بنگاه معاملات ملکی اش را .... و من می اندیشم .... "خب پدر آن کار شیک را اگر رها کند چه می شود ؟....هیچی...اصلن چرا مادر و خواهر نگرانند ... نهایتش پدر می آید بقالی باز می کند ... اوه خدا من چه کیفی می کنم تو بقالی ..." باز فکر می کنم ...."الکتریکی هم خوب است ...چقدر از ویترین علی الکتریکی .... چراغ های کوچک را تماشا کرده ام و لذت برده ام ... آره خوبه به خدا " ... خوشحال می شوم ....خوشحال می شوم .... تنها مشکلم بقالی یا الکتریکی یا اصلن نه ..... مغازه لوازم التحریر.... اوه خدا چرا از اول فکرش را نکردم ...بوی پاک کن ....بوی مدادها ... بوی دفترچه های نو ... "چه کیفی دارد وول خوردن میون اون همه لوازم التحریر..."
... و بچه ها ی مجتمع هنوز در پی شکارند ... و من ... هر چه می اندیشم هیچ راهی نمی یابم.... آیا اصلن می اندیشم؟ ...
چرا اینگونه شد .... و فریاد می زنم :"خداااااااااا"
پی نوشت :" هیچ چشمی مرا نمی بیند ... اما من همه چشم ها را می بینم ".
و من به چشم های ام می اندیشم .... و من به چشم ها می اندیشم ... چشم های ملتمس ...چشم هایی پر از ش.هو.ت.... چشم هایی خسته .... چشم هایی گریان .... چشم هایی با برق شادی .... چشم هایی از لذت سیراب و نیم بسته ....چشم هایی .... چشم هایی... چشم هایی....
"عینک بزن کسی از چشات نفهمه ترسیدی" ... "روت رو محکم بگیر ...چشای شهلات رو کسی نبینه" .... چشم ها.... چشم ها .