پارسال خرداد ماه ... خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد .... سارا دختر خوشگل .... جوان .... تحصیل کرده ...و  دارای خانواده خوب  بود ... و ما همه منتظر بودیم که عروسی او با دارا هر چه زودتر انجام شود .... اما یک دفعه همه چیز تموم شد ... اما ما هنوز امید داشتیم ... سارا اقدامی بکنه ... دارا حرکتی بکنه .... که گفتن از تو حرکت از خدا برکت ... اما فکرشو بکن وسط ماه صفر ... شنیدیم دارا با کبری ازدواج کرده .... به همین سادگی...

آه ... داشت یادم می رفت ... باز پارسال همون خرداد ماه بود که کوروش ... پسر باهوشی که به اینشتین معروف شده بود و ما دیگه عادت کرده بودیم بهش بگیم "اینشتین" ...  مث چی تخت گاز داشت می خوند تا تیرماه .... کنکور امتحان بده .... امتحان هم داد ... همه منتظر بودیم که  کوروش نه تنها دانشگاه قبول شه که  نفر اول کنکور هم  بشه .... اما یه دفعه تو یه انتخاب اشتباه برای رشته ...کوروش در رشته ای که می بایست پذیرفته می شد ... قبول نشد .... با اینکه جزو نفرات برتر کنکور شده بود! .... کوروش باز هم خوند .... باز هم خوند .... اما این بار نه برای کنکور .... واسه رفتن ... و رفت اون بر آب .... فکر کنم زمستون پارسال بود... الان نمی دونم کوروش = اینشتین تو غربت چی کار می کنه ....اما باورتون می شه یه هو  امسال ... باز تو همین ماه صفر امسال  بود که شنیدیم حیدر ... – آخ اگه بدونین حیدر آی کیوش یک دهم کوروش هم نیست! -  واسش یه نامه اومد که اشتباهی شده بوده و امسال بیاد از ترم دوم سر کلاس دانشگاه بشینه ! .... به همین سادگی.

 اینا رو گفتم یاد تونس و مصر افتادم ....بگذریم ....آره داشتم می گفتم پارسال خردادماه بود ....خوب خوب یادمه .... مگه می شه از یاد برد ....سارا دختر خوشگل ....جوان ....تحصیل کرده ....

"اوی نسی یادت رفت بگی ....من از پارسال تابستون فرت و فرت متالعاط انطرنتی و قیر انطرنتی داشتم ... همه فکر می کردن من مص مهندسا ...عینکی می شم ....اون وقت یه هو .... وسط ماه صفر تو لق لقو آمل اسطکبار... عینکی شدی! ... "