بچشید!
می دانم چند نفری که در بحث شرکت نکرده اند ... و ظاهرا گوش می دهند ... همانند هم فکر می کنیم... اما نمی دانم چند نفر از آنها اکنون به همانی که من می اندیشم ... می اندیشند... و بحث اقتصادی ادامه دارد...
می اندیشم ... آلودگی هوا چند نفر را تا به آستانه مرگ کشانده یا می کشاند .... می اندیشم ... جریان سنگین ذرات ناشی از آلودگی تا کی ابرها را از تهران دور می کند ... تا شاهد بی آبی و قحط سالی اضافه بر وضع اقتصادی باشیم.... می اندیشم .....
فخری خانم میانه سکوت من را با حجم صدای اش پر می کند. " آخ آخ آخ ... می بینی دست رو هر چی می زنی قیمتش سر به فلک می زنه ... " ... صدای اش با سرفه های کش دار و غلیظ قطع می شود ... روی اش را به سمتی دیگر کرده که من آلوده نشوم ...
می گویم: " چند وقته سرما خوردی"
" لاکردار .... سرما خوردگی نیست که ... رفتم دکتر می گه آلودگی هواست ... "
می اندیشم به روزنامه نگار روزنامه سیاست روز .... و دوباره با صدای فخری خانم به وسط مهمانی هل داده می شوم.... با صدایی زیر و آهسته می گوید: " می گن از بنزینه... پالایشگاهی که نیست ... نمی دونم چه مدلیه... "
"موقع انتخابات کجا بودی؟"
می گوید:" چی می گی تو .... معلومه تهران...." ... و انگار جذامی دیده اندکی به من خیره می شود و رو می کند به مهمانی دیگر....
و می اندیشم به قرآن ...." بچشید عذاب سوزانی که منکرش بودید .... و این عذاب نه به واسطه ستم پروردگار ... که خداوند به هیچ کسی ستم نمی کند بلکه به واسطه اعمالی است که پیشاپیش برای خود فرستادید...." (نقل به مضمون)