همه چیز از یک روز که تصور می کردم نفرین شده است ... آغاز شد.

روزی آفتابی ، اما پر  از دود.

به سمت داروخانه می رفتم که دارویی بخرم ... به یکباره آنچه تصور می کردم "آوار مصیبت" است ... بر سرم فرو ریخت.

در خیابان بود که دیدمش ... در ماشینش را باز کرد ... سوار شدم ... و او بی مقدمه گفت... بی مقدمه.

من در تصورم ... نزدیک به نیمی از دارایی ام را از دست داده بودم!

دارایی که برای ام در آن روزها حکم نفس را داشت برای زیستن ... – مثل همه آدم ها- .

دارایی که می توانستم بروم داروخانه و با آن داروی ام را بخرم ... و یا بروم نانوایی .. قرص نانی بخرم برای قوت زیستن ...زیستن ...زیستن.

و حال ...دیگر نبود.

گفت :"برسونمت داروخونه؟"

کجا می خواستم بروم ... اصلن جایی می خواستم بروم ؟

گفتم:"نگه دار ... تو راهت رو کج نکن ... خودم میرم ."

ماشین را نگه داشت.

به زیر آفتاب و دود ... ایستادم ... و احساس کردم ... دیگر نمی توانم ... گامی بردارم... احساس کردم ... باید بنشینم.

نه ... نه ... احساس کردم ... اصلن احساسی ندارم ! ....

ماشینی گرفتم ...."مستقیم!"

به کجا می خواستم بروم؟... به کجا؟

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در ابتدای چهل و دو سالگی ؟

به جایی که برای راننده انتهای راه مستقیم بود و برای من ته خط زندگی رسیدم.

پیاده شدم ... راه رفتم ... راه رفتم ... راه رفتم ... به زیر آفتاب و دود .

به زیر آفتاب و دود.

قدم بر می داشتم ... اما به مانند مسخ شده ای بودم که حتی توان گریستن نداشت. حجم آنچه واقعیت بود بیش از توان من بود.

و چه کسی می بایست پناه دختری باشد در  ابتدای  چهل و دو سالگی ؟

و این آغاز بود ...آغازی در یک روز که تصور می کردم نفرین شده است.

به آپارتمانم رسیده بودم ... سیگاری روشن کردم ... صدای بازی بچه ها که از حیاط مجتمع می آمد  دیوانه کننده بود... – بازی هایی تمام نشدنی از بچه هایی که تصور می کردند در جنگلی زندگی می کنند و هر یک به شکار حیوانی دیگر !-

... سر به بالش فرو کردم و با تمام توان داد زدم ..

دوباره برخاستم... سرم را به دیوار تکیه دادم ... – ایستاده- ...زندگی سال ها بود از حرکت ایستاده بود .... و من ایستاده ... سر به دیوار تکیه داده ... و بچه ها... پر از جنجال ... به دنبال شکار!