یکی از دوستان دوران دانشکده (معنای دانشکده برای من فقط دوران لیسانس را در بر می گیرد) ... برای کاری .... پرسان پرسان سراغ من را گرفته است ... و بالاخره ... شماره مرا گیر آورده است ... در محل سایت هستم (اوه از خاطر برده بودم که بگویم ... چندی است دوباره در سایت فرهنگی کار می کنم ) ...

بعد از کلی احوال پرسی و بعد از آنکه می فهمم فاطمه دماغش را برای سومین بار عمل کرده ... نرگس از شوهرش طلاق گرفته ... هما هنوز بی شوهر است ... مرتضی به خارج رفته .... علی زندگی نکبتی داره (این نکبتی را نمی دانم برای چه می گوید ...لابد معتاد شده است) ... و خب مگر یک کلاس چقدر جا دارد؟ ... حال و احوال پرسی به سبک به کشیدن خشتک سر همه کلاس هایی هایمان را تمام می کنیم.

" صدات چرا اینجوریه؟... سرما خوردی؟"

"نه بابا ... حساسیت ..."

"اوه ... اوه ... اوه ... هیچ وقت یادم نمیره حساسیتهای تو رو ... لابد با خارش پوستی رو صورت؟ ... یه بار که کله ات گرد که هست ... حساسیت به خارش صورت کشیده بود و واویلا شده بودی عینهو توپ فوتبال"

" ای .... ای ... ای نگو .... کدوم صورت گرد .... کدوم کله گرد ... ؟"

"چی شده کله ات رو از ته بریدی؟"

" نه بابا ... صورتم دیگه گرد نیست " .... رو می کنم به عکاس سایت که تازه از کار آمده است و می گویم :" آقای رسولی .... می خوام به دوستم بگم صورتم الان مدتهاست چه شکلیه ... شما که خبره کارین بگین." ... بدون لحظه ای شک ... دوربین را روی میز ... و کوله پشتی اش را روی صندلی می گذارد و می گوید: " شطرنجی!!!" .... خنده ام گرفته است ....

" چی شده می خندی؟"

"هیچی ... من تا حالا فکر می کردم مدتهاست صورتم بیضی شده ...همین الان با افاضات عکاسمون فهمیدم مدتهاست صورتم شطرنجی شده ."

می خندد ...." بهش بگو ... مدتهاست صورت همه شطرنجی شده .... باید ساخت"