رخ تو
در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...
خواهر می گوید:" فرزاد حسنی رو دیدی ... کلی بچه ها به حرفاش خندیدن؟"
مادر می گوید:" من نمی دونم اینا چرا موقع سال تحویل ...اذان پخش کردن... تو این عمری که از خدا گرفتم ... همیشه پخش اذان بی موقع ... هشدار به بقیه مسلمونا بوده که مثلا دزدی شده ... خطری در راهه... "
خواهر زاده ام می گوید:" بازم دم بچه های کوچه ما گرم ... که انقده نارنجک دستی منفجر کردن که اعتراضشونو نشون بدن"
دم دمه های آغاز سال نو ... نه حواسم به تی وی بود ... نه به سر و صداهای پیرامونم ...
در سرم غوغایی بود ... از صدها فیلم .... بی بلیط ... که به رایگان .... عمر چهل ساله من ... در معرض دیدگانم قرار داده بود ...
فیلم هایی از نسترن خسته ... نسترن پیروز ... نسترن پر امید ... نسترن شکست خورده .... نسترنی در نو به نو شدن مدام....
به دستهایم نگاه می کنم .... این دست های من است .... دست هایی یاور من از کودکی تا امروز ... دیگر آن دست ها نیست ... اما همان دستهاست!
به دستم کتاب حافظ است.... فال خود را می گیرم :
رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست...
" جای آقاجون خیلی خالیه" ....
نگاه می کنم .... یک لحظه .... همه هستند ... "مگه آقاجون نبود؟"